ظهور ازدواج پارت ۵۵۷

ظهور ازدواج پارت ۵۵۷



ذهنم عاجزانه و درمونده به هرجایی میچرخید تا بتونه ربطي بين من و اون مرکز خیریه و فین دوناتو پیدا کنه. اون وکیله اون روز گفته بود اول اسم این مرکز خيريه ي فين دوناتو بود. بعد از فوتش به وارثش ارث رسیدو و انگار وارثش اسم فین دوناتو رو برداشته و حالا به اسم من زدتش چطوری میشه یه چیزی رو به اسم یکی زد بدون اینکه خودش بفهمه؟ مگه امضا نمیخواد؟ مگه مراحل قانونی نداره؟ اصلا از مراحل قانوني و اداري سر در نمیاوردم و انگار داشتم دور خودم میچرخیدم نمیفهمم چه خبره. وارث فين دوناتو احتمالا باید منو بشناسه که چنين چيزي رو به نامم کنه.. اما از کجا؟ اصلا چرا؟ چرا باید چنین جاي بزرگ و ارزشمندي رو به نام من بزنه؟ نمیتونستم برم خونه اصلا نمیتونستم هوای خونه رو تحمل کنم.. از تنهایی و غم حالم بد میشد.. نبود جیمز تو تنهايي بدجور به قلبم حجوم میاورد.. دلم هواي جیمین رو کرده بود. اشفته رفتم اون کافه اي که یه بار با جیمین رفته بودیم.. همون جایی که شبونه فرد رسوندم پیش جیمین.. بعد.. همون شبي که اولش عالي بود اما بعد جیمین گفت میخواد شبو با یه زن دیگه باشه... با بغض غريبي درمونده سر همون میز نشستم.. تو انعکاس نماي اينه کاري شده بار روبروم به خودم نگاه کردم. شکسته داغون با چشماي سرخ و تب دار الاي شاد و خندون کجاست؟ الای محکم کجاست؟ خيلي خسته و غمگین به نظر میرسیدم و واقعا هم بودم.. دلم براي ارامشی که از جیمین میگرفتم تنگ شده دلم براي مهربوني هاش تنگ شده يعني الان کجاست؟ شرکت؟

شرکت؟ گرفته گوشیمو در آوردم و شماره شرکتش رو گرفتم. فقط میخواستم ببینم هست یا نه.. به همین هم راضی بودم. چونه ام لرزید. منشیش جواب داد: بله لرزون :گفتم سلام من میخواستم با اقای ترینر صحبت کنم.. جیمین ترینر جدي گفت: تشریف ندارن. شما؟ با غم گفتم کی تشریف میارن؟ کلافه گفت: معلوم نیست خانوم.. چند روزی نیستن..اگه امري دارين ..بفرمایید. درمونده گفتم نه...مرسی و قطع کردم. يعني كجاست؟ حتي سر کارم نمیره؟ شایدم منشیه دروغ گفته... سرکاره ولی نمیخواد با کسی حرف بزنه. شایدم چند روزی رو خودشو گم و گور کرده تا من پیداش نکنم اشکم جاري شد.. واقعا؟ يعني انقدر ازم نفرت داره؟ مگه من چیکارش کردم؟ من فقط دوسش داشتم و میخواستم اونم دوسم داشته باشه.. فقط همین من هیچ چیز دیگه ای ازش نمیخواستم این خواسته زيادي بود؟ حتما براي اون زیاد بود.. داغون سرمو پایین انداختم و دست به صورتم کشیدم با صداي موسيقي اشنايي سرمو بلند کردم.. این ضربان قلبم بالا رفت و با اشتیاق خفيفي لبخند زدم... همون خواننده زن اون شبی بود و با گروهش داشتن همون آهنگ رو مینواختن. همون آهنگ ترکی که جیمین گفت انگار حرفای دلشن و از روي زندگي اون نوشتن..
دیدگاه ها (۵)

پارت۴:نمیدونم چقدر گذشته بود ولی با صدای مینهو پشت در اتاق ب...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ویو میکا_____نگاهم افت...

حاجی بهضیاتون خیلی بدیددد میآید نسبت میزنید بعد انگار نه انگ...

My Arirang Part ۲۰جیمین: عذر می‌خوام بد موقع اومدم ولی میشه ...

مافیای من

شاهکاری به نام دروغ

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

من امروز صبح برای خودم قیساوا درست کردم، همون صبحونه‌ ی خوشم...

پارت ۱۳دید ات نیست که همون موقع جیمین اومد و گفت چیشد ؟ تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط