{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه‌چیز از یک مکالمه‌ی ساده شروع شد...

همه‌چیز از یک مکالمه‌ی ساده شروع شد...
تهیونگ روی تختش دراز کشیده بود و با نگاه خالی به سقف اتاق زل زده بود.
صدای اعلان گوشی چند بار پشت سر هم بلند شد، اما حتی حوصله‌ی برداشتنش را هم نداشت.
دستش را روی صورتش کشید و زیر لب گفت:
ـ «کاش فقط... یک روز ذهنم ساکت می‌شد...»
از وقتی پارانویا سراغش آمده بود، همه‌چیز تغییر کرده بود.
هر نگاه برایش معنی خاصی داشت.
هر خنده‌ای را فکر می‌کرد به اوست.
هر زمزمه‌ای را تصور می‌کرد درباره‌ی اوست.
برای همین، کم‌کم از همه فاصله گرفته بود.
نه بیرون می‌رفت، نه با کسی حرف می‌زد.
گوشی دوباره لرزید.
با بی‌حوصلگی برداشتش
یک پیام از شماره‌ای ناشناس.
ناشناس:
«سلام... ببخشید، فکر کنم شماره رو اشتباهی سیو کردم. 😅»

تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد خیلی خشک تایپ کرد.
تهیونگ:
«اشتباه گرفتی.»

تقریباً همون لحظه جواب اومد.
ناشناس:
«خب... حالا که اشتباه شده، اجازه هست سلام کنم؟»

تهیونگ اخمی کرد.
آدم عجیبی بود.
چند لحظه فکر کرد و نوشت:
تهیونگ:
«هرطور راحتی.»

پیام بعدی سریع رسید.
ناشناس:
«پس سلام. من جونگکوکم.»

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد.
بعد فقط نوشت:
تهیونگ:
«تهیونگ.»

جونگکوک:
«از آشناییت خوشحالم، تهیونگ.»

تهیونگ جواب نداد.
گوشی را کنار گذاشت و چشم‌هایش را بست.
اما چند دقیقه بعد دوباره گوشی لرزید.
جونگکوک:
«یه سؤال...»

تهیونگ نفس عمیقی کشید.
تهیونگ:
«چی؟»

جونگکوک:
«همیشه این‌قدر رسمی حرف می‌زنی یا فقط با من؟»

تهیونگ بی‌اختیار پوزخند زد.
تهیونگ:
«تو زیادی حرف می‌زنی.»

جونگکوک:
«مامانمم همینو میگه.»

این بار تهیونگ واقعاً خندید.
خیلی کوتاه...
ولی واقعی.
از آن روز، تقریباً هر روز برای هم پیام می‌دادند.
نه درباره‌ی چیزهای مهم.
فقط حرف‌های ساده.
«صبح بخیر.»
«غذا خوردی؟»
«امروز هوا قشنگه.»
یا حتی...
«بیداری؟»
جونگکوک هیچ‌وقت سعی نمی‌کرد تهیونگ را مجبور کند درباره‌ی حالش حرف بزند.
فقط کنارش بود.
همین
چند روز بعد...
تهیونگ ساعت نزدیک سه نصفه‌شب بیدار بود.
ذهنش دوباره شلوغ شده بود.
نفس کشیدن برایش سخت شده بود.
گوشی را برداشت و بدون فکر برای جونگکوک نوشت.
تهیونگ:
«بیداری؟»
کمتر از چند ثانیه بعد جواب آمد.
جونگکوک:
«آره. اتفاقی افتاده؟»
تهیونگ چند بار متن نوشت و پاک کرد.
آخرش فقط فرستاد:
تهیونگ:
«هیچی...»
گوشی زنگ خورد.
جونگکوک تماس گرفته بود.
تهیونگ چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد تماس را وصل کرد.
ـ «الو...»
صدای آروم جونگکوک توی گوشش پیچید.
ـ «سلام.»
ـ «...سلام.»
ـ «خوبی؟»
ـ «آره.»
جونگکوک خندید.
ـ «دروغ گفتن بلد نیستی.»
تهیونگ سکوت کرد.
ـ «...»
ـ «می‌خوای چیزی نگی، نگو. فقط خواستم بدونی تنها نیستی.»
همان یک جمله...
بدون اینکه خودش بفهمد...
چیزی را در دل تهیونگ تکان داد.
شاید هنوز اسمش عشق نبود...
اما از همان شب، دیگر صدای جونگکوک برایش غریبه به نظر نمی‌رسید.
و هیچ‌کدامشان خبر نداشتند که همین تماس ساده، قرار است آغاز داستانی شود که زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر بده ...
دیدگاه ها (۰)

آخرین بوسـہ چشماش رو به چشمای معشوقش دوخت…انگار برای چند ثان...

آخرین بوسـہ روزها گذشت، اما چیزی بینشون تغییر کرده بود.نه فا...

✨ رمان: عضو پنجم بلک‌پینکپارت ۳: پیامی در نیمه‌شبگوشی ا.ت رو...

TOW BROKEN THINGS

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط