{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی‌جان:پس زخم هایمان چه؟

بی‌جان:پس زخم هایمان چه؟
خدای رنگین کمان: با آن ها چال می‌شوید.
بی جان:پس تو کجایی؟
خدای رنگین کمان:سکوت
بی جان: چرا خورشید را وادار نمی‌کنی طلوع کند؟ تا از زخم هایمان عبور کند؟
خدای رنگین کمان: سکوت
بی‌جان:پس درد هایمان چه؟
خدای رنگین کمان:سکوت
بی جان: آیا تواقعا خدای رنگین کمانی؟ پس حرف هایمان چه؟
پس فریادم چه؟
پس صدا زدن هایم چه؟
خدای رنگین کمان:سکوت
بی‌جان: دستانم را می‌گیری؟
خدای رنگین کمان: البته
بی‌جان: دستانمان را میگیری؟
خدای رنگین کمان :البته
بی جان: چه زمان؟
خدای رنگین کمان: زمانی که دست های هم را بگیرید نور شوید از زخم های هم عبور کنید.
بی‌جان: سکوت

محی••
دیدگاه ها (۰)

احساس میکنم دیگه نمی‌تونم تو این زندگی دووم بیارم با هر بار ...

برایش لب هایم را شرابی کردم، از همان ها که خانم جون می‌گفت: ...

همراه شدن با هر نسیمی، همرنگ شدن با هر رنگی، رقصیدن با هر سا...

من هیچوقت ادم حسودی نبودم به دو دلیل،اگه کسی رو به من ترجیح ...

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

دیــــار کهن𓅃«آرش کمانگیر»در روزگاری دور، میان ایران و توران...

سایه شمشیر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط