بی‌جان:پس زخم هایمان چه؟

بی‌جان:پس زخم هایمان چه؟
خدای رنگین کمان: با آن ها چال می‌شوید.
بی جان:پس تو کجایی؟
خدای رنگین کمان:سکوت
بی جان: چرا خورشید را وادار نمی‌کنی طلوع کند؟ تا از زخم هایمان عبور کند؟
خدای رنگین کمان: سکوت
بی‌جان:پس درد هایمان چه؟
خدای رنگین کمان:سکوت
بی جان: آیا تواقعا خدای رنگین کمانی؟ پس حرف هایمان چه؟
پس فریادم چه؟
پس صدا زدن هایم چه؟
خدای رنگین کمان:سکوت
بی‌جان: دستانم را می‌گیری؟
خدای رنگین کمان: البته
بی‌جان: دستانمان را میگیری؟
خدای رنگین کمان :البته
بی جان: چه زمان؟
خدای رنگین کمان: زمانی که دست های هم را بگیرید نور شوید از زخم های هم عبور کنید.
بی‌جان: سکوت

محی••
دیدگاه ها (۰)

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

انسان بودن، فقط یک زیستنِ ساده در بستر زمان نیست؛ یک سفر مست...

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

بسم الله الرحمن الرحیم تغییر، بخشی از زندگی است؛ همان‌طور که...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش اول_هرگاه زنی با تلالوی ز...

سناریو: ماه سرخ

پاییزِ جان که پایش را به زندگی‌ام می‌گذارد ، بیشتر از همیشه ...

🎬 🔸از نزدیک ابر رنگین کمانی دیدید؟🔹ابر‌های رنگین کمانی یا رن...

در جهان هستی هیچ شبِ بی‌پایانی وجود ندارد. همان‌گونه که تاری...

یک دوست می خواهم از جنس شکوفه های بهارنارنج حیاط خانه ی پدری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط