𓆩 عشقِ بعد از خیانت 𓆪
𓆩 عشقِ بعد از خیانت 𓆪
#درخواستی
━━ پارت ۳ | مردی که همه فکر میکردند مرده
آت هنوز به عکس خیره بود.
— داری دروغ میگی...
جونگکوک پوشه را بست.
— کاش دروغ بود.
آت با صدایی لرزان گفت:
— پدر من سه سال پیش مرد.
جونگکوک جواب داد:
— جنازهای پیدا نشد.
سکوت.
— فقط یه گزارش جعلی.
آت عقب رفت.
تمام خاطرات سه سال گذشته مثل تکههای شکستهای از ذهنش عبور کردند.
ناگهان صدای زنگ گوشی بلند شد.
شماره ناشناس.
آت جواب داد.
هیچکس حرف نزد.
بعد صدای مردی از آن طرف خط آمد:
— بالاخره برگشتی، دخترم.
چشمهای آت گرد شد.
گوشی از دستش نزدیک بود بیفتد.
— تو...
صدای مرد خندید.
— فکر کردی سه سال فرار کردی؟
آت چیزی نگفت.
— من سه سال منتظر بودم برگردی.
تماس قطع شد.
جونگکوک به صورت آت خیره شد.
— صدای کی بود؟
آت آرام زمزمه کرد:
— پدرم.
━━━━━━━━━━━━━━
همان لحظه...
در عمارت تهیونگ، در اتاق با شدت باز شد.
مردی وحشتزده وارد شد.
— رئیس، یه اتفاق افتاده.
تهیونگ سر بلند کرد.
— چی؟
مرد گوشیاش را روی میز گذاشت.
تصویری روی صفحه بود.
آت.
و مردی که کنارش ایستاده بود.
تهیونگ با دیدن چهره مرد خشکش زد.
— غیرممکنه...
مرد پرسید:
— میشناسینش؟
تهیونگ آرام جواب داد:
— خودم دیدم که سه سال پیش مُرد.
━━━━━━━━━━━━━━
وقتی دارین فیک و میخونین چرا نظرتونو نمیگین؟
یا فقط میاین میخونین و بدون هیچ حمایتی
دیگه شرایط میزارم
کامنت:۱۰
لایک:۱۵
بازنشر :۷
𓆩 پایان پارت ۳ 𓆪
پدر آت واقعاً مرده بود یا مرگش فقط یک نقشه بود؟
چرا تهیونگ از دیدنش اینقدر شوکه شد؟
و مهمتر از همه...
این مرد چرا آت رو بعد از سه سال برگردونده؟
𓆩.... پارت ۴ | معاملهای با گذشته 𓆪
#درخواستی
━━ پارت ۳ | مردی که همه فکر میکردند مرده
آت هنوز به عکس خیره بود.
— داری دروغ میگی...
جونگکوک پوشه را بست.
— کاش دروغ بود.
آت با صدایی لرزان گفت:
— پدر من سه سال پیش مرد.
جونگکوک جواب داد:
— جنازهای پیدا نشد.
سکوت.
— فقط یه گزارش جعلی.
آت عقب رفت.
تمام خاطرات سه سال گذشته مثل تکههای شکستهای از ذهنش عبور کردند.
ناگهان صدای زنگ گوشی بلند شد.
شماره ناشناس.
آت جواب داد.
هیچکس حرف نزد.
بعد صدای مردی از آن طرف خط آمد:
— بالاخره برگشتی، دخترم.
چشمهای آت گرد شد.
گوشی از دستش نزدیک بود بیفتد.
— تو...
صدای مرد خندید.
— فکر کردی سه سال فرار کردی؟
آت چیزی نگفت.
— من سه سال منتظر بودم برگردی.
تماس قطع شد.
جونگکوک به صورت آت خیره شد.
— صدای کی بود؟
آت آرام زمزمه کرد:
— پدرم.
━━━━━━━━━━━━━━
همان لحظه...
در عمارت تهیونگ، در اتاق با شدت باز شد.
مردی وحشتزده وارد شد.
— رئیس، یه اتفاق افتاده.
تهیونگ سر بلند کرد.
— چی؟
مرد گوشیاش را روی میز گذاشت.
تصویری روی صفحه بود.
آت.
و مردی که کنارش ایستاده بود.
تهیونگ با دیدن چهره مرد خشکش زد.
— غیرممکنه...
مرد پرسید:
— میشناسینش؟
تهیونگ آرام جواب داد:
— خودم دیدم که سه سال پیش مُرد.
━━━━━━━━━━━━━━
وقتی دارین فیک و میخونین چرا نظرتونو نمیگین؟
یا فقط میاین میخونین و بدون هیچ حمایتی
دیگه شرایط میزارم
کامنت:۱۰
لایک:۱۵
بازنشر :۷
𓆩 پایان پارت ۳ 𓆪
پدر آت واقعاً مرده بود یا مرگش فقط یک نقشه بود؟
چرا تهیونگ از دیدنش اینقدر شوکه شد؟
و مهمتر از همه...
این مرد چرا آت رو بعد از سه سال برگردونده؟
𓆩.... پارت ۴ | معاملهای با گذشته 𓆪
- ۶۶۳
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط