𓆩 عشقِ بعد از خیانت 𓆪
𓆩 عشقِ بعد از خیانت 𓆪
#درخواستی
━━ پارت ۲ | حقیقتی که نباید میفهمید
باران هنوز میبارید.
آت از کافه دور شد، اما هنوز چند قدم نرفته بود که صدای موتوری پشت سرش پیچید.
ایستاد.
مردی از روی موتور مشکی پیاده شد.
آت با دیدنش خشک شد.
— جونگکوک؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— سه ساله منتظر برگشتنت بودم.
آت سرد جواب داد:
— نباید منتظرم میموندی.
— چرا؟
آت چیزی نگفت.
جونگکوک آرام ادامه داد:
— چون من میدونم اون شب واقعاً چی شد.
آت برای اولین بار رنگش پرید.
— تو از کجا میدونی؟
جونگکوک نزدیکتر شد.
— چون کسی که فکر میکنی بهت خیانت کرده...
مکث کرد.
— اصلاً اون شب بهت خیانت نکرده بود.
آت مات ماند.
━━━━━━━━━━━━━━
همان شب، عمارت تهیونگ.
یکی از افرادش پوشهای روی میز گذاشت.
— رئیس، آت با جونگکوکه.
تهیونگ عکس آن دو را دید.
نگاهش سرد شد.
— جونگکوک...
مرد ادامه داد:
— یه چیز دیگه هم هست.
پوشه را باز کرد.
— آت سه سال گذشته رو با گروهی گذرونده که دشمن قدیمی خاندان شما بودن.
تهیونگ به عکس خیره شد.
— چرا؟
مرد جواب داد:
— هنوز نمیدونیم.
تهیونگ آرام گفت:
— من میدونم.
━━━━━━━━━━━━━━
آن طرف شهر...
آت روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
— اگه تهیونگ خیانت نکرده، پس چرا اون شب اون صحنه رو دیدم؟
جونگکوک سکوت کرد.
آت با عصبانیت گفت:
— جوابم رو بده!
جونگکوک پوشهای را به سمتش گرفت.
— چون کسی میخواست تو همون چیزی رو ببینی که دیدی.
آت پوشه را باز کرد.
عکس اول...
تهیونگ.
عکس دوم...
مردی ناشناس.
عکس سوم...
خود آت، سه سال قبل.
و پایین عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«مرحله اول با موفقیت انجام شد.»
آت خشکش زد.
— این کیه؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— کسی که سه ساله پشت زندگی تو ایستاده.
آت آرام پرسید:
— اسمش؟
جونگکوک جواب داد:
— پدرت.
سکوت.
آت سرش را بالا آورد.
— پدر من مرده.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
— این همون چیزیه که همه میخواستن باور کنی.
━━━━━━━━━━━━━━
𓆩 پایان پارت ۲ 𓆪
پدر آت واقعاً زندهست؟
چرا تهیونگ باید قربانی این نقشه میشد؟
و جونگکوک از کجا اینهمه حقیقت رو میدونه؟
پارت ۳ | مردی که همه فکر میکردند مرده...
#درخواستی
━━ پارت ۲ | حقیقتی که نباید میفهمید
باران هنوز میبارید.
آت از کافه دور شد، اما هنوز چند قدم نرفته بود که صدای موتوری پشت سرش پیچید.
ایستاد.
مردی از روی موتور مشکی پیاده شد.
آت با دیدنش خشک شد.
— جونگکوک؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— سه ساله منتظر برگشتنت بودم.
آت سرد جواب داد:
— نباید منتظرم میموندی.
— چرا؟
آت چیزی نگفت.
جونگکوک آرام ادامه داد:
— چون من میدونم اون شب واقعاً چی شد.
آت برای اولین بار رنگش پرید.
— تو از کجا میدونی؟
جونگکوک نزدیکتر شد.
— چون کسی که فکر میکنی بهت خیانت کرده...
مکث کرد.
— اصلاً اون شب بهت خیانت نکرده بود.
آت مات ماند.
━━━━━━━━━━━━━━
همان شب، عمارت تهیونگ.
یکی از افرادش پوشهای روی میز گذاشت.
— رئیس، آت با جونگکوکه.
تهیونگ عکس آن دو را دید.
نگاهش سرد شد.
— جونگکوک...
مرد ادامه داد:
— یه چیز دیگه هم هست.
پوشه را باز کرد.
— آت سه سال گذشته رو با گروهی گذرونده که دشمن قدیمی خاندان شما بودن.
تهیونگ به عکس خیره شد.
— چرا؟
مرد جواب داد:
— هنوز نمیدونیم.
تهیونگ آرام گفت:
— من میدونم.
━━━━━━━━━━━━━━
آن طرف شهر...
آت روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
— اگه تهیونگ خیانت نکرده، پس چرا اون شب اون صحنه رو دیدم؟
جونگکوک سکوت کرد.
آت با عصبانیت گفت:
— جوابم رو بده!
جونگکوک پوشهای را به سمتش گرفت.
— چون کسی میخواست تو همون چیزی رو ببینی که دیدی.
آت پوشه را باز کرد.
عکس اول...
تهیونگ.
عکس دوم...
مردی ناشناس.
عکس سوم...
خود آت، سه سال قبل.
و پایین عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«مرحله اول با موفقیت انجام شد.»
آت خشکش زد.
— این کیه؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— کسی که سه ساله پشت زندگی تو ایستاده.
آت آرام پرسید:
— اسمش؟
جونگکوک جواب داد:
— پدرت.
سکوت.
آت سرش را بالا آورد.
— پدر من مرده.
جونگکوک لبخند تلخی زد.
— این همون چیزیه که همه میخواستن باور کنی.
━━━━━━━━━━━━━━
𓆩 پایان پارت ۲ 𓆪
پدر آت واقعاً زندهست؟
چرا تهیونگ باید قربانی این نقشه میشد؟
و جونگکوک از کجا اینهمه حقیقت رو میدونه؟
پارت ۳ | مردی که همه فکر میکردند مرده...
- ۲۷۵
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط