{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله

معامله
p4
جونگ‌کوک ناگهان احساس کرد گرمای عجیبی در گردنش پیچید.
رایحه‌ی شکوفه‌ی گیلاس، که تا آن لحظه بسیار ملایم بود، کم‌کم در فضای تالار پخش شد.
جونگ‌کوک اخم کرد و دستش را روی غده‌ی رایحه‌اش، کنار گردنش، گذاشت؛ انگار می‌خواست رایحه را مهار کند.
تهیونگ متوجه تغییر حالتش شد.
چشم‌های عسلی‌اش برای لحظه‌ای روی دست جونگ‌کوک ماند، اما چهره‌اش همچنان سرد و بی‌تفاوت بود.
جونگ‌کوک با بی‌حوصلگی به پدرش و سپس به تهیونگ نگاه کرد.
«تموم شد؟»

نفس عمیقی کشید و دستش را همچنان روی گردنش نگه داشت.
«حالا می‌تونم برم؟»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
«برو.»

همین.
نه نگرانی.
نه مهربانی.
نه حتی یک سؤال ساده درباره‌ی حالش.
جونگ‌کوک پوزخند محوی زد.
«بالاخره یه چیز مشترک داریم.»

تهیونگ ابرویش را کمی بالا برد.

«چی؟»
جونگ‌کوک از کنار او رد شد.
«اینکه هیچ‌کدوممون دلش نمی‌خواد اون یکی رو بیشتر از این تحمل کنه.»

و بدون اینکه منتظر جواب بماند، از تالار خارج شد.
تهیونگ تا لحظه‌ای که صدای قدم‌های او در راهرو محو شد، همان‌جا ایستاد.
رایحه‌ی شکوفه‌ی گیلاس هنوز در هوا مانده بود.

اما چهره‌ی تهیونگ همچنان سرد بود.
«مزاحم...»

زیر لب گفت و قرارداد را بست.
اما برای اولین بار، چیزی در ذهنش باقی مانده بود که نمی‌توانست به‌سادگی نادیده‌اش بگیرد.
جونگ‌کوک در اتاق بزرگش را پشت سرش بست.
برای چند لحظه همان‌جا ایستاد و به سکوت اتاق گوش داد.
این اتاق از اتاق قبلی‌اش بزرگ‌تر بود؛ سقف بلند، پنجره‌های قدی، تختی بزرگ در گوشه‌ی اتاق و کمدهایی که هنوز خالی بودند.
اما با تمام بزرگی‌اش، عجیب احساس خفگی می‌کرد.
چمدانش را کنار تخت گذاشت و یکی‌یکی وسایلش را بیرون آورد.
چند دست لباس.
چند کتاب.
یک جعبه‌ی کوچک چوبی.
و عکسی قدیمی از مادرش.
جونگ‌کوک عکس را برداشت.
انگشتش را آرام روی گوشه‌ی تصویر کشید.

«مامان...»

لبخند بسیار کوچکی روی لبش نشست.
اما خیلی زود محو شد.
عکس را داخل کشوی میز گذاشت و کشو را بست.
بعد روی لبه‌ی تخت نشست.
دست‌هایش را میان موهایش فرو برد و آهسته نفس کشید.

«خب...»
به دیوار روبه‌رو خیره شد.

«شاید یه دنیای دیگه...»
صدایش لرزید.

«شاید اونجا همه‌چی فرق داشته باشه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند محوی زد.

«شاید لبخند...»
نگاهش روی پنجره افتاد.
بیرون، باغ عمارت کیم زیر نور کم‌رنگ عصر آرام گرفته بود.

«شاید زندگی واقعی.»
آخرین کلمه را آن‌قدر آرام گفت که انگار خودش هم نمی‌خواست بشنود.
سرش را پایین انداخت.
چشم‌هایش پر از اشک شده بود.
اما اشک‌ها را پاک نکرد.
این بار دیگر نمی‌خواست وانمود کند قوی است.

«من فقط...»
صدایش شکست.

«فقط یه بار می‌خواستم یکی منو برای خودم بخواد.»
اتاق دوباره ساکت شد.
و جونگ‌کوک نمی‌دانست پشت در بسته، مردی با چشم‌های عسلی برای چند لحظه ایستاده است.
تهیونگ چیزی از حرف‌های او نشنیده بود.
فقط صدای ضعیف و گرفته‌ای از داخل اتاق به گوشش رسیده بود.
دستش روی دستگیره ماند.
اما در را باز نکرد.
چند ثانیه بعد، بدون هیچ حرفی برگشت و در راهروی تاریک عمارت ناپدید شد.
او هنوز نمی‌دانست چرا صدای جونگ‌کوک برای چند لحظه ذهنش را درگیر کرده است.
و خودش هم قرار نبود جواب این سؤال را پیدا کند.
حداقل نه امشب.
دیدگاه ها (۰)

معامله p5بالاخره شب تمام شد.نور کم‌رنگ صبح از میان پرده‌های ...

معامله p6جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت به پنجره خیره ماند.بعد بد...

معاملهp3جونگ‌کوک چند ثانیه به تهیونگ خیره ماند.بعد نگاهش را ...

معاملهp2سه روز بعد، کاروان خاندان کیم مقابل عمارت جئون توقف ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

BROKEN RULES | part 11تهیونگ چند ثانیه بی‌حرکت ماند.لبخندی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط