استاد جذاب من) )ლ( پارت 95 `ლ
استاد جذاب من) )ლ( پارت 95 `ლ
درحالیکه رانندگی میکرد چشم هایش را لحظه ای رو هوای بیرون چرخوند آسمان روشن شده بود اما آفتاب در آسمان نبود دست هایش را تویه جیب اش گذاشته هوای این موقع صبح زود خیلی آرامش بخش بود درب عمارت برایش نمایان شد ماشین مشکی اش را جلوی عمارت پارک کرد بلافاصله از ماشین پیاده شد بعد از قفل کردن ماشین سمته نگهبانان رفت آنها صبح بخیر گفتند جیمین با تکان دادن سرش بله آب به آنها گفت و وارده عمارت می کو شد حیاط خالی خالی بود
دست هایش را تویه جیب پالتو بلند مشکی اش قرار داد به آرامی زمزمه کرد جیمین : خوب معلومه این موقع حیاط خالیه
وارده سالن شد نگاهی به همه سالن انداخت بلافاصله پله ها را طی کرد و به اتاق ات رسید دستش را گذاشت رویه دست گیره درب به آرامی او را به طرف پایین کشید در باز شد و در چهار چوب در ایستاد با دیدن اون دختر که تو خودش جمع شده بدون پتو خوابیده لبخندی رویه لب هایش نشست به آرامی قدم برداشت سمته تخت و لبه تخت نشست موهای بهم ریخته اش که روی صورتش پخش بودن را از صورتش جمع کرد خم شد و پتو رو تا شونه هایش روش کشید به آرامی کنارش دراز کشید لب هایش را نزدیک لب های اون دختر کرد اما بخاطر بیدار نشدنش دوباره عقب کشید فقط برای دیدن این صحنه زیبا به اینجا آمده بود ()━☆゚.*・。゚
بوی پنکیک های خوشمزه ای که حتا بویش به اتاق دختره هم می آمد احساس گرسنگی میکرد سرگیجه ای که بخاطر گرسنگی داشت ضعف اش را بیشتر میکرد پس تصمیم گرفت بره بیرون از اتاق خارج شد از پله ها که پایین تر میرفت بوی پنکیک های درحال پختن بیشتر به بینی اش میخورد قبل از اینکه وارده آشپزخانه بشه اسم برادرش را صدا زد همینکه وارده آشپزخانه شد
درحالیکه رانندگی میکرد چشم هایش را لحظه ای رو هوای بیرون چرخوند آسمان روشن شده بود اما آفتاب در آسمان نبود دست هایش را تویه جیب اش گذاشته هوای این موقع صبح زود خیلی آرامش بخش بود درب عمارت برایش نمایان شد ماشین مشکی اش را جلوی عمارت پارک کرد بلافاصله از ماشین پیاده شد بعد از قفل کردن ماشین سمته نگهبانان رفت آنها صبح بخیر گفتند جیمین با تکان دادن سرش بله آب به آنها گفت و وارده عمارت می کو شد حیاط خالی خالی بود
دست هایش را تویه جیب پالتو بلند مشکی اش قرار داد به آرامی زمزمه کرد جیمین : خوب معلومه این موقع حیاط خالیه
وارده سالن شد نگاهی به همه سالن انداخت بلافاصله پله ها را طی کرد و به اتاق ات رسید دستش را گذاشت رویه دست گیره درب به آرامی او را به طرف پایین کشید در باز شد و در چهار چوب در ایستاد با دیدن اون دختر که تو خودش جمع شده بدون پتو خوابیده لبخندی رویه لب هایش نشست به آرامی قدم برداشت سمته تخت و لبه تخت نشست موهای بهم ریخته اش که روی صورتش پخش بودن را از صورتش جمع کرد خم شد و پتو رو تا شونه هایش روش کشید به آرامی کنارش دراز کشید لب هایش را نزدیک لب های اون دختر کرد اما بخاطر بیدار نشدنش دوباره عقب کشید فقط برای دیدن این صحنه زیبا به اینجا آمده بود ()━☆゚.*・。゚
بوی پنکیک های خوشمزه ای که حتا بویش به اتاق دختره هم می آمد احساس گرسنگی میکرد سرگیجه ای که بخاطر گرسنگی داشت ضعف اش را بیشتر میکرد پس تصمیم گرفت بره بیرون از اتاق خارج شد از پله ها که پایین تر میرفت بوی پنکیک های درحال پختن بیشتر به بینی اش میخورد قبل از اینکه وارده آشپزخانه بشه اسم برادرش را صدا زد همینکه وارده آشپزخانه شد
- ۱۸.۹k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط