استاد جذاب من ) )ლ( پارت 93 `ლ
استاد جذاب من ) )ლ( پارت 93 `ლ
چراغ های اتاقش روشن شدن مطمئن بود برادرشه اما با صدای همان فرد سریع برگشت سمتش با چشم های قرمزی که از اثر گریه پف کرده بودن رو بهش دوخت جیمین : ات به حرفام گوش کن
دختره با عصبانیت و پر خاشگری لب زد ات : تو اینجا چیکار میکنی برو بیرون جیمین از اینجا برو
جیمین قدمی سمتش برداشت و نجوا کرد جیمین : چرا نمیزاری توضیح بدم
باز هم بعضی به خونش افتاد بغضی که حاصل از عصبانیت بود به سمتش قدم برداشت با تمام توانش اون رو هول میداد درحین بیرون کردنش با بغض نجوا کرد ات : نمیخوام هیچی بشنوم... فقط برو بیرون ...
بلاخره جیمین رو از اتاقش بیرون کرد و سریع در را قفل کرد به درب اتاق تکیه داد کم کم اشک هایش سرازیر شدند هیچ جوره نمیتونست قبول کنه جیمین که صدای گریه عشقش را شنید قبلش درد گرفت پشت کرد و به درب اتاق تکیه کرد با سر خوردن رویه زمین نشست غافل بلافاصله دختره هم سر خورد و رویه زمین نشست حال فقط یک درب فلزی مانع آنها بود اشک های بی صدایی رویه گونه هایش جاری بودن حس بدی که در قلبش میچرخید تحمل نشدنی بود صدای ضعیف عشقش به گوشش رسید جیمین : شاملو اگر آیدا را نداشت، از کجا معلوم اسمش در کنار اسم هیتلر نمی اومد؟ مجنون اگر لیلی کنارش نبود، از کجا معلوم همپای اسکندر و چنگیز نبود؟ فرهاد اگر شیرین رو ندیده بود، کم از ضحاک ماردوش نداشت
میبینی عشق چطوری آدم رو نجات میده؟ آدم اگر طره مویی برای بافتن داشته باشه، چرا باید جنگ راه بندازه؟ همه درد جهان از بی عشقی ست همه اگر مثل من یار در بر داشتند، کاری به جز پرستیدن و عاشق پیشگی انجام نمیدادند اما من ....... ات : لطفاً ...
با متوقف شدن حرف هایش صدای گریه یارش را میشنید چیکار میکرد مثل اینکه تویه کوچه بنبستی گیر کرده بود دختری که یه طرف درب نشسته و اشک میریخت یا پسری که طرف دیگه درب نشسته گم در کوچه بنبست اما دوباره به حرف هایش ادامه داد جیمین : وقتی ۱۴ سالم بود پدرم رو از دست دادم ... گفتن خاطره های تلخ برایش خیلی سخت بود اما بخاطر یارش باید میگفت .... خیلی سخت بود تو اون دوران باید مواظب مادرم میبودم تا تنها نمونه اما کسی بود که پشته من باشه، مسئولیت خونه رو اون سن کم به دوش کشیدم اما در این زمان دل سپردم به یکی اون تنها کسی بود درکم میکرد پیشم بود اما یه شب بخاطر دعوای که من راه انداختم سوار ماشین شد آخرین حرفمون با دعوا بود در همون تصادف از دست دادمش، همینکه خیر مرگش رو سره قبر پدرم بهم دادند دیونه شدم دیگه هیچی جلوی چشم هام نبودند همون شب که سوار ماشین شدم با غم ها و بار های سنگین زندگی یکی رو با ماشین زدم ......
چراغ های اتاقش روشن شدن مطمئن بود برادرشه اما با صدای همان فرد سریع برگشت سمتش با چشم های قرمزی که از اثر گریه پف کرده بودن رو بهش دوخت جیمین : ات به حرفام گوش کن
دختره با عصبانیت و پر خاشگری لب زد ات : تو اینجا چیکار میکنی برو بیرون جیمین از اینجا برو
جیمین قدمی سمتش برداشت و نجوا کرد جیمین : چرا نمیزاری توضیح بدم
باز هم بعضی به خونش افتاد بغضی که حاصل از عصبانیت بود به سمتش قدم برداشت با تمام توانش اون رو هول میداد درحین بیرون کردنش با بغض نجوا کرد ات : نمیخوام هیچی بشنوم... فقط برو بیرون ...
بلاخره جیمین رو از اتاقش بیرون کرد و سریع در را قفل کرد به درب اتاق تکیه داد کم کم اشک هایش سرازیر شدند هیچ جوره نمیتونست قبول کنه جیمین که صدای گریه عشقش را شنید قبلش درد گرفت پشت کرد و به درب اتاق تکیه کرد با سر خوردن رویه زمین نشست غافل بلافاصله دختره هم سر خورد و رویه زمین نشست حال فقط یک درب فلزی مانع آنها بود اشک های بی صدایی رویه گونه هایش جاری بودن حس بدی که در قلبش میچرخید تحمل نشدنی بود صدای ضعیف عشقش به گوشش رسید جیمین : شاملو اگر آیدا را نداشت، از کجا معلوم اسمش در کنار اسم هیتلر نمی اومد؟ مجنون اگر لیلی کنارش نبود، از کجا معلوم همپای اسکندر و چنگیز نبود؟ فرهاد اگر شیرین رو ندیده بود، کم از ضحاک ماردوش نداشت
میبینی عشق چطوری آدم رو نجات میده؟ آدم اگر طره مویی برای بافتن داشته باشه، چرا باید جنگ راه بندازه؟ همه درد جهان از بی عشقی ست همه اگر مثل من یار در بر داشتند، کاری به جز پرستیدن و عاشق پیشگی انجام نمیدادند اما من ....... ات : لطفاً ...
با متوقف شدن حرف هایش صدای گریه یارش را میشنید چیکار میکرد مثل اینکه تویه کوچه بنبستی گیر کرده بود دختری که یه طرف درب نشسته و اشک میریخت یا پسری که طرف دیگه درب نشسته گم در کوچه بنبست اما دوباره به حرف هایش ادامه داد جیمین : وقتی ۱۴ سالم بود پدرم رو از دست دادم ... گفتن خاطره های تلخ برایش خیلی سخت بود اما بخاطر یارش باید میگفت .... خیلی سخت بود تو اون دوران باید مواظب مادرم میبودم تا تنها نمونه اما کسی بود که پشته من باشه، مسئولیت خونه رو اون سن کم به دوش کشیدم اما در این زمان دل سپردم به یکی اون تنها کسی بود درکم میکرد پیشم بود اما یه شب بخاطر دعوای که من راه انداختم سوار ماشین شد آخرین حرفمون با دعوا بود در همون تصادف از دست دادمش، همینکه خیر مرگش رو سره قبر پدرم بهم دادند دیونه شدم دیگه هیچی جلوی چشم هام نبودند همون شب که سوار ماشین شدم با غم ها و بار های سنگین زندگی یکی رو با ماشین زدم ......
- ۱۶.۶k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط