{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان آخرین دیدار پارت۲⭒،حوصله ام سر رفت گفتم پارت بدم

رمان آخرین دیدار پارت۲⭒،حوصله ام سر رفت گفتم پارت بدم
دازای دست چویا رو میکشه*
دازای:دنبالم بیا چویا،مطمئنم خیلی خوشحال میشی کوتوله
چویا:ده.ن تو ببند،چشم هام درد گرفت اینو بردار از جلوش لعن.تی
دازای:نه نه نمیشه
دازای آروم چشمای چویا رو باز میکنه*
چویا با صحنه ای مواجه میشه که از شدت ذوق نمیدونه چی بگه
چویا:تو؟،تو؟
دازای:تولدت مبارک چویا جونم
چویا:اممم...اممم
دازای:فکر میکنی من یادم رفته؟
چویا:مرسییییییییی
چویا دازایو بغل میکنه*
دازای:نمیشه که من همیشه سرت بلا بیارم بالاخره باید جبران کنم دیگه
دازای کیک رو میزنه تو سر چویا*
چویا:حروم..زادههههههههههههههه
دازای:هورااااااا
چویا:لعن..ت به روحت بی م.صرف
دازای نیش خندی میزنه*
چویا دستمال میگیره و صورتشو پاک‌ می‌کنه
چویا:هوم؟،چرا اینجوری نگاه میکنی عو.ض.ی؟
دازای:عاااا،دماغت کیکیه چویا
چویا سعی میکنه پاکش کنه و بعدش دنبال دازای میره*
چویا:دستم بهت برسه بدجور شکنجه میدمت
دازای:برو اول صورتتو کامل پاک کن بعد بیا منو تحدید کن هویج
چویا نگاهی به لباسش میندازه که خامه ای شده*
چویا تند تر دنبال دازای میره*
دازای:بسه دیگه چوچو
چویا یهو زمین میخوره و دردش میگیره*
چویا:اههههه
دازای دست چویا رو میگیره و بلندش میکنه*
چویا:فکر نکن بهت بدهکار شدم
دازای:شدن که شدی عزیزم
چویا:چی میخوای ع.و.ضی بی مصرف؟
دازای:عاااا،امشب پیشت بخوابم
چویا:خف..ه بم..یر
دازای:بیام؟
چویا:دستمو نگه دار اه
دازای:اگه نمیخوای میتونم همین جا وسط جاده ولت کنم
پایان پارت۲،منتظر پارت بعدی باشید><
دیدگاه ها (۱)

رمان آخرین دیدار،پارت۱⭒،اومم بعد قرن ها میخوام رمان بزارمنکت...

Certainly, not everyone who smiles is happy;⭒ sometimes it’s...

رمان از امروز صبح تا فردا شب؛پارت۱چویا از خواب بیدار میشه و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط