{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در یک روز بارونی در یکی از شهرهای جهان پسری تنها در خیابا

در یک روز بارونی در یکی از شهرهای جهان پسری تنها در خیابان تنها به سمت خانه در حرکت بودو در رویا خود به سر میبرد.
در بین راه دختری را دید که نشسته در ایستگاه اتوبوس از دور چیزی زیادی معلوم نبود نزدیک شد دختره داشت گریه می کرد و این گونه با خود سخن می گفت ایا این زندگی که من دارم ایا بدتر از این میشه در حای که گریه می کرد از خدا گله مند بود کمی به حرف هاش گوش داد نزدیک شد سلام کرد دختره داستان ما اشکاشو پاک میکرد نگاهی کرد به پسره
پسره:سلام
دختره:سلام
پسره:اجازه هست بنشینم
دختره:یله
پسره:داشتم رد میشدم شما را دیدم که گریه میکرد ین و از خدا گلهمند بودین خواستم با شما حرف بزنم
دختره: بله همینطوره که دیدی و شنیدی خسته شدم از این زندگی نه کار نه پول نه پدر و مادری نه برادری بی کس از تمام دنیا
پسره:خیلی ها این مشکلات داره خود من داشتم ولی تونستم بر اونا غلبه کنم باورت بشه خودت هستی که زندگیتو میسازی تلاش کنی به موفعقیت میرسی ولی بدون تلاش صفر خواهی ماند نگران هیچ مسئله ای نباش سعی کن از این به بعد زندگی تا زه ای شروع کنی
دختره: شما کی هستین چرا این حرف ار به من میزنید چرا رندگی من به یک لحظه برای شما مهم شده
پسره:زندگی همه مهمه من و شما نداره باید همیشه به همه کمک کرد
دختره: انوبوس اومد من باید برم
پسره: قبل از رفتن این شماره من ومحل کارم شرکت ماست داره نیرو استخدام می کنه فردا بیاید برای مصاحبه سعی کنید ساعت 9اونجا باشید باشه
دختره: باشه لبخندی زد و خداحافظی کرد
فردای ان روز
ذختره که احتیاج به کار داشت برای مصاحبه رفت شرکت الکترو من یک شرکت الکتریکی تولیداتش در زمینه مولد های برق
وارد شد اسم خودش داد منتظر شد تا اسمش بخونه نوبتش شد وارد شد در مصاحبه قبول شد و یه کار خوب با حقوق خوب
صبح روز بعد قرار بود که تمام کسانی که استخدام میشن با رئیس شرکت اشنا بشن و در سمیناری به هم معرفی بشن و شرح وظایف خودشون بدونن همه در سالن بزرگ شرکت منتظر ورود رئیس شرکت شدن ولی اول معاون شرکت سخنرانی کرد و وظایف شرح داد و بعد از نیم ساعتی اعلام ورود رئیس شرکت کردن همه دوستداشتن بدونن این مرد بزرگ کیه وارد میشه بروی سکو سرش بالا میگره باورتون بشه بله همون پسره شب گرد در خیابان رئیس شرکت الکترو من است دختر در یک نگاه تعجب اور در حالی که همه نشسته بودن داشت به پسره نگاه می کرد و هنوز باورش نمیشد که اون شخص این شخص باشه بعد از مکثی نشست
پسره شروع به حرف زدن کرد او گفت:هیج جیز در زندگی اتفاقی نیست و همه به دست خدای مهربون است بعد از سخنرانی همه رفتن.....
بله دختره با استخدا م در این شرکت اینده در خشانی بزای خودش رفم زد اینده ای که پسره گفته بود بی تلاش نصیب هیچ کس نخواهد شد از 10 سال کار از اون شرکت رفت والان خودش یک شرکت به نام ریچارد الکترونیک داره و الان یکی از پولدارترین
ادم های دنیا محسوب میشه کسی که یک شب در نداری ندای کمک سر میداد وار زندگیش گله مند بود.
سال ها گذشت و او دیگر بین ما نبود او را در قبری دفن کردن در کنار اون قبر اسم شخصی بود که نجات بخشش بود
بله اسم همان پسر بود که در شب بارانی همدیگر را دیدیه بودن .....
رندگی یعنی دوری ها و نزدیکی ها اتفاقات عجیب زندگی افسانه ای از اتفاقات بی پایان
دیدگاه ها (۷)

الان موهاتون چه جوریه ؟ 9 همون که بازه

یه سایت پیدا کردم توش بررسی شخصیت های خاطرات یک خوناشامو گزا...

این کاترینا عه همون اولین همزادی که بعد رز اونو تبدیل به خون...

🤍👑 این فقط حرف از توپ طلا نبود؛ این حرفِ یک مادریدیستا بود!ا...

وانشات (مایکی بونتن) p1

رمان جدید. سرش جر خوردمجونگ‌کوک، ۲۳ ساله: دانشجوی دانشگاه، آ...

مربی موتور سوار

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۴🌸اودا:خب.....دازای با کمی ترس : اتفاقی...

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

خانوم مدیرعاملبعضی آدم‌ها درست در زمانی وارد زندگی‌ات می‌شون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط