نمیدونم چطوری باهاش کنار بیام چطوری خشمی که تو دلم جمع شده رو ...
𝒑𝒂𝒓𝒕1
نمیدونم چطوری باهاش کنار بیام ... چطوری خشمی که تو دلم جمع شده رو خاموش کنم ... رفتارش باعث میشه سرد تر شم ... اگه از بچگی کنارش بزرگ نمیشدمو نمیدونستم که اخلاقش همینه تا الان سر قولم نمیموندم .....
تلفن منشی دومش زنگ خورد ...
دختر بدبخت با ترس جواب داد...
_ بله ... رئیس
ته: رزومه کارمندای جدید چیشددد ؟! تو اینجا دقیقا چه غلطی میکنی چرا هیچکاری رو به موقع و درست انجام نمیدی ؟ الان نیم ساعت گذشته و من رو میزم قهوه نیست ...
_قهوه رو که .....
جلو رفتم
+بده به من گوشیرو ..
ته: گوشی رو بده به همون بی عرضه مگه به تو زنگ زدم ...
+من منشی شماره یکتونم رئیس من انجامش میدم ...
لعنتی ازش شنیده شد و گوشی رو قطع کرد
سمت دختر رفتم
+میشناسیش که .. به دل نگیر ...
_چرا با من لجه اخه ؟
+با همه همینطوره
_چرا با تو اینطوری نیست ؟
سکوت کردم ...
جوابی نداشتم ...
چون درست بود ...
تهیونگ هیچ وقت به خودش اجازه نداد رو من حتی صداشو بلند کنه ...
شاید بخاطر صمیمیت پدرامون باشه ....
راستش ته یکم متفاوته ...
یکم با بقیه مردای دور و ورم فرق داره ...
تو خونه یه ادم دیگست و تو شرکت یه ادم دیگه ....
کار اولویت اولشه ...
بعد از اینکه پدرش پست ریاست رو بهش سپرد خیلی جدی رو کار متمرکز شد ....
و ...
اینم بگم که اون از دخترا خوشش نمیاد ...............
در زدم..
+کیم ته ته غذا اوردم برات :)
ته: هیییش ... (در دفتر کارشو بست) صدبار گفتم تو شرکت ته ته صدام نکن
+اخموی بداخلاق ... بخور ... بخور جون بگیری بعد غر بزن هی :|
ته: (لبخند محوی به لبش اومد و دست به سینه نشست) من کی سر تو غر زدم ؟
+همین الان داری سرم غر میزنی :(
ته: پس غر غرای منو ندیدی (خندید)
+اتفاقا همین امروز صبح دیدم چجوری اشک یه بنده خدایی رو دراوردی ...
ته: حقش بود ... دختره خنگه بابا ... از کی بهش گفتم یه قهوه بیار اخرم نیاورد
+خب چرا به اون میگی به من بگو ...
ته: ولش کن ... چی اوردی؟
+کیمچی و برنج سرخ شده :)
ته : (سعی کرد ادامو دربیاره) طبق معمول :) ... حالم از این غذا بهم خورد دیگه بیا بریم بیرون غذا بخوریم
+خل شدی ؟ همین الانشم که اینجام مشکوکه اگه کسی بیرون ببینتمون دیگه نمیتونم تو شرکت تو کار کنم ....
ته: بابای تو ام تو این شرکت سهم داره هاا :||
+اما بابام رئیس نیست فقط مالی شریکه ...
ته: درسته رئیس منم ... پس نگران نباش
+چرا میخوای الکی سوتفاهم درست کنی ... نه تو از دخترا خوشت میاد نه من طاقتشو دارم اسمم زیر زبون اینو اون باشه ... تروخدا بیخیال شو همینو بخور ... بخور بخور ... بگو عاااااا .... افریییییین .... :)
ته : (با دهن پر ) بابا .... وایسا ... کی گفته من از دخترا خوشم نمیاد ....
+چون اندازه خرس شدی ولی یه دوست دخترم نداشتی ....
ته : خب دختر ایده عالمو پیدا نکردم ....
+(اداشو دراوردم ) مسخره ... من خر نیستم ... تازشم ما از بچگی با هم بزرگ شدیم حتی با هم رو یه تختم خوابیدیم اونوقت از من خجالت میکشی ؟
رنگش پریده بود و متعجب نگام میکرد
+(خندیدم) غذاتو بخور
ته: ولی اینجوری که میگی نیستتت
+بخور بخوررر... تا ته بخورا به برادرت قول دادم خوب ازت مراقبت کنم ...
اینو که شنید لبخندش محو شد ...
مرد خشک و سرد و بی احساس دوباره برگشت ...
ته: درو هم پشت سرت ببند
نمیدونم چطوری باهاش کنار بیام ... چطوری خشمی که تو دلم جمع شده رو خاموش کنم ... رفتارش باعث میشه سرد تر شم ... اگه از بچگی کنارش بزرگ نمیشدمو نمیدونستم که اخلاقش همینه تا الان سر قولم نمیموندم .....
تلفن منشی دومش زنگ خورد ...
دختر بدبخت با ترس جواب داد...
_ بله ... رئیس
ته: رزومه کارمندای جدید چیشددد ؟! تو اینجا دقیقا چه غلطی میکنی چرا هیچکاری رو به موقع و درست انجام نمیدی ؟ الان نیم ساعت گذشته و من رو میزم قهوه نیست ...
_قهوه رو که .....
جلو رفتم
+بده به من گوشیرو ..
ته: گوشی رو بده به همون بی عرضه مگه به تو زنگ زدم ...
+من منشی شماره یکتونم رئیس من انجامش میدم ...
لعنتی ازش شنیده شد و گوشی رو قطع کرد
سمت دختر رفتم
+میشناسیش که .. به دل نگیر ...
_چرا با من لجه اخه ؟
+با همه همینطوره
_چرا با تو اینطوری نیست ؟
سکوت کردم ...
جوابی نداشتم ...
چون درست بود ...
تهیونگ هیچ وقت به خودش اجازه نداد رو من حتی صداشو بلند کنه ...
شاید بخاطر صمیمیت پدرامون باشه ....
راستش ته یکم متفاوته ...
یکم با بقیه مردای دور و ورم فرق داره ...
تو خونه یه ادم دیگست و تو شرکت یه ادم دیگه ....
کار اولویت اولشه ...
بعد از اینکه پدرش پست ریاست رو بهش سپرد خیلی جدی رو کار متمرکز شد ....
و ...
اینم بگم که اون از دخترا خوشش نمیاد ...............
در زدم..
+کیم ته ته غذا اوردم برات :)
ته: هیییش ... (در دفتر کارشو بست) صدبار گفتم تو شرکت ته ته صدام نکن
+اخموی بداخلاق ... بخور ... بخور جون بگیری بعد غر بزن هی :|
ته: (لبخند محوی به لبش اومد و دست به سینه نشست) من کی سر تو غر زدم ؟
+همین الان داری سرم غر میزنی :(
ته: پس غر غرای منو ندیدی (خندید)
+اتفاقا همین امروز صبح دیدم چجوری اشک یه بنده خدایی رو دراوردی ...
ته: حقش بود ... دختره خنگه بابا ... از کی بهش گفتم یه قهوه بیار اخرم نیاورد
+خب چرا به اون میگی به من بگو ...
ته: ولش کن ... چی اوردی؟
+کیمچی و برنج سرخ شده :)
ته : (سعی کرد ادامو دربیاره) طبق معمول :) ... حالم از این غذا بهم خورد دیگه بیا بریم بیرون غذا بخوریم
+خل شدی ؟ همین الانشم که اینجام مشکوکه اگه کسی بیرون ببینتمون دیگه نمیتونم تو شرکت تو کار کنم ....
ته: بابای تو ام تو این شرکت سهم داره هاا :||
+اما بابام رئیس نیست فقط مالی شریکه ...
ته: درسته رئیس منم ... پس نگران نباش
+چرا میخوای الکی سوتفاهم درست کنی ... نه تو از دخترا خوشت میاد نه من طاقتشو دارم اسمم زیر زبون اینو اون باشه ... تروخدا بیخیال شو همینو بخور ... بخور بخور ... بگو عاااااا .... افریییییین .... :)
ته : (با دهن پر ) بابا .... وایسا ... کی گفته من از دخترا خوشم نمیاد ....
+چون اندازه خرس شدی ولی یه دوست دخترم نداشتی ....
ته : خب دختر ایده عالمو پیدا نکردم ....
+(اداشو دراوردم ) مسخره ... من خر نیستم ... تازشم ما از بچگی با هم بزرگ شدیم حتی با هم رو یه تختم خوابیدیم اونوقت از من خجالت میکشی ؟
رنگش پریده بود و متعجب نگام میکرد
+(خندیدم) غذاتو بخور
ته: ولی اینجوری که میگی نیستتت
+بخور بخوررر... تا ته بخورا به برادرت قول دادم خوب ازت مراقبت کنم ...
اینو که شنید لبخندش محو شد ...
مرد خشک و سرد و بی احساس دوباره برگشت ...
ته: درو هم پشت سرت ببند
- ۸.۶k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط