او نمیدانست
او نمیدانست....
نمیدانست در این یک سالی چه به سرش آمده....
نمیدانست شب و روز را چگونه سر میکند....
هر شب ، در یک زمان معینی ، از پنجره ی کوچک اتاق خود مشغول دیدن ستارۀ چشمک زن میشد....
او باور داشت ، که تک فرشتۀ گمشدۀ قلبش در یکی از این ستاره ها مخفی شده ....
او نمیتوانست فرشتۀ قلبش را دوباره ببیند ....
اما همیشه باور داشت که آن ، او را در دور دست های آسمان می نگرد...
نمیدانست در این یک سالی چه به سرش آمده....
نمیدانست شب و روز را چگونه سر میکند....
هر شب ، در یک زمان معینی ، از پنجره ی کوچک اتاق خود مشغول دیدن ستارۀ چشمک زن میشد....
او باور داشت ، که تک فرشتۀ گمشدۀ قلبش در یکی از این ستاره ها مخفی شده ....
او نمیتوانست فرشتۀ قلبش را دوباره ببیند ....
اما همیشه باور داشت که آن ، او را در دور دست های آسمان می نگرد...
- ۶.۵k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط