★He didn't know.....

★He didn't know.....
او نمیدانست در این یک سالی چه به سرش آمده....
نمیدانست شب و روز را چگونه سر میکند....
هر شب ، در یک زمان معینی ، از پنجره ی کوچک اتاق خود مشغول دیدن ستارۀ چشمک زن میشد....
او باور داشت ، که تک فرشتۀ گمشدۀ قلبش در یکی از این ستاره ها مخفی شده ....
او نمیتوانست فرشتۀ قلبش را دوباره ببیند ....
اما همیشه باور داشت که آن ، او را در دور دست های آسمان می نگرد...
دیدگاه ها (۳)

ادامه پارت ۷صدای قدم.جیمین سریع مارال را کشید پشت گلخونه. پش...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

تکه ای از تو 1

اتاقی که وجود نداشت(part3)روزهای بعد، خانه دیگر به اندازه‌ی ...

بازم سکوت. کامیل قسم خورده بود که لب از لب باز نکنه. اگر امش...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

چند پارتیپارت۲صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ م...

دلبر رئیس

پارت چهاردهم سبز یشمی زیر بارانباران هنوز بند نیامده بود.تهی...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط