{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او نمیدانست

او نمیدانست....
نمیدانست در این یک سالی چه به سرش آمده....
نمیدانست شب و روز را چگونه سر میکند....
هر شب ، در یک زمان معینی ، از پنجره ی کوچک اتاق خود مشغول دیدن ستارۀ چشمک زن میشد....
او باور داشت ، که تک فرشتۀ گمشدۀ قلبش در یکی از این ستاره ها مخفی شده ....
او نمیتوانست فرشتۀ قلبش را دوباره ببیند ....
اما همیشه باور داشت که آن ، او را در دور دست های آسمان می نگرد...
دیدگاه ها (۳)

(فلش بک)پسر با ورود به تالارمتوجه زمزمه هایی شد اما به هیچ ک...

★Funny couple.....بعد پارتی ساحلی که یکی از دوستای مشترکشون ...

IsamAge beri

Part two....(پارت دوم رو این خوشگل نوشته از اون تشکر کنینن) ...

رز سرخ

پارت ۲۸زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط