𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:37
+نیازی نیست عذر خواهی کنی....تو...تمام تلاشت رو کردی تا بهترین زندگی رو به ما بدی.....و دادی اینکارو انجام دادی و من....فقط بدنم خالی کرد....فقط زیادی خسته بودم همین....
اروم دستت رو گرفت....
-به نارو میگم بیاد اینجا....کمکت میکنه لباست رو عوض کنی.... میگم میز صبحونه رو بچینن.....
+باشه....
کمی صداشو بلند کرد....
-نارو؟ نارو بیا داخل....
*بله ارباب؟
-کمک کن بانو لباس بپوشن، به دخترا بگو میز صبحونه رو اماده کنن
*چشم ارباب
تو ایرپادی که داخل گوشش بود چیزی زمزمه کرد....
رفت داخل اتاق لباس و لباسی که قرار بود بپوشی رو تن مانکنی که زیرش چرخ داشت کرد و اوردش بیرون از اتاق...
*بانوی من اجازه میدین؟
یونجون پتو رو کنار زد و بازو هاتو گرفت و اروم بلندت کرد....
𝘱𝘢𝘳𝘵:37
+نیازی نیست عذر خواهی کنی....تو...تمام تلاشت رو کردی تا بهترین زندگی رو به ما بدی.....و دادی اینکارو انجام دادی و من....فقط بدنم خالی کرد....فقط زیادی خسته بودم همین....
اروم دستت رو گرفت....
-به نارو میگم بیاد اینجا....کمکت میکنه لباست رو عوض کنی.... میگم میز صبحونه رو بچینن.....
+باشه....
کمی صداشو بلند کرد....
-نارو؟ نارو بیا داخل....
*بله ارباب؟
-کمک کن بانو لباس بپوشن، به دخترا بگو میز صبحونه رو اماده کنن
*چشم ارباب
تو ایرپادی که داخل گوشش بود چیزی زمزمه کرد....
رفت داخل اتاق لباس و لباسی که قرار بود بپوشی رو تن مانکنی که زیرش چرخ داشت کرد و اوردش بیرون از اتاق...
*بانوی من اجازه میدین؟
یونجون پتو رو کنار زد و بازو هاتو گرفت و اروم بلندت کرد....
- ۵۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط