🖤پارت بیست ششم🖤

🖤پارت بیست ششم🖤
《رمان زمستون❄》
دیانا: تا اومدم ی حرفی بزنم ی صدایی از پشت سرم اومد...
ارسلان: هووو مزاحم نشو گمشو برو
یارو: تو کی اون وقت؟
ارسلان: شوهرش مشکلی داری؟
یارو: خاک تو سر مردی مث تو کنن ک زنش باید این موقع آواره خیابونا باشه و گریه کنه
دیانا: یارو بعد حرفش گاز داد رفت..
ارسلان: اگه مرد بودی وایمیستادی
دیانا: بدون توجه به ارسلان قدمام به روبه جلو برداشتم
ارسلان: دیانا کجا میری؟
دیانا: به تو چه هر جایی ک دوست دارم میرم
ارسلان: دیانا پاشو بیا بریم خونه
دیانا: بدون توجه به ارسلان قدمام و تند تر کردم ک گوشیم زنگ خورد رضا بود..
_الو جانم؟
+میگم من ۲ دقیقه دیگه اونجام همونجا وایستا
_باش عزیزم منتظرتم
دیانا: به پشتم نگاه کردم ارسلان خیلی اعصبی بود از قیافه حرکاتش معلوم بود
ارسلان: کی بود؟
دیانا: به تو هیچ ربطی نداره
ارسلان: خیلی هم ربط داره بگو کی بود؟
دیانا: یادته تو خونه به من چی گفتی؟ گفتی به من ربطی نداره پس به توام ربطی نداره من چیکار میکنم
ارسلان: دیانا من حالا ی حرفی زدم...
دیانا: ماشین رضا جلوی پام ترمز کرد
رضا: مزاحمه دیانا؟
دیانا: نه....سوار ماشین شدم
ارسلان: کجا میبریش با توام مرتیکه
رضا: به ت چه؟
ارسلان: الان ک اومدم دهنتو سرویس کردم حالیت میشه
دیانا: رضا میشه حرکت کنی‌..تا ارسلان اومد سمت در رضا...ی دفعه گاز داد رف
رضا: یارو اسکل بود
دیانا: زدم زیر خنده قیافه ارسلان از آینه ماشین خنده دار بود
رضا تنها کسی بود ک حتی تو سختیا هم منو میخندوند
رضا: دیانا سر راه فقط باید برم دنبال عسل اشکال ک نداره؟
دیانا: نه عزیزم ببخشید ک مزاحمتون شدم...
دیدگاه ها (۱۰)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part27دیگه نمیکشیدم همونجا جلوش زانو زدمو دست...

P³⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

مافیای من

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part4خندیدم_خب پس پاشو بیا تو تا بچت...

رومان عشق پنهانی (پارت5)

من عاشق یک مافیا شدم Part 3ات: ۲روز بهم وقت دادن... اگه ... ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part به دستام زل زدم.....

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط