پارت بیست هشتم

🖤پارت بیست هشتم🖤
《رمان زمستون❄》
رضا: لعنت بهت مهراب همه این بلا هارو اون باعث و بانیشه...حیف اون دورانی ک اسم تو رو گزاشته بودم رفیق:)
دیانا: الان تقصیر اون نیست تقصیر منه دیگه...مهرابو رضا خیلی رفیق فاب با هم بودن موقعی ک مهراب مرد حتی رضا بیشتر از من افسردگی گرفت...
عسل: بچها داره صبح میشه بخوابیم که فردا کلی کار داریم..
رضا: عسل من میرم ت اتاق میخوابم تو پیش دیانا بمون
عسل: باشه عزیزم
رضا: شبتون بخیر
دیانا و عسل: شب توام بخیر
*صبح*
ارسلان: نشسته بودم و به اون کارتی ک توی دستم نوشته دیانا بود خیره شده بودم..چجوری دل مهراب میاد با این دختر این کارو کنه دستی کشیدم به زنجیر توی گردنم ک دیانا داده بود...
باید همچیو به دیانا بگم...
دیانا: صبح با صدا زدنای مکرر رضا بیدار شدیم
عسل: رضا چته چرا نمیزاری بخوابیم؟
رضا: پاشین کاراتونو بکنید باید بریم خونه اون یارو کیه؟
دیانا: ارسلان
رضا: همون
عسل: واس چی بریم اونجا؟
رضا: مث اینکه هنوز خوابت میاد...دیشب قرار بود وسایل دیانا رو از اونجا برداریم
عسل: حالا چه عجله ای؟
رضا: عسل پارچ آب نیارما
عسل: برو بابا..پتو رو انداختم رو سرم
رفتم واسه ادامه خواب
رضا: خودت خواستی...رفتم تو اشپزخونه ی پارچ آب یخ برداشتم رفتم سمت اتاقی ک عسل بود..عسل بیدار نمیشی
عسل: نه
رضا: پارچ آب رو عسل ول کردم
عسل: اییی رضا زندت نمیزارممم
دیانا: فقط به کارای این دو تا میخندیدم دنبال هم دور اتاق میدویدن...عسل ولش کن حالا ی غلطی کرد
رضا: اتفاقا خوب کاری کردم
دیانا: اصن عسل بزن لهش کن
دیدگاه ها (۲)

🖤پارت بیست و نهم🖤《رمان زمستون❄》دیانا: بعد از کلی جنگل جدال ر...

🖤پارت سی ام🖤《رمان زمستون❄》مهراب: با دیدنش کل بدنم خشک شد...ت...

🖤پارت بیست هفتم🖤《رمان زمستون❄》ارسلان: لعنت بهت دیانا..._الو ...

🖤پارت بیست ششم🖤《رمان زمستون❄》دیانا: تا اومدم ی حرفی بزنم ی ص...

رمان بغلی من پارت ۱۵۳و۱۵۴و۱۵۵و۱۵۶رضا: خوب من بعداً زنگ میزنم...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

رمان بغلی من پارت ۱۲۴و۱۲۵و۱۲۶و۱۲۷و۱۲۸ارسلان: معلومه که میام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط