داستان خواننده شدنت را گفتی، داستان ازدواجت چطور بود؟
داستان خواننده شدنت را گفتی، داستان ازدواجت چطور بود؟
داستان خاصی نداشت، در سفر به آلمان از طریق دوستانم با خانوادهای آشنا شدم و در مدتی که آنجا بودم احساس کردم باید به این اندیشه باشم که تفکری جز تفکر خودم را بپذیرم، ضمن اینکه همسرم خیلی آدم صادقی است. برخلاف من عصبی نیست، خیلی لبخند میزند، مهربان است، آدمها را دوست دارد و به بچهها عشق میورزد.
گفتی همسر من، مادر بچههایم است مگر چند فرزند میخواهی؟
تا الان به 3 بچه فکر کردهایم.
همسرم عاشق بچههاست. ما حتی اسم بچههایمان را هم انتخاب کردیم؛ قصه، عشق، ایلیا. درواقع دو دختر دلم میخواهد و یک پسر. البته هرچه خدا بخواهد همان است. عشق را به این دلیل انتخاب کردم که در مدرسه به دخترم بگویند «عشق صادقی» خانم «عشق صادقی» بیاید دفتر، دیگر کسی رویش نمیشود به عشق من بگوید بالای چشمت ابروست. «قصه» را هم دوست دارم چون صدایش کنند «قصه صادقی». ایلیا را هم چون ارادت خاصی به امیرمؤمنان دارم انتخاب کردهام. نمیخواهم اسم علی را انتخاب کنم که اگر بچه بدی از آب درآمد، به اسم علی بیحرمتی شود.
در مراسم ازدواجت هم مشکی پوشیدی. عکسالعمل مهمانها در برابر لباس مشکی تو چطور بود؟
خیلی تعجب کردند، اما برای خودم جالب بود که وقتی وارد مراسم میشوم با چه عکسالعملی مواجه شدم. یکی گفت: «اِ». یکی گفت: «رضا؟؟» یکی گفت: «مشکی؟» اما اگر غیر از مشکی میپوشیدم تماما روی هر آن چیزی که گفته بودم، باید خط میکشیدم. من گفتم «مشکی رنگه عشقه» الان من به عشقی دارم میرسم که عشق شاعرانه، قلبی و احساس من است و اگر با رنگی غیر از این بیایم دروغ گفتهام.
اگر عشق صادقی بگوید: بابا مشکی نپوش، چه اتفاقی میافتد؟
از عشق خواهش میکنم اجازه بدهد مشکی بپوشم و اگر قبول نکرد التماسش میکنم. فکر نمیکنم دخترم راضی شود اشکهای پدرش را ببیند. درنهایت گریه میکنم تا دلش به رحم بیاید و راضی شود.
داستان خاصی نداشت، در سفر به آلمان از طریق دوستانم با خانوادهای آشنا شدم و در مدتی که آنجا بودم احساس کردم باید به این اندیشه باشم که تفکری جز تفکر خودم را بپذیرم، ضمن اینکه همسرم خیلی آدم صادقی است. برخلاف من عصبی نیست، خیلی لبخند میزند، مهربان است، آدمها را دوست دارد و به بچهها عشق میورزد.
گفتی همسر من، مادر بچههایم است مگر چند فرزند میخواهی؟
تا الان به 3 بچه فکر کردهایم.
همسرم عاشق بچههاست. ما حتی اسم بچههایمان را هم انتخاب کردیم؛ قصه، عشق، ایلیا. درواقع دو دختر دلم میخواهد و یک پسر. البته هرچه خدا بخواهد همان است. عشق را به این دلیل انتخاب کردم که در مدرسه به دخترم بگویند «عشق صادقی» خانم «عشق صادقی» بیاید دفتر، دیگر کسی رویش نمیشود به عشق من بگوید بالای چشمت ابروست. «قصه» را هم دوست دارم چون صدایش کنند «قصه صادقی». ایلیا را هم چون ارادت خاصی به امیرمؤمنان دارم انتخاب کردهام. نمیخواهم اسم علی را انتخاب کنم که اگر بچه بدی از آب درآمد، به اسم علی بیحرمتی شود.
در مراسم ازدواجت هم مشکی پوشیدی. عکسالعمل مهمانها در برابر لباس مشکی تو چطور بود؟
خیلی تعجب کردند، اما برای خودم جالب بود که وقتی وارد مراسم میشوم با چه عکسالعملی مواجه شدم. یکی گفت: «اِ». یکی گفت: «رضا؟؟» یکی گفت: «مشکی؟» اما اگر غیر از مشکی میپوشیدم تماما روی هر آن چیزی که گفته بودم، باید خط میکشیدم. من گفتم «مشکی رنگه عشقه» الان من به عشقی دارم میرسم که عشق شاعرانه، قلبی و احساس من است و اگر با رنگی غیر از این بیایم دروغ گفتهام.
اگر عشق صادقی بگوید: بابا مشکی نپوش، چه اتفاقی میافتد؟
از عشق خواهش میکنم اجازه بدهد مشکی بپوشم و اگر قبول نکرد التماسش میکنم. فکر نمیکنم دخترم راضی شود اشکهای پدرش را ببیند. درنهایت گریه میکنم تا دلش به رحم بیاید و راضی شود.
- ۱.۵k
- ۱۱ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط