امیلیکاترین در این زمین
༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻
𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟖»
★........★........ ★........★.......
امیلی/کاترین: در این زمین...
تو هیچوقت تنها نمی جنگی...
من این زخم رو یادم میمونه پس...
همیشه میتونی روی من حساب کنی...
من همیشه هستم... و میتونم کمکت کنم ویلیام...
خیره بهم موند.... نگاهش عمیق بود...
صداش ضعیف بود اما گفت...
تهیونگ / ویلیام: تو دقیقا منظورت از کمک کردن چیه کاترین؟ من فقط به زانوم نگاه نمیکنم من دارم به آیندم نگاه میکنم...
نمیخواستم ناامید تر از قبل بشه...
لبخند دل گرم کننده ای بهش زدم با یک حرکت از لبه تخت بلند شدم...
تهیونگ / ویلیام: کجا میری؟!
امیلی/کاترین: یه لحظه صبر کن...
به سمت میز کنار پنجره رفتم...
متوجه نگاه های کنجکاوانه ویلیام شدم و تک خنده ای کردم...
یه پارچه بانداژ از جعبه کمک های اولیه برداشتم سمتش رفتم...
اروم روی تخت نشستم، کنار پای ویلیام.
امیلی/کاترین:میدونم که این جادو
نمیکنه، اما قول دادی استراحت کنی. خودت میدونی که نباید یه مدتی به پاهات فشار بیاری...
بدون اینکه زانوش رو لمس کنم سعی کردم با نهایت احتیاط باند رو دور زانوش از روی همون شلوارش پیچیدم...
امیلی/کاترین: اینو ببین... تا زمانی که من اینجا هستم، این باند رو داری. این نشونه میده نباید تا زمانی که من اجازه ندادم از تخت بیرون بری...
کارم تموم شد باند رو کامل دور پاش پیچیدم.
گیج شده بود...
یه نگاه به باند انداخت بعد به من...
مکث کرد، ادامه داد...
تهیونگ / ویلیام: چرا از من مراقبت میکنی؟
امیلی/کاترین: دلیلش خیلی سادست...
اون حرفایی که بهم زدی...
جوری که درکم کردی باعث شد یکم اروم بشم...
کاری که هیچکس نتونست انجام بده و من این لطف رو باید جبران کنم...
اروم از روی تخت بلند شدم نزدیکش شدم توی صورتش خم شدم...
دستم رو گذاشتم روی شونش و به بالشت پشتش تکیه دادم...
امیلی/کاترین: بهتره استراحت کنی...
فقط پایین یکم کار دارم. تو هم تا این مدت، استراحت کن...
سمت در اتاق رفتم خواستم برم بیرون..
برای اخرین بار به ویلیام نگاه کردم که داشت میخندید...
امیلی/کاترین: ویلیام؟
به چی میخندی پسر؟!
خندش هر لحظه بیشتر بلندتر میشد...
با دیدن خنده هاش خندم گرفت.
تهیونگ / ویلیام: تو از من مراقبت میکنی انگار من یک بچه سه ساله ام که تاره زمین خورده.
امیلی/کاترین:تو از لحاظ جسمی الان یک بچه سه ساله ای. فقط با یک پرونده پزشکی پیچیده تر....
با خنده چشماش رو بست.
انگار اروم شده بود با خنده گفت...
تهیونگ / ویلیام: کاترین لطفا اینو یادآوری نکن... آزار دهندست...
با اخرین جملش لبخندش محو شد.
ویلیام...
اروم از اتاق بیرون رفتم در رو بستم...
عمارت توی سکوت غرق شده بود...
خدمتکارا وقتی فهمیدن پدرم رفته ازم خواستن که چند روز به مرخصی برن..
و الان هیچکس توی عمارت نبود..
تنها صدایی که شنیده میشد صدای بارون بود..
اروم از پله ها پایین رفتم...
و مستقیم سمت اشپزخونه.
خوب میدونستم چی میتونم درست کنم که تبش رو خوب کنه...
سریع دست به کار شدم..
قبل از اینکه مادر فوت بشه...
هر وقت تب داشتم این سوپ رو برام درست میکرد..
دستور پختش رو هنوزم به یاد دارم..
شروع به خورد کردن سبزیجات کردم..
اشپزخونه پر شده بود از بوی ملایم ارامش بخش...
در حالی که سوپ روی حرارت ملایم میجوشید اروم روی صندلی نشستم...
تو فکر بودم...
اگه قرار باشه از ویلیام مراقبت کنم.. نمیتونم به قصر برم.
باید به ملکه ویکتوریا بگم که نمیتونم چند روز به قصر بیام...
اروم از روی صندلی بلند شدم سمت اتاقم رفتم. در رو اروم باز کردم.
به ویلیام نگاه کردم که غرق خواب بود...
نفسم رو راحت بیرون دادم سمت کمدم رفتم شنلم رو در اوردم با عجله از اتاق بیرون رفتم...
از عمارت زدم بیرون کلاه شنلم رو روی سرم کشیدم..
تا قصر«𝟏𝟎» دقیقه راه بود.
ادامه دارد....
𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟖»
★........★........ ★........★.......
امیلی/کاترین: در این زمین...
تو هیچوقت تنها نمی جنگی...
من این زخم رو یادم میمونه پس...
همیشه میتونی روی من حساب کنی...
من همیشه هستم... و میتونم کمکت کنم ویلیام...
خیره بهم موند.... نگاهش عمیق بود...
صداش ضعیف بود اما گفت...
تهیونگ / ویلیام: تو دقیقا منظورت از کمک کردن چیه کاترین؟ من فقط به زانوم نگاه نمیکنم من دارم به آیندم نگاه میکنم...
نمیخواستم ناامید تر از قبل بشه...
لبخند دل گرم کننده ای بهش زدم با یک حرکت از لبه تخت بلند شدم...
تهیونگ / ویلیام: کجا میری؟!
امیلی/کاترین: یه لحظه صبر کن...
به سمت میز کنار پنجره رفتم...
متوجه نگاه های کنجکاوانه ویلیام شدم و تک خنده ای کردم...
یه پارچه بانداژ از جعبه کمک های اولیه برداشتم سمتش رفتم...
اروم روی تخت نشستم، کنار پای ویلیام.
امیلی/کاترین:میدونم که این جادو
نمیکنه، اما قول دادی استراحت کنی. خودت میدونی که نباید یه مدتی به پاهات فشار بیاری...
بدون اینکه زانوش رو لمس کنم سعی کردم با نهایت احتیاط باند رو دور زانوش از روی همون شلوارش پیچیدم...
امیلی/کاترین: اینو ببین... تا زمانی که من اینجا هستم، این باند رو داری. این نشونه میده نباید تا زمانی که من اجازه ندادم از تخت بیرون بری...
کارم تموم شد باند رو کامل دور پاش پیچیدم.
گیج شده بود...
یه نگاه به باند انداخت بعد به من...
مکث کرد، ادامه داد...
تهیونگ / ویلیام: چرا از من مراقبت میکنی؟
امیلی/کاترین: دلیلش خیلی سادست...
اون حرفایی که بهم زدی...
جوری که درکم کردی باعث شد یکم اروم بشم...
کاری که هیچکس نتونست انجام بده و من این لطف رو باید جبران کنم...
اروم از روی تخت بلند شدم نزدیکش شدم توی صورتش خم شدم...
دستم رو گذاشتم روی شونش و به بالشت پشتش تکیه دادم...
امیلی/کاترین: بهتره استراحت کنی...
فقط پایین یکم کار دارم. تو هم تا این مدت، استراحت کن...
سمت در اتاق رفتم خواستم برم بیرون..
برای اخرین بار به ویلیام نگاه کردم که داشت میخندید...
امیلی/کاترین: ویلیام؟
به چی میخندی پسر؟!
خندش هر لحظه بیشتر بلندتر میشد...
با دیدن خنده هاش خندم گرفت.
تهیونگ / ویلیام: تو از من مراقبت میکنی انگار من یک بچه سه ساله ام که تاره زمین خورده.
امیلی/کاترین:تو از لحاظ جسمی الان یک بچه سه ساله ای. فقط با یک پرونده پزشکی پیچیده تر....
با خنده چشماش رو بست.
انگار اروم شده بود با خنده گفت...
تهیونگ / ویلیام: کاترین لطفا اینو یادآوری نکن... آزار دهندست...
با اخرین جملش لبخندش محو شد.
ویلیام...
اروم از اتاق بیرون رفتم در رو بستم...
عمارت توی سکوت غرق شده بود...
خدمتکارا وقتی فهمیدن پدرم رفته ازم خواستن که چند روز به مرخصی برن..
و الان هیچکس توی عمارت نبود..
تنها صدایی که شنیده میشد صدای بارون بود..
اروم از پله ها پایین رفتم...
و مستقیم سمت اشپزخونه.
خوب میدونستم چی میتونم درست کنم که تبش رو خوب کنه...
سریع دست به کار شدم..
قبل از اینکه مادر فوت بشه...
هر وقت تب داشتم این سوپ رو برام درست میکرد..
دستور پختش رو هنوزم به یاد دارم..
شروع به خورد کردن سبزیجات کردم..
اشپزخونه پر شده بود از بوی ملایم ارامش بخش...
در حالی که سوپ روی حرارت ملایم میجوشید اروم روی صندلی نشستم...
تو فکر بودم...
اگه قرار باشه از ویلیام مراقبت کنم.. نمیتونم به قصر برم.
باید به ملکه ویکتوریا بگم که نمیتونم چند روز به قصر بیام...
اروم از روی صندلی بلند شدم سمت اتاقم رفتم. در رو اروم باز کردم.
به ویلیام نگاه کردم که غرق خواب بود...
نفسم رو راحت بیرون دادم سمت کمدم رفتم شنلم رو در اوردم با عجله از اتاق بیرون رفتم...
از عمارت زدم بیرون کلاه شنلم رو روی سرم کشیدم..
تا قصر«𝟏𝟎» دقیقه راه بود.
ادامه دارد....
- ۳۷۹
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط