این اعتماد خیلی سنگین بود

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻
𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟐𝟎»

★........★........ ★........★.......


این اعتماد... خیلی سنگین بود.
خوشحال شده بودم. تشکری کردم از اتاق بیرون اومدم...






به عمارت پدرم رسیدم...
دیگه نیازی به نگرانی نبود...
مستقیم سمت اتاقم رفتم.
خسته بودم.. شنلم رو در آوردم اون رو داخل کمد پرت کردم...
چرخیدم سمت تخت اما...
تخت خالی بود!


امیلی/کاترین: ویلیام!!؟...


قلبم فرو ریخت...
با شتاب در رو باز کردم...
پله ها رو با سرعت پشت سر هم میزاشتم.


صداش میکردم..اما صدای خودم اکوا میشد.صبر کن... نکنه؟.....


در عمارت رو باز کردم.

با عجله سمت اسطبل اسب ها رفتم..
با نفس نفس یکی از دستام رو به دیوار و اون یکی دستم رو، روی زانو خم شدم گذاشتم..


سعی داشتم نفسم رو تنظیم کنم..
سرم بالا اوردم..


اونجا بود...
اروم کنار اسب مشکیش وایساده بود...
با لبخندی که صورتش رو روشن کرده بود، سر اسبش رو نوازش میکرد...


به ارومی اسمش رو صدا زدم که سمتم چرخید...


تهیونگ / ویلیام: کاترین....
حالت خوبه؟ رنگت... رنگت پریده...


با قدم های اروم سمتش رفتم...
هنوزم احساس نگرانی درونم اذیتم میکرد...


امیلی/کاترین:اینجا چیکار میکنی؟ تمام عمارت رو دنبالت گشتم...


نگاهش رو از اسبش گرفت به من داد...


تهیونگ / ویلیام: متاسفم...
فقط خواستم سری به سیلور بزنم..


نزدیک اسب شدم...
دستم رو، روی گردنش نوازش بار کشیدم...


امیلی/کاترین: اسمش... خیلی قشنگه.


تهیونگ / ویلیام: درسته...
واقعا زیباست.


امیلی/کاترین:تو نباید از اتاق خارج میشدی...



بدون اینکه بهم نگاه کنه با غرور گفت...


تهیونگ / ویلیام: حالا که بیرون اومدم.. چی شده مگه کاترین؟


بهش خیره شدم... این لجبازی کودکانه ای که داشت...


امیلی/کاترین: دقیقا مثل یک پسر بچه سه ساله لجبازی!


پوزخندی که زد اون زیبایی که داشت رو شیطانی کرد...


تهیونگ / ویلیام: توام دقیقا شبیه یک زن غرغرو و همیشه نگرانی..



صدای خنده هاش فضای سرد اسطبل رو شکسته بود..
ناخوداگاه ارنج دستم رو به بازوش زدم..


امیلی/کاترین:بهتره برگردیم داخل...


تهیونگ / ویلیام: درسته..


با احتیاط بهش کمک کردم بردمش داخل عمارت.. متوجه درد زانوش شدم..
اروم روی صندلی کنار شومینه گذاشتم بشینه...


امیلی/کاترین: یک لحظه صبر کن...


داخل اشپزخونه رفتم...
تو کاسه ای سوپ ریختم گذاشتم توی سینی از اشپزخونه خارج شدم...


وقتی سینی تو دستم رو دید از تعجب پلک نمیزد.

سینی رو، روی میزی که جلوش بود گذاشتم خودم روبه روش نشستم..


امیلی/کاترین: بهتره که یکم از این سوپ بخوری.. تب رو پایین میاره...


لبخند کوچیکی زد... این توجه ساده انگار خیلی به دلش نشسته بود.
یک قاشق از اون سوپ خورد.
منتظر نگاهش کردم... منتظر نظری که داشت بودم..


تهیونگ / ویلیام: واقعا باید بگم... بهترین سوپی هست که توی زندگیم خوردم..


چشمام برق زد...
ولی غذا خودنش...عجیب بود... خیلی اشرافی غذا میخورد..


امیلی/کاترین: ویلیام... میتونم یک سوال بپرسم؟


تهیونگ / ویلیام: البته!


همینطور که داشت میخورد شروع به حرف زدن کردم..


امیلی/کاترین: این اسطبل.. همینطور که خودت میدونی..
مال کسایی هست که اشرافی هستن..
تو کی هستی؟ چطور اسبت رو اینجا گذاشتی؟...


اینو که گفتم سوپ پرید گلوش شروع کرد به سرفه کردن...



ادامه دارد...

«میدونم.. میدونم این چند پارت خیلی افتضاح شد... اما متاسفانه حالم خیلی خوب نیست و نمیتونستم خوب بنویس، ببخشید دخترا...»
دیدگاه ها (۱)

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟗» ★........★........ ★........★........

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟖» ★........★........ ★........★........

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟒» ★........★........ ★........★........

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟔» ★........★........ ★........★........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط