تا قصر راه بود

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻
𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟗»

★........★........ ★........★.......


تا قصر«𝟏𝟎» راه بود..
چون بارون هر لحظه شدیدتر از قبل میشد سرعتم رو بیشتر کردم...



وارد حیاط قصر شدم...
سکوت عجیبی حاکم بود.
نه صدایی... نه حرکتی...
همه چیز اروم بود..
کلاه شنلم که بخاطر بارون خیس و سنگین شده بود از سرم برداشتم.

نسیم سرد... موهام رو به صورتم میچسبوند...

لحظه ای ایستادم..
تمام وجودم پر از حس خوب بود... بارون روی پوست داغم میریخت...
دست هام رو باز کردم زیر این بارون چرخیدم..


اما اون صدا...
صدای پر از تمسخرش...
مثل خنجر سردی بود که همه حس های خوب رو میکشت...


آلبرت:امیلی؟ بارون رو دوست داری؟


اسم کوچیکم رو که از دهنش؛ شنیدم... تمام تنم سیخ شد.

امیلی... اروم باش.. اون شاهزادس.. حواست به حرف زدنت باشه...


مستقیم به سمت در ورودی قصر قدم برداشتم و...


امیلی/کاترین: بله بارون رو دوست دارم. اما الان وقت این حرف ها نیست شاهزاده.

من کار فوری با ملکه دارم و ترجیح میدم که بعدا...
شاید وقتی هوا بهتر شد در مورد علاقه هامون صحبت کنیم.


منتظر جوابش نموندم..
با قدم های بلند از کنارش رد شدم...


وارد قصر شدم...
مثل همیشه گرم ارامش بخش بود...
یه نگاه به اطراف انداختم که خدمتکار ها داشتن با عجله میز رو براش شام اماده میکردن...


به سمت یکی از خدمتکار ها رفتم و..


امیلی/کاترین:ملکه ویکتوریا کجاست؟


یه تعظیم کوتاه کرد و...


خدمتکار: در اتاقشون هستن بانو...


با تکون دادن سرم ازش تشکر کردم.
از پله ها بالا رفتم سمت اتاق ملکه قدم برداشتم...



تقی به در زدم که با شنیدن صداش وارد شدم...
مثل همیشه پشت میز بزرگش نشسته بود داشت کتاب میخوند...
با دیدن من کتابش رو بست دستش رو زیر چونش گذاشت با لبخند گفت...


ملکه ویکتوربا: اوه امیلی... اتفاقی افتاده!!؟
انتظار نداشتم تو این هوای بارونی ببینمت..


کوتاه تعظیم کردم...

امیلی/کاترین: میخواستم ازتون خواهش کنم که چند روزی به من مرخصی بدین...


جوابی که بهم داد باعث شد یک لحظه خشکم بزنه...
انتظار داشتم الان سوال پیچم کنه اما...


ملکه ویکتوریا: مشکلی نیست امیلی.


نگاهم رو به چشماش دادم...
عمیق نگاه کردم.


امیلی/کاترین: واقعا اعلیحضرت؟! بدون هیچ سوالی؟


سرش رو اروم تکون داد گفت...


ملکه ویکتوریا: تو همیشه خودت میدونی که چه زمانی باید بری و چه زمانی برگردی..
بهت اعتماد دارم. برو، خوشبگذره.


این اعتماد... خیلی سنگین بود.
خوشحال شده بودم. تشکری کردم از اتاق بیرون اومدم...


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟐𝟎» ★........★........ ★........★........

فیک حمایت نمیشه دخترا... میخواید فیک رو متوقف کنم و با یک کا...

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟖» ★........★........ ★........★........

𝑻𝒉𝒊𝒔 𝒂𝒏𝒈𝒆𝒍'𝒔 𝒑𝒂𝒈𝒆 𝒏𝒆𝒆𝒅𝒔 𝒔𝒖𝒑𝒑𝒐𝒓𝒕.𝑰𝑫: https://wisgoon.com/m.j_...

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟗» ★........★........ ★........★.........

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟑» ★........★........ ★........★........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط