{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آهنگ بی کلام Idea

آهنگ : بی کلام Idea22
[آمریکا_بوستون_زمستان سال ۲۰۵۶_ساعت۱:۰۵ دقیقه شب_سالن تئاتر متروکه]
    ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌    ‌‌   ‌ ‌  
باد خنک زمستان ، سیلی هایی دردناک بر گونه های خیس از اشکش میزد..
بیشتر پاهای زخمی و خاکی اش را در شکم صاف و گشنه اش جمع کرد ...
دستان ظریف و خونی اش را دور پاهای ناتوان و ضعیف خود حلقه کرد ،
آروم شده بود اما با هر لحظه پلک زدن...آن خاطرات دوباره برایش تداعی می‌شدند و پوزخندی به آرامش کوچکش میزدند
چشمانش خیس شد
اشک ها از چشمانش دل کندند و روی گونه اش جاری شدن ...
باد سرد آن اشک ها را زود خشک میکرد و باعث می‌شد رد غمگین انها بر روی گونه سرخش بمانند ..
آب دماغش را بالا کشید ...ولی بینی اش از گریه زیاد مثل همیشه کیپ شده بود و حتی نفس کشیدن برایش مانند این بود که فردی دارد گردن ظریفش را فشار میدهد تا خفه اش میکند ..
دهانش‌را باز کرد و از دهان نفش کشید ...اشکی کناره ی لب خشک شدش نشست
هق هق نمی‌کرد ، از سکوت و صدای باد در ان فضای تاریک خرسند بود و نمیخواست آن را با هق هقی‌ناراحت کننده بشکند
می‌توانست احساس کند زیر چشمانش کمی ورم کرده است ....
نگاهش را از کف چوبی خاک خورده گرفت و به سقف شکافته شده سالن تئاتر داد ...
آنقدر ان سوراخ ایجاد شده بر سقف آن سالن بزرگ ، عظیم بود که می‌توانست به آسمان آبی و ستاره ها که
کنار ماه به همراه ابر ها میرقصیدند نگاه کند
بوی خفیف چوب در سالن پیچیده بود ..و همین برای او لذت بخش بود
بدان اینکه متوجه بشود اشک هایش متوقف شده بودن و فقط رد خشکی خودشان را روی پوست او گذاشته بودند ...
"گفتیم بهش اهمیت نمیدیم...!"
صدا زمزمه کرد و ارام از روی پله های کوچک و شکسته صحنه بالا آمد و روی گف چوبی خاک خورده صحنه ایستاد
"گفتیم شاید دوباره مثل قبل بشه ...ولی ایندفعه بهش اهمیت نمیدیم..."
نفس حبس شدش را با صدا و کلافگی بیرون داد ...و آرام قدمی برداشت ...
تیکه های چوب زیر کفشانش ناله میکردند ..و آنقدر صدای ناله هایشان بلند بود که در کل سالن تئاتر می‌پیچید
"چرا بهش اهمیت دادیم؟؟؟..ماکه قرار گذاشته بودیم بهش اهمیت ندیم ...پس چیشد؟...هممم؟..زیر قولمون زدیم ..."
آرام ، آرام ، آرام
متوقف شد
و بدان اینکه‌اهمیت بدهد لباسش خاکی میشود ...روی کف چوبی و سرد صحنه تئاتر نشست...
دقیقا کنار او

"زشت ترین حقیقت ، از زیباترین دروغ ساخته شده"
زمزمه کرد ..
"و...اون حقیقت زشت و بد شکل ...اونقدر درد عمیقی داره که ...."
نفس عمیقی کشید و با صدا بیرونش داد ...دو دست خود را تکیه گاه بدن دراز شده اش قرار داد
"که ....."
نگاهی انداخت ....حتی نمی‌توانست جمله اش را کامل کند ...
که چی؟؟؟...
اینکه مانند خارج های گل رز دردناک است؟؟
اینکه مانند این است که در کفشی پا گذاشته که در ان شیشه خورده است؟؟
که چی؟؟؟
هردو چشمانشان را ، یکی غمگین و آن یکی شکسته ..
به آسمان دادند ...ابر ها جلوی ماه قرار می‌گرفتند و همان روشنایی کوچک را هم برای آن دو نفر زیادی می‌دانستند
نیشخندی زد و به کنارش خیره شد
"بیا برقصیم .."
شوکه به روبه روش نگاه کرد
برقصیم؟؟؟...منظورت چیه؟؟..
داخل این موقعیت؟..بعد از شب سختی که گذرانده بودن ...؟
حالا ..بیا برقصیم؟؟
"کمی این گوشه اطراف رو چک کردم ...یک پیانو قدیمی اونور سالن دیدم ...نظرت چیه؟...من پیانو بزنم ، و تو با ملودی هایی که من مینوازم برقصی؟"
چه درخواست‌...احمقانه و ...ش..شیرینی
"ا....اما من ...ب..بلد نیستم "
بالاخره...احساس می‌کرد صدایش را از دست داده است ...چون فرد روبه رویش که الان پیشنهاد رقص به او داده بود ، تا همین الان باهاش صحبت نکرده بود ....
فرد روبه روش بدون اینکه اهمیتی به کلماتی که به سختی از دهان ان دختر بیرون میاید با لبخندی نجوا کرد
"خب؟....قبول میکنی برام برقصی یا نه؟؟؟"
دیدگاه ها (۹)

دختر با شيطنت سمت تخت خزید و گوشیش رو از روی بالشت سفید رنگ ...

عاشق تو شدن ، اصلا برام امن نبود ، مثل رقصيدن كنار پرتگاه مي...

🥺🥺

موقعی که تو دیگه پیشم نبودی...زمان مرگم تعیین شد!!]بدون ذره ...

*birthday night*

(شاهزاده) Part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط