{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد بودن در این چرخ‌دنده‌های بی‌رحمِ زمان، یعنی تکیه‌گاهی

مرد بودن در این چرخ‌دنده‌های بی‌رحمِ زمان، یعنی تکیه‌گاهی بودن که خود، هیچ‌گاه طعمِ تکیه دادن را نچشیده است. او هر صبح، جوانی‌اش را در کیفِ دستی‌اش می‌گذارد و در ازایِ لقمه‌ای “آبرو” برایِ اهلِ خانه، آن را به مسلخِ روزگار می‌برد. شانه‌هایش، جغرافیایِ دردهایِ مکتوم است؛ دردهایی که نه در کلام می‌گنجند و نه در اشک، بلکه در سپیدیِ زودرسِ شقیقه‌هایش نشت می‌کنند. او در جذری مدام میانِ “نیاز” و “توانستن”، چنان از درون فرو می‌ریزد که شناسنامه‌اش در برابرِ چین‌وچروک‌هایِ روحش، دروغی بیش نیست. او پیر می‌شود، نه به حکمِ سال‌ها، بلکه به جرمِ ستون ماندن زیرِ سقفی که طوفان‌هایِ معیشت مدام بر آن می‌کوبند.
دیدگاه ها (۵)

درونِ سینه‌یِ هر آدمی، دو قطبِ متضاد وجود دارد؛ یکی از جنسِ ...

ما همگی حاملِ نوری خیره‌کننده و تاریکیِ عمیقی هستیم که پا به...

حکایتِ مردِ این روزگار، حکایتِ شمعی‌ست که موظف به تابیدن است...

در نهایت، پس از تمامِ هیاهوها، یک زن در رابطه نه به دنبالِ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط