{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت مرد این روزگار حکایت شمعیست که موظف به تابیدن

حکایتِ مردِ این روزگار، حکایتِ شمعی‌ست که موظف به تابیدن است، حتی وقتی که مومِ جانش به انتها رسیده باشد. او در میدانِ مینِ هزینه‌ها و حسرت‌ها، هر روز قدم برمی‌دارد تا جاده را برایِ دیگران هموار کند. سختیِ کار، تبر نیست که یکباره بیندازد، بلکه موریانه‌ای‌ست که آرام و بی‌صدا، استخوانِ آرزوهایش را می‌جود. او در سی‌سالگی، هزارساله می‌شود؛ چرا که هر شب، پیش از خواب، تمامِ ندویدن‌ها و نرسیدن‌هایِ جهان را در صندوقچه‌یِ سینه‌اش پنهان می‌کند تا مبادا اهلِ خانه، بویِ باروت و خستگیِ جانش را استشمام کنند. این پیرِ درون، این خسته‌یِ بی‌صدا، همان جوانی‌ست که زیرِ بارِ “نان”، قد خم کرده اما سر فرود نیاورده است.
دیدگاه ها (۴)

مرد بودن در این چرخ‌دنده‌های بی‌رحمِ زمان، یعنی تکیه‌گاهی بو...

در نهایت، پس از تمامِ هیاهوها، یک زن در رابطه نه به دنبالِ م...

شاید با شعر شروع شود و با شاخه‌های گل ادامه پیدا کند، اما ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط