{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلامخواهشا بخونیدتا آخرش

سلام،خواهشا بخونید.تا آخرش.

می دونم این عکس و تازه گذاشتم اما دلیل دارم،خدا شاهده برای لایک و کامنت و امتیاز و...نیست.خدا شاهده.

یه داستان می گم.
بسم الله الرحمن الرحیم.
سه چهار شب پیش مادرم به پدرم گفت که بریم یه سر خونه بابام اینا یه سر بزنیم،(پدر بزرگ من حدود یه سال و نیم یا نزدیک به دو سال مریض بود.یک مریضی بسیار سخت.)من حمام بودم که مادرم گفت ما بریم یه سر بزنیم و بیایم.گفتم باشه،به مادرم گفتم الان نمی تونم بیام فردا حتما یه سر میزنم.گفت باشه.
اونا رفتن بعد حدود دو ساعت مادر زنگ زد گفت بابا و دایی و اقاجون(پدربزرگم)رفتن دکتر،دیر اومدیم نگران نشو.
گفتم باشه.
تا ساعت سه بیدار بودم که مادر زنگ زد گفت محمد حال آقاجون خوب نیست دعا کن.دست به دعا شدم.دعا می کردم.(عمر دست خداست)بابا اومد خونه پرسیدم که چی شد،گفت: رسوندیم بیمارستان ،اما دکترا گفتن امیدی نیست.من ناراحت شدم و دعا رو ادامه دادم،پدرم به من نگفت،آقاجون رفته بود.(این روزای آخری مدام خون بالا میاورد،خونریزی معده ام داشت)بعد از پدر پرسیدیم چی شده،گفت:بردیم بیمارستان گفتن تخت خالی ندارن،ببرید همون بیمارستانی که قبلا بود بعد فردا بیاید وقت بگیرید،بیاریدش،تا بیان پدر بزرگو برسونن بیمارستان قبلی آقاجون تموم میکنه.(دایی کچیکم( سومین داییم )که همیشه باهاش می گفتیم میخندیدیم،با بایینا رفته بود بیمارستان،می رسن جلوی در بیمارستان بابا میگه حسن بدو بگو دکتر بیاد ببینتش،دایی که میره بر میگرده میگه میگن بیارید تو ببینیمش،آقاجون حدود بیست دقیقه قلبش ایستاده بود.)آقاجون رفت.(این دایی،حسن دایی همیشه نبود،همه چیزو از نزدیک دیده بود،یه حال عجیبی داشت،دایی خندون ما تبدیل به یه پسری شده بود که گریه می کرد خانواده به هم می ریخت. )

دوستان من قصدم از تعریف این خاطره اینه که مامور مرگ حضرت عزرائیل سر ساعت ،دقیقه و ثانیه مقرر جونو میگیره،نه زودتر و نه دیرتر.
من به مادر گفتم بگو من فردا میرم به آقاجون سر میزنم،ولی کی دیدمش؟ وقتی کفن رو باز کردن تا صورت آقاجون رو ببینیم.
دوستان خیلی زود دیر میشه،خیلی زود.
برید به بزرگترها سر بزنید،من الان میفهمم که ای کاش زودتر می رفتم و به آقاجون سر می زدم.

سر خاک که بودم،همه مشغول به گریه بودن،جمعیت زیادی هم اومده بودن،من بالای قبر بودم،چیز خاصی توجهم رو جلب کرد،شخصی که قبر می کند بعد از گذاشتن آقاجون داخل قبر مشغول به گذاشتن سنگ لحد شد،سنگ رو گذاشت،خاک ریخته،شد.همه رفتن.
صحبت من سر اینه که همه رفتن.دیگه هیچ کس نموند.
آقاجون موند و اعمالش.البته اهل بیت قطعا کمک میکنن به دوستدارانشون.
همه میمیریم،روزی لحد ما رو میذارن و میزن،ما و اعمالمون...

دوستان تا وقت هست سر بزنیم...
خیلی زود دیر میشه.
انالله و انا الیه راجعون.
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(سلام الله علیه)

ببخشید که زیاد شد.
واقعا ببخشید.
یاحق.
دیدگاه ها (۱۴)

سوال پسر چیست؟کاش من جای پسر بودم.(راستش یکی از آرزوهای من ه...

هر کس بُوَد گدای حسین،شاه‌عالَم است.

به نظر شما درسته؟

پارت ۹ فیک عشق مافیا و راه افتادن و کوک ات رو جلوی خونش گذاش...

"دوران تاریکی"p1امروز روز عجیبی بود...سر میزشام هنوز هم به ا...

مهرو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط