{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من پذیرفتم شکست خویش را

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را
دیدگاه ها (۳۰)

گرگ روزگار بودم....شغال ها هم جرات رویا رویی با من را نداشتن...

این بهترین و واقعی‌ترین توصیفاز واژه‌ی «دوست» است کهتاکنون ش...

ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ ﺍﮔﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﻮﺩﻡﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻣ...

هنگامی که افسرده ایبدان در اعماق وجودت حضور"خدا"را فراموش کر...

p39صبح روز بعدعمارت جونگکوک:تهیونگ بدون در زدن وارد دفتر شد....

part:36

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط