p39
p39
صبح روز بعدعمارت جونگکوک:
تهیونگ بدون در زدن وارد دفتر شد.
×یه خبر دارم.
جونگکوک از روی پروندهها سر بلند کرد.
_بگو.
×یکی از افرادمون دیشب الکس رو تعقیب کرده.
جونگکوک اخم کرد.
_چی فهمیده؟
×اون داره برای یه معامله بزرگ آماده میشه.
_کجا؟
×هنوز معلوم نیست... ولی تقریباً همه افرادش رو جمع کرده.
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
بعد آروم گفت:
_این فقط یه معامله نیست...
تهیونگ نگاهش کرد.
_الکس داره ما رو به یه جا میکشونه.
×پس چیکار کنیم؟
جونگکوک از جاش بلند شد. کت مشکیش رو پوشید.
_قبل از اینکه اون حرکت کنه... ما پیداش میکنیم.
همون لحظه...چند کیلومتر اونطرفتر...الینا از پنجره به ماشینهای الکس که یکییکی وارد حیاط میشدن نگاه میکرد.دلش آشوب بود.
زیر لب گفت:
+جونگکوک... فقط این بار نزدیکش نشو...
الینا دستش بیاختیار روی شکمش نشست.
چشمهاش رو بست و زیر لب زمزمه کرد:
+کاش فقط یک بار... میتونستم همه چیزو برات توضیح بدم.
اشک آرومی روی گونهش لغزید.
+حتی اگه بعدش ازم متنفر میشدی...
لبخند تلخی زد.
+فقط دلم میخواست بدونی هیچوقت ترکت نکردم.
عمارت جونگکوک:
جونگکوک وارد اتاقی شد که زمانی اتاق الینا بود.همه چیز همونطور مونده بود. عروسک کوچیکی که الینا همیشه روی تخت میذاشت...کتابی که نصفه خونده بود...
و سنجاقسری که یک روز با خنده گفته بود:
+هیچکس حق نداره بهش دست بزنه.
جونگکوک سنجاقسر رو برداشت.چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
_چرا...؟
صدای خودش توی اتاق پیچید.
_اگه قرار بود بری... چرا کاری کردی که نتونم فراموشت کنم؟
برای اولین بار بعد از هفتهها...دیگه نتونست نقش اون رئیس مافیای سرد رو بازی کنه.
سنجاقسر رو آروم توی مشت خودش فشرد.
_هرجا که باشی...
مکث کرد.
_فقط... سالم باش.
همون شب...
ویوالینا:
کنار پنجره ایستاده بود.بارون آروم میبارید.
دستش روی شکمش نشست و لبخند تلخی زد.
+میبینی کوچولو...؟
اشک توی چشمهاش جمع شد.
+بابات فکر میکنه من ترکش کردم...
نفس عمیقی کشید.
+ولی اگه یه روز دیدیش، هیچوقت ازش متنفر نشو... اون هیچ تقصیری نداره.»
همون موقع جونگکوک هم باخودش میگفت
_میگفتی هرجا بری، اینو جا نمیذاری...
لبخند محوی زد، اما زود محو شد.
_پس چرا خودت رفتی...؟
چشمهاش رو بست.
برای اولین بار بعد از مدتها، دلش فقط یه آرزو داشت...
_کاش فقط یه بار دیگه میدیدمت، الینا...
در همون لحظه..الینا بیدلیل دستش رو روی قلبش گذاشت. انگار...دلش هنوز، با قلب جونگکوک میتپید.
⭐️⭐️
#فیکشن #جونگکوک #فیکشن #فیکشن
صبح روز بعدعمارت جونگکوک:
تهیونگ بدون در زدن وارد دفتر شد.
×یه خبر دارم.
جونگکوک از روی پروندهها سر بلند کرد.
_بگو.
×یکی از افرادمون دیشب الکس رو تعقیب کرده.
جونگکوک اخم کرد.
_چی فهمیده؟
×اون داره برای یه معامله بزرگ آماده میشه.
_کجا؟
×هنوز معلوم نیست... ولی تقریباً همه افرادش رو جمع کرده.
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
بعد آروم گفت:
_این فقط یه معامله نیست...
تهیونگ نگاهش کرد.
_الکس داره ما رو به یه جا میکشونه.
×پس چیکار کنیم؟
جونگکوک از جاش بلند شد. کت مشکیش رو پوشید.
_قبل از اینکه اون حرکت کنه... ما پیداش میکنیم.
همون لحظه...چند کیلومتر اونطرفتر...الینا از پنجره به ماشینهای الکس که یکییکی وارد حیاط میشدن نگاه میکرد.دلش آشوب بود.
زیر لب گفت:
+جونگکوک... فقط این بار نزدیکش نشو...
الینا دستش بیاختیار روی شکمش نشست.
چشمهاش رو بست و زیر لب زمزمه کرد:
+کاش فقط یک بار... میتونستم همه چیزو برات توضیح بدم.
اشک آرومی روی گونهش لغزید.
+حتی اگه بعدش ازم متنفر میشدی...
لبخند تلخی زد.
+فقط دلم میخواست بدونی هیچوقت ترکت نکردم.
عمارت جونگکوک:
جونگکوک وارد اتاقی شد که زمانی اتاق الینا بود.همه چیز همونطور مونده بود. عروسک کوچیکی که الینا همیشه روی تخت میذاشت...کتابی که نصفه خونده بود...
و سنجاقسری که یک روز با خنده گفته بود:
+هیچکس حق نداره بهش دست بزنه.
جونگکوک سنجاقسر رو برداشت.چند ثانیه فقط بهش خیره موند.
_چرا...؟
صدای خودش توی اتاق پیچید.
_اگه قرار بود بری... چرا کاری کردی که نتونم فراموشت کنم؟
برای اولین بار بعد از هفتهها...دیگه نتونست نقش اون رئیس مافیای سرد رو بازی کنه.
سنجاقسر رو آروم توی مشت خودش فشرد.
_هرجا که باشی...
مکث کرد.
_فقط... سالم باش.
همون شب...
ویوالینا:
کنار پنجره ایستاده بود.بارون آروم میبارید.
دستش روی شکمش نشست و لبخند تلخی زد.
+میبینی کوچولو...؟
اشک توی چشمهاش جمع شد.
+بابات فکر میکنه من ترکش کردم...
نفس عمیقی کشید.
+ولی اگه یه روز دیدیش، هیچوقت ازش متنفر نشو... اون هیچ تقصیری نداره.»
همون موقع جونگکوک هم باخودش میگفت
_میگفتی هرجا بری، اینو جا نمیذاری...
لبخند محوی زد، اما زود محو شد.
_پس چرا خودت رفتی...؟
چشمهاش رو بست.
برای اولین بار بعد از مدتها، دلش فقط یه آرزو داشت...
_کاش فقط یه بار دیگه میدیدمت، الینا...
در همون لحظه..الینا بیدلیل دستش رو روی قلبش گذاشت. انگار...دلش هنوز، با قلب جونگکوک میتپید.
⭐️⭐️
#فیکشن #جونگکوک #فیکشن #فیکشن
- ۱.۷k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط