شبی دختری در شهری غریب افتاد و به شیخی پناه برد؛ نیمه شب
شبی دختری در شهری غریب افتاد و به شیخی پناه برد؛ نیمه شب شیخ قصد تجاوز دختر کرد؛ دختر از پنجره فرار کرد و به کوچه بن بستی رسید. مرد مستی را دید و از ترس بی هوش شد. صبح وقتی بیدار شد پیش خواهر و مادر آن مرد مست خوابیده بود؛ با خود گفت:
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم/ صد هزار شیخ به یک مست فدا خواهم کرد/
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد/ وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد/ تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرن.
- ۳.۹k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط