{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی دختری در شهری غریب افتاد و به شیخی پناه برد؛ نیمه شب

شبی دختری در شهری غریب افتاد و به شیخی پناه برد؛ نیمه شب شیخ قصد تجاوز دختر کرد؛ دختر از پنجره فرار کرد و به کوچه بن بستی رسید. مرد مستی را دید و از ترس بی هوش شد. صبح وقتی بیدار شد پیش خواهر و مادر آن مرد مست خوابیده بود؛ با خود گفت:
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم/ صد هزار شیخ به یک مست فدا خواهم کرد/
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد/ وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد/ تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرن.
دیدگاه ها (۳)

me

ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﮑﺎﺭﯼ ﺭﻓﺖ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ﯾﺎﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﺪ...

یه نظر سنجیه میخوام ببینم پرچم کدوم بالاتره فقط کامت بزاری 1...

داعش گوه برا ما دور ورداشته حروم زاده اشغال بابا بزنید با خا...

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خ...

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا ...

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم خون صد شیخ به یک مست فدا خو...

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوموسط شهر دو میخانه بنا خواهم ...

از قضــــا روزی اگرحاکــم این شهر شـــــــدم.... خــــون صـ...

گویند مستان زِ خدا بی‌خبرند از قضا روزی اگر حاکم یک شهر شوم ...

از قضــــا روزی اگرحاکــم این شهر شـــــــدم.... خــــون صــ...

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم وسط شهر دو می خانه بنا خواه...

گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شومسر هر کوچه دو میخانه بنا خو...

دختره میره میدانه شهر داد میزنه از قضا اگر روزی حاکم این شهر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط