fake kook
fake kook
part*⁷⁶
ا.ت: تهیونگ چیزی سفارش داده بودی
تهیونگ: اره بازش کن
ا.ت: من بازش کنم
تهیونگ: اره
ا.ت: وایی
کوک: چیشد
ا.ت: همون 👛که میخواستم
تهیونگ: مبارک باشه
کوک: ا.ت چیزی شده
ا.ت: خیلی ممنونم تهیونگا ولی تو چرا خریدی
تهیونگ: دیدم خیلی میخواستیش
ا.ت: ولی من میدونم چرا خریدش
تهیونگ: چرا؟
ا.ت: میخواستی نریم خرید
تهیونگ: نه من بخاطر خودت گرفتمش
ا.ت: خیلی ممونم
تهیونگ: خواهش میکنم
ا.ت: کوک دیدیش چه خوشگله
کوک: اره دیدمش
ا.ت: چیزی شده تو خیلی ذوق داشتی
کوک: چیزی نشده
ا.ت: باشه بازم ممنونم
تهیونگ: 😊
شب
تهیونگ: ا.ت خوابید
کوک: اره خوابید
تهیونگ: چیزی شده از وقتی که رسیدیم یه جوری هستی
کوک: نه چیزی نیست
تهیونگ: میخواستم یکم باهات حرف بزنم مطمئنی ا.ت خوابه
کوک: اره خواب خب چی میخواستی بگی
تهیونگ: بیا بشین
کوک: بگو
تهیونگ: من این سفرو به دلیل ا.ت اومدم
کوک: ا.ت چه ربطی یه این موضوع دارم
تهیونگ: میدونم گفتنش اشتباست
کوک: بگو
تهیونگ: من بورا خیلی دوس دارم میمرم براش ولی احساس میکنم از وقتی که ا.ت وارد خانوادمون شده یه حسی بهش دارم
کوک: چه حسی
تهیونگ: دارم بهش علاقه مند میشم
کوک: هوفف چرا داری اینو الان به من میگی
تهیونگ: تو تنها دوست منی
کوک: ولی داری منو دشمن خودت میکنی
تهیونگ: باید به منم فرصت بدی
کوک: فرصت چی
تهیونگ: همونطور که ا.ت رو دوس داری منم دوسش دارم
کوک: نه نباید داشته باشی جلوی حس خودتو بگیر
تهیونگ: دست من نیست
کوک: من نمیزارم اینکارو با زندگی خواهرم و ا.ت و حتی خودم بکنی
تهیونگ: این ربطی یه بورا نداره
کوک: تو الان باید با بورا باشی حتی اگه دوس پسر ا.ت هم نبودم نمیزاشتم زندگی خواهرمو خراب کنی
تهیونگ: ولی من ا.ت رو بدست میارم
کوک: نمیتونی
#کوک
#فیک
#سناریو
part*⁷⁶
ا.ت: تهیونگ چیزی سفارش داده بودی
تهیونگ: اره بازش کن
ا.ت: من بازش کنم
تهیونگ: اره
ا.ت: وایی
کوک: چیشد
ا.ت: همون 👛که میخواستم
تهیونگ: مبارک باشه
کوک: ا.ت چیزی شده
ا.ت: خیلی ممنونم تهیونگا ولی تو چرا خریدی
تهیونگ: دیدم خیلی میخواستیش
ا.ت: ولی من میدونم چرا خریدش
تهیونگ: چرا؟
ا.ت: میخواستی نریم خرید
تهیونگ: نه من بخاطر خودت گرفتمش
ا.ت: خیلی ممونم
تهیونگ: خواهش میکنم
ا.ت: کوک دیدیش چه خوشگله
کوک: اره دیدمش
ا.ت: چیزی شده تو خیلی ذوق داشتی
کوک: چیزی نشده
ا.ت: باشه بازم ممنونم
تهیونگ: 😊
شب
تهیونگ: ا.ت خوابید
کوک: اره خوابید
تهیونگ: چیزی شده از وقتی که رسیدیم یه جوری هستی
کوک: نه چیزی نیست
تهیونگ: میخواستم یکم باهات حرف بزنم مطمئنی ا.ت خوابه
کوک: اره خواب خب چی میخواستی بگی
تهیونگ: بیا بشین
کوک: بگو
تهیونگ: من این سفرو به دلیل ا.ت اومدم
کوک: ا.ت چه ربطی یه این موضوع دارم
تهیونگ: میدونم گفتنش اشتباست
کوک: بگو
تهیونگ: من بورا خیلی دوس دارم میمرم براش ولی احساس میکنم از وقتی که ا.ت وارد خانوادمون شده یه حسی بهش دارم
کوک: چه حسی
تهیونگ: دارم بهش علاقه مند میشم
کوک: هوفف چرا داری اینو الان به من میگی
تهیونگ: تو تنها دوست منی
کوک: ولی داری منو دشمن خودت میکنی
تهیونگ: باید به منم فرصت بدی
کوک: فرصت چی
تهیونگ: همونطور که ا.ت رو دوس داری منم دوسش دارم
کوک: نه نباید داشته باشی جلوی حس خودتو بگیر
تهیونگ: دست من نیست
کوک: من نمیزارم اینکارو با زندگی خواهرم و ا.ت و حتی خودم بکنی
تهیونگ: این ربطی یه بورا نداره
کوک: تو الان باید با بورا باشی حتی اگه دوس پسر ا.ت هم نبودم نمیزاشتم زندگی خواهرمو خراب کنی
تهیونگ: ولی من ا.ت رو بدست میارم
کوک: نمیتونی
#کوک
#فیک
#سناریو
- ۱۵.۷k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط