"صدای بی اجازه"
"صدای بی اجازه"
قسمت هفتم – ویو گهنا
نشسته بودم رو زمین، گوشیمو برداشتم. میخواستم یه کم توش بچرخم، ولی یادم افتاد... دستام، پاهام... هنوز شیشه توشون بود. خون بند اومده بود، ولی درد هنوز زنده بود.
یادم اومد وقتی اومدم خونه، یه باند خریده بودم. رفتم، پیداش کردم. با دقت، دوتا دستامو بستم. بعدش پاهامو. آخیش... یه کم راحت شدم.
ولی واقعیت این بود که هنوز شیشه توی بدنم بود. باید میرفتم بیمارستان. ولی نرفتم. چون الان یه چیز مهمتر داشتم.
دراز کشیدم رو تخت. رفتم تو گوشیم. همینجوری داشتم توی تیکتاک میچرخیدم که یهدفعه یه عکس جدید از اکیپ بیتیاس دیدم. قلبم یه لحظه تند زد. تصمیم گرفتم بشینم بکشمشون.
تو خونهم کلی نقاشی رو بوم از بیتیاس دارم. تکتکشون. ولی رفتم دنبال یه بوم خیلی بزرگ.
واتت؟! تموم کرده بودم؟ یادم اومد... هر وقت اعصابم خورد میشد، نقاشیهارو پاره میکردم.
لباس پوشیدم. بوتهامو پوشیدم. پاهام درد میکرد، درد میگرفت، ولی باید میرفتم. چون اون تابلو باید کشیده میشد.
رفتم تو پارکینگ. من یه موتورسوارم. یه موتور سنگین دارم. اینبار خواستم با اون برم. کلاهمو سرم کردم.
راه افتادم سمت یه مغازهی هنری. کلی وسایل بوم و نقاشی داشت.
کلاه موتورم هنوز سرم بود. کنار مغازه، دوتا گربه مشکی نشسته بودن. یه لحظه نگام کردن، انگار فهمیده بودن چی تو ذهنمه.
رفتم داخل. پرسیدم:
«بوم دو متری دارین؟»
مرده گفت: «بله.» رفت برام آورد.
بعدش رفتم سراغ رنگ و قلم. چون قلمهام خراب شده بودن.
همهچی آماده بود. فقط یه چیز مونده بود: اون لحظهای که قلم بخوره به بوم، و من دوباره خودمو پیدا کنم.
قسمت هفتم – ویو گهنا
نشسته بودم رو زمین، گوشیمو برداشتم. میخواستم یه کم توش بچرخم، ولی یادم افتاد... دستام، پاهام... هنوز شیشه توشون بود. خون بند اومده بود، ولی درد هنوز زنده بود.
یادم اومد وقتی اومدم خونه، یه باند خریده بودم. رفتم، پیداش کردم. با دقت، دوتا دستامو بستم. بعدش پاهامو. آخیش... یه کم راحت شدم.
ولی واقعیت این بود که هنوز شیشه توی بدنم بود. باید میرفتم بیمارستان. ولی نرفتم. چون الان یه چیز مهمتر داشتم.
دراز کشیدم رو تخت. رفتم تو گوشیم. همینجوری داشتم توی تیکتاک میچرخیدم که یهدفعه یه عکس جدید از اکیپ بیتیاس دیدم. قلبم یه لحظه تند زد. تصمیم گرفتم بشینم بکشمشون.
تو خونهم کلی نقاشی رو بوم از بیتیاس دارم. تکتکشون. ولی رفتم دنبال یه بوم خیلی بزرگ.
واتت؟! تموم کرده بودم؟ یادم اومد... هر وقت اعصابم خورد میشد، نقاشیهارو پاره میکردم.
لباس پوشیدم. بوتهامو پوشیدم. پاهام درد میکرد، درد میگرفت، ولی باید میرفتم. چون اون تابلو باید کشیده میشد.
رفتم تو پارکینگ. من یه موتورسوارم. یه موتور سنگین دارم. اینبار خواستم با اون برم. کلاهمو سرم کردم.
راه افتادم سمت یه مغازهی هنری. کلی وسایل بوم و نقاشی داشت.
کلاه موتورم هنوز سرم بود. کنار مغازه، دوتا گربه مشکی نشسته بودن. یه لحظه نگام کردن، انگار فهمیده بودن چی تو ذهنمه.
رفتم داخل. پرسیدم:
«بوم دو متری دارین؟»
مرده گفت: «بله.» رفت برام آورد.
بعدش رفتم سراغ رنگ و قلم. چون قلمهام خراب شده بودن.
همهچی آماده بود. فقط یه چیز مونده بود: اون لحظهای که قلم بخوره به بوم، و من دوباره خودمو پیدا کنم.
- ۵.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط