{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت آخر

پارت آخر
ویو ات
که یهو خوابم برد

جیمین: ات...اتتت ( بلند)
ات: چیشده؟؟( خوابالو)
جیمین: خانومه خوابالو بیدار شو رسیدیم ( خنده)

ویو ات
رفتم توی عمارت واییییی خیلی خستم خواستم برم توی اتاقم که جیمین با عجله از عمارت رفت بیرون وا این چش بود اخه

ویو جیمین
میخواستم استراحت کنم که بهم خبر دادن بهترین دوستم بیمارستانه سریع به سمته بیمارستان حرکت کردم ولی دیگه دیر شده بود اون مرده بود خیلی توی شک بودم نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم اون از بچگی دوستم بود تصمیم گرفتم برگردم عمارت، عمارت خیلی ساکت بود فکر کردم ات خوابیده میخواستم برم اتاقم

ات: جیمین
جیمین: هومم؟( صدای بغض آلود)
ات:( نزدیک تر میاد)
ات: ببینم حالت خوبه؟؟؟ گریه کردی؟؟؟( نگران)
جیمین:......
ات: چیزی شده؟؟( نگران)
جیمین:.....
ات: از دستم ناراحتی؟؟؟( نگران)
جیمین:.....
ات: یه چیزی بگو ( بغض)

ویو آدمین
جیمین دیگه نتونست بغضشو کنترل کنه و محکم اتو بغل کرد و گریه میکرد اتم اول خیلی شکه شد ولی اونم بقلش کرد

ات: هیسس...گریه نکن
جیمین:( از بغلش درامد)
جیمین: ات چرا...چرا انقدر مهربونی...چرا انقدر دلت برای من میسوزه....چرا انقدر دوسم داری؟؟( گریه)
ات: من حاضرم جونمم به خاطرت بدم...میدونم دوسم نداری ولی اشکالی نداره ( لبخند تلخ)
جیمین: ر..راستش من...من دوست دارم
ات: پس چرا بهم نگفتی؟
جیمین: چون میترسیدم....میترسیدم اشتباه کنم ببخشید
ات: مهم نیس...مهم اینه که تونستم آینده رو درست کنم ( ذوق)
جیمین:( لبخند پررنگ)
ات: واییییی همیشه همینجوری لبخند بزن...باشه!؟؟🥺
جیمین: چشمم خانومم
ات: یاااااا
جیمین:( شروع کرد به خندیدن)


اونا زندگیه جدیدی شروع کردن درسته زندگیه قبلیشون خیلی بد تموم شد اما الان خوشحالن و جیمینم شغله مافیا بودنش رو کنار گذاشت

پایان 💫

میدونم دارید عرر میزنید خودمم اینکارو میکنم 😭
دیدگاه ها (۰)

مخاطب داره:))✨

پارت آخرویو اتکه جیمین مانعم شدجیمین: تو حق نداری....جایی بر...

پارت۷ویو اتکه یهو دوباره لباسشو عوض کرد اما اینبار نمیدونم چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط