قهوه تلخ
☕️قهوه تلخ☕️
پارت سی
جونگکوک دست منو گرفت. هر دو ساکت بودیم. در اتاق باز شد...
هانا بود. با صورت خیس از اشک.
هانا: (لرزان) ببخشید... نتونستم تنها بمونم. تهیونگ خوابیده. من... من میترسم.
نفس راحتی کشیدیم. جونگکوک در رو بست و هانا رو آورد کنار بخاری نشوند.
هانا: فردا... میخواین برین پیش کانگ؟
لی لی: آره.
هانا: منم میام.
جونگکوک: نه. تو میمونی اینجا. امنتره.
هانا: (گریه کرد) من دوسال توی زندان بودم. دیگه نمیخوام تنها بمونم.
لی لی رفتم بغلش کردم: پس با ما میای. ولی هر وقت گفتم برو کنار، میری.
هانا: قول میدم.
سه تایی کنار بخاری نشستیم. هانا آروم گرفت و خوابید. من و جونگکوک دستامون رو گره زده بودیم به هم.
جونگکوک: (آهسته) زندگی عجیبه. چند روز پیش تنها بودم. حالا... تو رو دارم. هانا رو. تهیونگ رو. یه خانوادهی جدید.
لی لی: به شرطی زنده بمونیم.
جونگکوک: زنده میمونیم. با هم.
نگاه به آتیش کردیم. بیرون باد میآمد. شاخهها تکون میخوردن. ولی توی اون اتاق کوچیک، گرم بود. گرم از بودن کنار هم.
.............
پارت سی
جونگکوک دست منو گرفت. هر دو ساکت بودیم. در اتاق باز شد...
هانا بود. با صورت خیس از اشک.
هانا: (لرزان) ببخشید... نتونستم تنها بمونم. تهیونگ خوابیده. من... من میترسم.
نفس راحتی کشیدیم. جونگکوک در رو بست و هانا رو آورد کنار بخاری نشوند.
هانا: فردا... میخواین برین پیش کانگ؟
لی لی: آره.
هانا: منم میام.
جونگکوک: نه. تو میمونی اینجا. امنتره.
هانا: (گریه کرد) من دوسال توی زندان بودم. دیگه نمیخوام تنها بمونم.
لی لی رفتم بغلش کردم: پس با ما میای. ولی هر وقت گفتم برو کنار، میری.
هانا: قول میدم.
سه تایی کنار بخاری نشستیم. هانا آروم گرفت و خوابید. من و جونگکوک دستامون رو گره زده بودیم به هم.
جونگکوک: (آهسته) زندگی عجیبه. چند روز پیش تنها بودم. حالا... تو رو دارم. هانا رو. تهیونگ رو. یه خانوادهی جدید.
لی لی: به شرطی زنده بمونیم.
جونگکوک: زنده میمونیم. با هم.
نگاه به آتیش کردیم. بیرون باد میآمد. شاخهها تکون میخوردن. ولی توی اون اتاق کوچیک، گرم بود. گرم از بودن کنار هم.
.............
- ۸.۲k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط