ویو ات :
ویو ات :
من خیلی وقته که با تهیونگ دوستم و قراره به زودی ازدواج کنیم
تهیونگ دوست جونگ کوک و اینجوری آشنا شدیم
هردو خیلی عاشق همیم
و اینکه تا حالا رابطه نداشتیم چون من گفتم که تا ازدواج نکردیم نمیشه و اونم قبول کرد
خانوادم اوایل یکم میگفتن نه و ... ولی الان تهیونگ رو دوست دارن
(خب پس کی آدم بده داستانه اینجا که همچی گل و بلبل؟خودمم نمیدونم بزار بریم جلو ببینیم چی به چیه کنجکاو شدم🤣)
امروز خیلی به تهیونگ اسرار کردم بریم بار ولی قبول نمیکرد که بزور راضی کردمش
و قرار شد ساعت ۹ راح بیوفتیم ساعت ۷ و نیم
رفتم یه دوش گرفتم و اومدم
رفتم موهام رو خشک کردم و اومدم نشستم رو تخت که
بچه ها اومدن(میکاپ آرتیست و .....)
باهاشون خیلی رفیق بودم
بعد کلی حرف زدن آماده شدم
(اسلاید ۱ لباس ات)
(اسلاید ۲ مدل موی ات)
(اسلاید ۳ آرایش ات)
پرش زمانی به داخل ماشین
ات: +
تهیونگ: -
+سلام عشقم (با ذوق)
- سلام فدات ش......
-این چیه پوشیدی؟( تعجب و حرصی)
+ چشه مگه(لوس)
- وقت نداریم سریع عوضش کن
+ آخه.....
بعد از یک ربع قر زدم
- یا میری عوضش میکنی یا بیرون کنسل
من خیلی لباسش رو دوست داشتم پس یهو یه چیز اومد تو ذهنم
+ ددی(مظلوم)
با تعجب هرچه تمام تر نگاهم میکرد
- چی گفتی؟ ( تعجب و خوشحالی)
+گفتم ددی
که یهو.....
من خیلی وقته که با تهیونگ دوستم و قراره به زودی ازدواج کنیم
تهیونگ دوست جونگ کوک و اینجوری آشنا شدیم
هردو خیلی عاشق همیم
و اینکه تا حالا رابطه نداشتیم چون من گفتم که تا ازدواج نکردیم نمیشه و اونم قبول کرد
خانوادم اوایل یکم میگفتن نه و ... ولی الان تهیونگ رو دوست دارن
(خب پس کی آدم بده داستانه اینجا که همچی گل و بلبل؟خودمم نمیدونم بزار بریم جلو ببینیم چی به چیه کنجکاو شدم🤣)
امروز خیلی به تهیونگ اسرار کردم بریم بار ولی قبول نمیکرد که بزور راضی کردمش
و قرار شد ساعت ۹ راح بیوفتیم ساعت ۷ و نیم
رفتم یه دوش گرفتم و اومدم
رفتم موهام رو خشک کردم و اومدم نشستم رو تخت که
بچه ها اومدن(میکاپ آرتیست و .....)
باهاشون خیلی رفیق بودم
بعد کلی حرف زدن آماده شدم
(اسلاید ۱ لباس ات)
(اسلاید ۲ مدل موی ات)
(اسلاید ۳ آرایش ات)
پرش زمانی به داخل ماشین
ات: +
تهیونگ: -
+سلام عشقم (با ذوق)
- سلام فدات ش......
-این چیه پوشیدی؟( تعجب و حرصی)
+ چشه مگه(لوس)
- وقت نداریم سریع عوضش کن
+ آخه.....
بعد از یک ربع قر زدم
- یا میری عوضش میکنی یا بیرون کنسل
من خیلی لباسش رو دوست داشتم پس یهو یه چیز اومد تو ذهنم
+ ددی(مظلوم)
با تعجب هرچه تمام تر نگاهم میکرد
- چی گفتی؟ ( تعجب و خوشحالی)
+گفتم ددی
که یهو.....
- ۱۹۲
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط