part= 9
رفتم تو خونه و روی تختم دراز کشیدم با خودم گفتم یعنی هنوز دوستم داره نمیدونم
کم کم دراز کشیدم و خوابم برد فردا هم از خواب بلند شودم و به سمته پذیرایی رفتم و همه امده بودیم صبحانه بخوریم صبحانمون رو خوردیم و بعد من از جواب بلند شودم و رفتم بیش لینا و بهش گفتم چه خبر گفت یه چیزی بگم به هیچکس نمیگی گفتم نه نمیگم بگو
لینا : باش خب ببین امشب میخوام سر شام به مامان اینا بگم راستش من و ناجون تصمیم گرفتیم که باهم ازدواج کنیم
ات : چی وایسا واقعا؟
لینا : اره
ات : واییییی یه عروسی در پیش داریممم هووو
لینا : باشه حالا
بعد از چند مین رفتم توی حیاط نشستم روی تاب توی حیاط داشتم از خودم عکس میگرفتم که گوشیم زنگ خورد تهیونگ بود سریع جواب دادم
ات : الو؟
تهیونگ : سلام ات خوبی
ات " سلام مرسیوخوبم
تهیونگ : میگم امروز وقت داری؟
ات : اره چطور؟
تهیونگ : گفتم بریم بیرون
ات : باش اوکیه
تهیونگ : ساعت ۶ میام دنبالت
ات : باش راستی
تهیونگ : چیه ؟
ات : میدونی قراره لینا نامجون عروسی کنن؟
تهیونگ : اره دیشب نامجون گفت به منو مامانم اینا
ات : اهان
تهیونگ : من دیگه میرم کاری نداری ؟
ات : نه برو میبینمت
تهیونگ : منم فعلا
ات : بای
چند ساعت بعد )
دیگه ساعت ۶ بود رفتم اماده شودم
(لباسش رو میزارم )
یکم ارایش کردم و موهام رو باز کردم و رفتم پایین که تهیونگ امد سوار شدم و رفتیم بعد از چند مین رسیدیم و...
کم کم دراز کشیدم و خوابم برد فردا هم از خواب بلند شودم و به سمته پذیرایی رفتم و همه امده بودیم صبحانه بخوریم صبحانمون رو خوردیم و بعد من از جواب بلند شودم و رفتم بیش لینا و بهش گفتم چه خبر گفت یه چیزی بگم به هیچکس نمیگی گفتم نه نمیگم بگو
لینا : باش خب ببین امشب میخوام سر شام به مامان اینا بگم راستش من و ناجون تصمیم گرفتیم که باهم ازدواج کنیم
ات : چی وایسا واقعا؟
لینا : اره
ات : واییییی یه عروسی در پیش داریممم هووو
لینا : باشه حالا
بعد از چند مین رفتم توی حیاط نشستم روی تاب توی حیاط داشتم از خودم عکس میگرفتم که گوشیم زنگ خورد تهیونگ بود سریع جواب دادم
ات : الو؟
تهیونگ : سلام ات خوبی
ات " سلام مرسیوخوبم
تهیونگ : میگم امروز وقت داری؟
ات : اره چطور؟
تهیونگ : گفتم بریم بیرون
ات : باش اوکیه
تهیونگ : ساعت ۶ میام دنبالت
ات : باش راستی
تهیونگ : چیه ؟
ات : میدونی قراره لینا نامجون عروسی کنن؟
تهیونگ : اره دیشب نامجون گفت به منو مامانم اینا
ات : اهان
تهیونگ : من دیگه میرم کاری نداری ؟
ات : نه برو میبینمت
تهیونگ : منم فعلا
ات : بای
چند ساعت بعد )
دیگه ساعت ۶ بود رفتم اماده شودم
(لباسش رو میزارم )
یکم ارایش کردم و موهام رو باز کردم و رفتم پایین که تهیونگ امد سوار شدم و رفتیم بعد از چند مین رسیدیم و...
- ۲۰۵
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط