از اونجای که دیشبو پیچوندم ولی تا صبح بیدار بودم و حالم خ
از اونجای که دیشبو پیچوندم ولی تا صبح بیدار بودم و حالم خوش نبود الان دوباره پارت میدم و برای جبران این پارت طولانیه
..................
ازت متنفرم اوسامو
موری:نه در اون حد نزدیک نه دور و دایچو
خودت میدونی که اون پرونده ها دست پدرته درسته؟
و هنوز میخوای معموریت رو بری تو از پدرت متنفر نیستی برعکس دازای برای این میخواستم اونو بفرستم
دایچو نگاهی به چویا کرد و با دیدن موهای نارنجیش حاضر بود هر کاری کنه تا فقط برای یک روزم که شده کنار چویا باشه
دایچو:من انجامش میرم
چویا تمام مودت داشت پرونده های مربوط به معموریت رو میخوند و وصت خوندن یدفه از جاش پرید
چویا :امکان نداره ، درون دازای نمیتونم انجامش بدم میخپای به کشتنم بدین چرا باید از فساد استفاده کنم اونم فقط برای کشتن اوسامو دایکو؟
چرا باید بابای دازای به دست من کشته شه عوضی 💢
موری:اون یه نامیراعه ماهم از اخرین قدرت مافیا استفاده میکنیم
دایچو:ولی من نمیتونم مثل دازای توانایی چویا رو خنثی کنم من فقط میتونم داخل اجسام رو ببینم و بفهمم پرونده های مافیارو کجا گذاشتن
موری نیشخند میزنه:خب میتونین ۳ نفره حلش کنین
دایچو:خیلی زایه نیست چویا با دوتا برادرای اوسامو وارد مهمونی شه؟
چویا:اصلا امکان نداره مذ هیگوچی رو هم میبریم
موری:هیگوچی، اگوتاگاواوگین معموریت هستن
دایچو:لعنتی....
چویا:اما اگه دازای نیاد من نمیرم
موری:تو میری*و یه برگه جلوی چویا میده * سه خط اخر رو بلند بخون
چویا : من به عنوان ناکاهارا چویا قسم میخورم به مافیا خیانت نکنم و جونمو برای مافیا بدم
چویا بعد خوندنش خشکش زد یعنی خودش همه اینا رو گفته بود ....؟
چویا: من انجامش میدم ولی فقط اگه بفهمم بعد مردنم کسی دازای رو اذیت کرده یا نزدیکش شده تو خوابشم نابودش میکنم💢
از اتاق خارج کیشه و درو مهکم میبنده و سمت دفتر دازای میره
دازای:چته وهشی در.....چیزی شده؟
بعد دیدن چویا هیچی نگفت
چویا:یعنی هیمینو میخواستی؟
دازای:تو قبول کردی؟
چویا:چاره دیگه ای داشتم؟
دازای:لطفا بگو که با دایچو نمیری؟
چویا:برم یا نرم برات مهمه؟
(چرا هعی با سوال جواب همو میدن؟ چون فقط نویسنده میدونه* یادی از الفو*)
دازای:لعنت بهت موری
چویا:بفهم جی میگی بهش
دازای:ولی اون رسمن میخواد بکشت
چویا:هر چیزی هم که بگه تو حق نداری به عموم چیزی بگی تو تنها کسی هستی که اینو میدونی پس چیزی بهش نگو
دازای:چه جور عمویی که به برادر زاده خودش رهم نمیکنه؟
چویا:.......
دازای: دیدی خودتم حرفی نداری بزن.....
چویا بغضش میگیره و خودشو تو بغل دازای میندازه و نمیزاره دازای حرفی بزنه
چویا با صدای لرزان جواب دازای رو داد:هیچی نگو تو و اون تنها کسایی هستین که دارم
دازای با این حرف چویا مهکم بغلش میکنه: میخوای باهات بیام
چویا:دایچو هست اگه شما دوتا داداش باهم با یه نفر وارد شین براتون بد میشه
دازای اروم به خودش لعنت فرستاد نمیتونست که قبول کنه قراره چویا رو از دست بده
دازای:فقط بدون دوست دارم
ویو ۲ ساعت بعد امارت اوسامو
دازای با سرعت وارد امارت میشه و توجه همه رو سمت خودش میکشه کتشو روی یکی از جدمتکارا پرت میکنه و استین هاشو تا میزنه داد میزنه
دازای:اون دایکو عوضی کجاست
سوفیا با صدای دازای سری از اتاق بیرون میاد (سوفیا نامزد دازایه و دازای میخواد ازش جدا شه ولی دایکو فبول نمیکنه)
سوفیا:ددی.....چرا انقدر دیر به دیر میای خونه نمیگی دلم برات تنگ میشع؟
(بچه ها منو ول کنین هرچی میاد جلو دستم مینویسم وصت سوم پدر شهیدم نمیدونم چمه)
دازای: برو اون ور بابا تا نزدم تو دهنت هرزه اون دایکوی بی پدر کجاعه
دایکو:درست نیست با پدر و نامزدت این طوری حرف بزنی
..................
دوستان همینو بچسبین قلبم درد میکنه نمیتونم ادامه بدم
..................
ازت متنفرم اوسامو
موری:نه در اون حد نزدیک نه دور و دایچو
خودت میدونی که اون پرونده ها دست پدرته درسته؟
و هنوز میخوای معموریت رو بری تو از پدرت متنفر نیستی برعکس دازای برای این میخواستم اونو بفرستم
دایچو نگاهی به چویا کرد و با دیدن موهای نارنجیش حاضر بود هر کاری کنه تا فقط برای یک روزم که شده کنار چویا باشه
دایچو:من انجامش میرم
چویا تمام مودت داشت پرونده های مربوط به معموریت رو میخوند و وصت خوندن یدفه از جاش پرید
چویا :امکان نداره ، درون دازای نمیتونم انجامش بدم میخپای به کشتنم بدین چرا باید از فساد استفاده کنم اونم فقط برای کشتن اوسامو دایکو؟
چرا باید بابای دازای به دست من کشته شه عوضی 💢
موری:اون یه نامیراعه ماهم از اخرین قدرت مافیا استفاده میکنیم
دایچو:ولی من نمیتونم مثل دازای توانایی چویا رو خنثی کنم من فقط میتونم داخل اجسام رو ببینم و بفهمم پرونده های مافیارو کجا گذاشتن
موری نیشخند میزنه:خب میتونین ۳ نفره حلش کنین
دایچو:خیلی زایه نیست چویا با دوتا برادرای اوسامو وارد مهمونی شه؟
چویا:اصلا امکان نداره مذ هیگوچی رو هم میبریم
موری:هیگوچی، اگوتاگاواوگین معموریت هستن
دایچو:لعنتی....
چویا:اما اگه دازای نیاد من نمیرم
موری:تو میری*و یه برگه جلوی چویا میده * سه خط اخر رو بلند بخون
چویا : من به عنوان ناکاهارا چویا قسم میخورم به مافیا خیانت نکنم و جونمو برای مافیا بدم
چویا بعد خوندنش خشکش زد یعنی خودش همه اینا رو گفته بود ....؟
چویا: من انجامش میدم ولی فقط اگه بفهمم بعد مردنم کسی دازای رو اذیت کرده یا نزدیکش شده تو خوابشم نابودش میکنم💢
از اتاق خارج کیشه و درو مهکم میبنده و سمت دفتر دازای میره
دازای:چته وهشی در.....چیزی شده؟
بعد دیدن چویا هیچی نگفت
چویا:یعنی هیمینو میخواستی؟
دازای:تو قبول کردی؟
چویا:چاره دیگه ای داشتم؟
دازای:لطفا بگو که با دایچو نمیری؟
چویا:برم یا نرم برات مهمه؟
(چرا هعی با سوال جواب همو میدن؟ چون فقط نویسنده میدونه* یادی از الفو*)
دازای:لعنت بهت موری
چویا:بفهم جی میگی بهش
دازای:ولی اون رسمن میخواد بکشت
چویا:هر چیزی هم که بگه تو حق نداری به عموم چیزی بگی تو تنها کسی هستی که اینو میدونی پس چیزی بهش نگو
دازای:چه جور عمویی که به برادر زاده خودش رهم نمیکنه؟
چویا:.......
دازای: دیدی خودتم حرفی نداری بزن.....
چویا بغضش میگیره و خودشو تو بغل دازای میندازه و نمیزاره دازای حرفی بزنه
چویا با صدای لرزان جواب دازای رو داد:هیچی نگو تو و اون تنها کسایی هستین که دارم
دازای با این حرف چویا مهکم بغلش میکنه: میخوای باهات بیام
چویا:دایچو هست اگه شما دوتا داداش باهم با یه نفر وارد شین براتون بد میشه
دازای اروم به خودش لعنت فرستاد نمیتونست که قبول کنه قراره چویا رو از دست بده
دازای:فقط بدون دوست دارم
ویو ۲ ساعت بعد امارت اوسامو
دازای با سرعت وارد امارت میشه و توجه همه رو سمت خودش میکشه کتشو روی یکی از جدمتکارا پرت میکنه و استین هاشو تا میزنه داد میزنه
دازای:اون دایکو عوضی کجاست
سوفیا با صدای دازای سری از اتاق بیرون میاد (سوفیا نامزد دازایه و دازای میخواد ازش جدا شه ولی دایکو فبول نمیکنه)
سوفیا:ددی.....چرا انقدر دیر به دیر میای خونه نمیگی دلم برات تنگ میشع؟
(بچه ها منو ول کنین هرچی میاد جلو دستم مینویسم وصت سوم پدر شهیدم نمیدونم چمه)
دازای: برو اون ور بابا تا نزدم تو دهنت هرزه اون دایکوی بی پدر کجاعه
دایکو:درست نیست با پدر و نامزدت این طوری حرف بزنی
..................
دوستان همینو بچسبین قلبم درد میکنه نمیتونم ادامه بدم
- ۳.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط