داستان کوتاه
داستان کوتاه
لیلا/اون روز یادم نمیره
فرهاد/ کدوم روز رو عزیزم
لیلا/همون روزی که اومدی خاستگاریم
فرهاد / آها اون روز 😅ت اتاقو...
لیلا/عه فرهادی جوونم 😣
فرهاد/باشه باشه خجالت نکش قربون اون لپت برم من قرمز شده. حالا بگو چرا یاد اون روز افتادی
لیلا /اصلا باروم نمیشد که بیای خاستگاریم همش فک میکردم الکی میگی
فرهاد / من اوایل دیده بودمت یه جور حس خوبی بهت داشتم کم کم این حس خوب شد جنون، عاشقی ت لیلی خودم 😘
لیلا /عه فرهاد باز با این سبیل های خار خاریت منو بوس کردی برو اون ور عوق
(لیلا دستش روی شکمش گذاشت و ادامه داد) جیگر مامانی اذیت میشه
فرهاد /نه بزا.... چیییی وایسااااا بببینم لیلی ت بارداری
لیلا /آره
اون روز اینقدر خوشحال بود فرهاد که به مامان بابای خودش خودم زنگ زد گفت من باردارم و....
هیچ وقت روز خاستگاریم و اون روز رو یادم نمیره بهترین روز های عمرم بودن
لیلا/اون روز یادم نمیره
فرهاد/ کدوم روز رو عزیزم
لیلا/همون روزی که اومدی خاستگاریم
فرهاد / آها اون روز 😅ت اتاقو...
لیلا/عه فرهادی جوونم 😣
فرهاد/باشه باشه خجالت نکش قربون اون لپت برم من قرمز شده. حالا بگو چرا یاد اون روز افتادی
لیلا /اصلا باروم نمیشد که بیای خاستگاریم همش فک میکردم الکی میگی
فرهاد / من اوایل دیده بودمت یه جور حس خوبی بهت داشتم کم کم این حس خوب شد جنون، عاشقی ت لیلی خودم 😘
لیلا /عه فرهاد باز با این سبیل های خار خاریت منو بوس کردی برو اون ور عوق
(لیلا دستش روی شکمش گذاشت و ادامه داد) جیگر مامانی اذیت میشه
فرهاد /نه بزا.... چیییی وایسااااا بببینم لیلی ت بارداری
لیلا /آره
اون روز اینقدر خوشحال بود فرهاد که به مامان بابای خودش خودم زنگ زد گفت من باردارم و....
هیچ وقت روز خاستگاریم و اون روز رو یادم نمیره بهترین روز های عمرم بودن
- ۶.۷k
- ۱۳ دی ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط