{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

(پارت ۱۶)
دیوونه دوست داشتنی2

باکوگو لباسشو درست کرد و حاضر شد که بره

-داری میری

+خب آره

-نمیخوای قبل رفتن ببوسیم

+چرا که نه

*یه بوسه خوشگل از لب هیکاری کاشت و بغلش کرد*

-دلم برات تنگ میشه

+منم.خدافظ

-خدافظ

گذر زمان:هیکاری شامش رو خورد و گرفت خوابید.

صبح با یک پیام عاشقونه که از طرف باکوگو اومده بود بیدار شد.

+سلام اوهیمه سامام.صبحت بخیر دخمل خوش طعم

یه لبخندی روی لبش نشست.

-سلاممم صبح توهم بخیر جوجه تیغی من.

و بعد پاشد و صبحونه‌اش رو نوش جون کرد که یهو در زدن

دینگ..دینگ..

-کیه؟!

باکوگو ساکت بود تا عشقش در رو باز کنه

-کی پشت دره؟

بعد اینکه جواب نشنید بی صبرانه در رو باز کرد.

یهو باکوگو بغل هیکاری کوچولوش پرید و محکم از لبای نرمش بوسید.

-مممم.چطوری؟

+چقد خوشگل شدی سر صبحی

-اره هر روز صبح زود بیدار میشم چون یکمی بیکارم

+عالی راستی امروز اولین روز کاریم هست قراره بریم با یه تبهکار بجنگیم و امیدوارم شکستش بدیم

-فکر کنم تو تلوزیون نشون میدن اره؟

+اره، و الان باید برم تا به موقع برسم

-عهههه به این زودیییی

+اره متاسفم اوهیمه سامام برات جبران میکنم

*باکوگو با ناراحتی برگشت و هیکاری.....
دیدگاه ها (۰)

( پارت۹)دیوونه دوست داشتنی-اخه صبح حوصله نداشتم شونه کنم*همو...

( پارت۱۴)دیوونه دوست داشتنی 2-بله، ولی تو همین الانشم قهرمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط