{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

( پارت۱۷)
دیوونه دوست داشتنی 2

*باکوگو با ناراحتی برگشت و رفت، و هیکاری یهو باکوگو گرفت و چرخوندش و محکم از لباس باکوگو بوسید و زد زیر گریه*

-هق... لطفا.... هق.... مراقب..... خودت.... باااااش

*باکوگو محکم هیکاری رو بغل کرد*

+چشم عشقم، بخاطر تو حتما یه بار هم شب میام، باشه؟

-هق.... ب.. باشه

*باکوگو پیشونی هیکاری رو بوسید*

+افرین به دخمل کوشولوی من

-خدافظ دیوونه

+خدافظ اوهیمه سامام

*خلاصه همینطور وقت گذشت و گذشت و موقعش شد که نبرد باکوگو و میدوریا و یکی دوتا قهرمان دیگه با تبهکار رو نشون بده*

گزارشگر:خب امروز قراره یه تبهکار خیلی بزرگ رو گیر بندازیم اونم با قهرمان های جدیدمون

*باکوگو رو نشون میده و گزارشگر اسمش رو میگه*

-همینه عشق من، قهرمان من، دیوونه من، جوجه تیغی من

*بعد حالا قهرمان ها معرفی شد و وقتش شد قدرت تبهکار رو بگن*

گزارشگر:خب همونطور که معلومه قدرت تبهکار خیلی زیاده و تقریبا چهار تا قدرت داره*

-چ.... چی؟!

گزارشگر:خب قدرت هاش ایناس میتونه به چیز هایی که دست میزنه اونا رو پودر کنه، تیغ هایی رو میتونه از دست هاش تولید کنه، وسایل ها رو معلق کنه و با دستش هوا درست کنه

*خلاصه کم کم قهرمان ها داشتن موفق میشدن ولی دو تا از قهرمان ها از نبرد خارج شده بودن چون بیس از حد زخمی شده بودن و فقط میدوریا و باکوگو مونده بود*

-وای نمیتونم ببینم تبهکار کم اسیب دیده

*تبهکار یهو باکوگو رو انداخت و بیهوشش کرد*

-ب... باکوگو.... باکوگو!

*هیکاری زود کفش هاش رو پوشید و رفت تا ببینه باکوگو رو کجا میبرن*

-نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه هیچ اتفاقی برای باکوگو نمیوفته چون بهم قول داده پس فردا بریم بیرون، ما باهم قرار داریم

*هیکاری همینجور که داره میره گریه میکنه و چند دقیقه بعد رسید و دید باکوگو رو دارن میزارن توی امبولانس و میدوریا تبهکار رو گرفته*

-اقا! اقا! من همراهش هستم لطفا بزارید باهاش بیام

طرف:باشه بفرمایین
دیدگاه ها (۳)

( پارت۱۸)دیوونه دوست داشتنی 2*خلاصه باکوگو رو بردن بیمارستان...

(پارت ۱۶)دیوونه دوست داشتنی2باکوگو لباسشو درست کرد و حاضر شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط