{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

( پارت۱۸)
دیوونه دوست داشتنی 2

*خلاصه باکوگو رو بردن بیمارستان*

-دکتر بیمار در چه وضعیه؟

دکتر:خداروشکر شکر هیچ آسیبی بهشون نرسیده و فقط یکمی دستشون زخمی شده و تا فردا مرخص میشه

-پس میتونم ببینمش؟

دکتر:بله ولی هنوز بیهوش هستن

*هیکاری زود رفت داخل و نیست کنار صندلی باکوگو*

-هی! جوجه تیغی چرا باید بخوابی؟! پاشو ببینم

*صدای زنگ گوشی باکوگو اومد و هیکاری هم گوشی رو برداشت و دید نوشته کله قارچی*

-هه؟ این کیه؟ هااااا اوروراکا سان هست، ولی چرا کله قارچی؟!

«-هیکاری، _اوروراکا»

-الو؟!

_الو! سلام هیکاری تویی؟!

-بله، بله خودمم

_حال اقای باکوگو خوبه؟!

-اره ولی هنوز بیهوشه، حال اقای میدوریا خوبه؟ تبهکار چی شد؟

_اونم خوبه فقط اوردیم دکتر تا معاینه بشه و تبهکار هم تو زندان هست

-خداروشکر

_خب من برم دکو صدام میکنه خدانگهدار

-خدانگهدار

*خلاصه چند ساعت گذشت و باکوگو چشماش رو باز کرد*

-خ... خانم پرستار بیایید.... بیایید بیدار شد. ب..... هق... باکوگو..... هق.... بلاخره بیدار..... هق.... شدی!

+اممممم.... هیکاری.... هیکاری من خوبه؟!

پرستار:خانم هیکاری شما هستین؟

*به هیکاری اشاره کرد*

-ب... بله خودمم

پرستار:خانم هیکاری خوشبختانه میتونم بگم که اقای کاتسوکی حالش خیلی خوبه و میتونه بعد از نیم ساعت مرخص بشه، فقط کی از ایشون مراقبت میکنه؟!

-هیچ کس که خونه شون نیست، من.... من مراقبت میکنم

پرستار:بله خیلی هم عالی!

+او.... اوهیمه... سامام!

-بله! بله بفرما عزیزم

+اینجا چیکار میکنی؟!

-بیهوش بودی الان میبرمت خونم بهت میگم

+باشه

*هیکاری خم شد و یه بوسه نرم رو لبای باکوگو کاشت*

+حالمو جا اورد!
دیدگاه ها (۲)

( پارت۱۷)دیوونه دوست داشتنی 2*باکوگو با ناراحتی برگشت و رفت،...

بیماری عشق پارت۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط