مستی در شب P
🍷مستی در شب🍷 🪐P31🪐
· جینا: (میخنده) «آروم باش بابا. یکی یکی جواب میدم. ۶ ماه دیگه به دنیا میاد. هنوز نمیدونیم پسره یا دختر. پارکم سر کار بود. بعدازظهر میاد.»
· جونگکوک: «۶ ماه؟! یعنی ۶ ماه دیگه؟! پس باید از الان شروع کنیم!»
· تو: «شروع کنیم چی رو؟»
· جونگکوک: «آماده کردن! اتاق! وسایل! لباس! کالسکه! تخت! همه چی!»
· تو: (به جینا) «ببین دارم دیوونه میشه.»
· جینا: (میخنده) «بابا جون، هنوز زوده.»
· جونگکوک: «زوده؟! ۶ ماه زوده؟! نه! باید از الان همه چی رو آماده کنیم. میخوام بهترین اتاق رو براش بسازم. بهترین تخت. بهترین اسباببازی.»
· تو: «مثلاً برای تو ۲۰ سال پیش؟»
· جونگکوک: (به تو نگاه میکنه) «آره. دقیقاً مثل اون موقع. من برای دخترم بهترین رو ساختم. حالا برای نوهام میسازم.»
· جینا: (بغض میکنه) «بابا...»
· جونگکوک: «چی شده؟ چرا گریه میکنی؟»
· جینا: «هیچی... یاد اون روزا افتادم.»
· جونگکوک: «کدوم روزا؟»
· جینا: «روزایی که من کوچیک بودم. شبایی که بیدار میموندی. صبحایی که برام صبحونه درست میکردی.»
· جونگکوک: (دست میگیره صورتش) «بهترین روزای زندگیم بودن.»
· جینا: «حالا میخوای برای بچهم تکرارش کنی.»
· جونگکوک: «آره. با کمال میل.»
بعدازظهر همون روز
پارک میاد خونه. تا وارد میشه، جونگکوک میپره سمتش.
· جونگکوک: «پارک! بیا اینجا!»
· پارک: (با ترس) «بله آقای جئون؟»
· جونگکوک: «چرا بهم نگفتی؟!»
· پارک: «چی رو؟»
· جونگکوک: «نوه رو! باردار رو! همه چی رو!»
· پارک: (میخنده) «آهان... جینا میخواست خودش بگه.»
· جونگکوک: «خب حالا که گفت. بشین باهم حرف بزنیم.»
· پارک: «چی راجع بهش؟»
· جونگکوک: «برنامه. آینده. همه چی.»
· جونگکوک: «سارا... سارا جئون...»
· پارک: «نه آقای جئون. سارا پارک.»
· جونگکوک: (اخم میکنه) «چرا پارک؟»
· پارک: (میخنده) «چون دختر منه آقای جئون.»
· جونگکوک: «نوهم هم هست.»
· تو: «باشه باشه. سارا پارک. قشنگه.»
· جونگکوک: (به بچه) «باشه سارا. تو هر اسمی دوست داشته باشی، من دوست دارم.»
· سارا: (دهنش رو جمع میکنه)
· جونگکوک: «نگاه کن! داره بهم لبخند میزنه!»
· تو: «کوک، بچه تازه به دنیا اومده لبخند نمیزنه.»
· جونگکوک: «به تو چه؟ داره میزنه. میبینم.»
یه هفته بعد - خونه
جونگکوک اتاق نوهش رو آماده کرده. با سلیقه خودش. دیوارها صورتی. تخت خواب شیک. کلی عروسک. یه تاب کوچولو.
جینا و پارک اومدن با سارا. جونگکوک از دم در بچه رو میگیره.
· جونگکوک: «بیا عزیزم. ببرمت اتاق خودت.»
· جینا: «بابا، اتاق خودش رو داره خونه خودمون.»
· جونگکوک: «اینجا هم اتاق داره. واسه وقتی اینجاست.»
· تو: (به جینا) «۲ ماهه داره روش کار میکنه. نذاشت کسی کمکش کنه.»
جونگکوک سارا رو میبره توی اتاق. میذارهش توی تخت. بچه چشماش رو گرد میکنه. به اطراف نگاه میکنه.
· جونگکوک: «خوشت اومد عزیزم؟ این مال توئه. همه اینا مال توئه.»
· سارا: (دست کوچولوش رو تکون میده)
· جونگکوک: (ذوب میشه) «ببین داره تشکر میکنه.»
میاد بیرون. میشینه کنار بقیه. ولی هر ۵ دقیقه یه بار میره نگاه میکنه بچه خوابیده یا نه.
· پارک: «آقای جئون، بیاستراحتین.»
· جونگکوک: «نمیتونم. باید مطمئن بشم خوبه.»
· جینا: (میخنده) «بابا، یادمه واسه منم اینکارو میکردی.»
· جونگکوک: «هنوزم میکنم.»
· جینا: «من ۲۸ سالمه بابا.»
· جونگکوک: «برام مهم نیست. تو هنوز دختر منی.»
ادامه.......
· جینا: (میخنده) «آروم باش بابا. یکی یکی جواب میدم. ۶ ماه دیگه به دنیا میاد. هنوز نمیدونیم پسره یا دختر. پارکم سر کار بود. بعدازظهر میاد.»
· جونگکوک: «۶ ماه؟! یعنی ۶ ماه دیگه؟! پس باید از الان شروع کنیم!»
· تو: «شروع کنیم چی رو؟»
· جونگکوک: «آماده کردن! اتاق! وسایل! لباس! کالسکه! تخت! همه چی!»
· تو: (به جینا) «ببین دارم دیوونه میشه.»
· جینا: (میخنده) «بابا جون، هنوز زوده.»
· جونگکوک: «زوده؟! ۶ ماه زوده؟! نه! باید از الان همه چی رو آماده کنیم. میخوام بهترین اتاق رو براش بسازم. بهترین تخت. بهترین اسباببازی.»
· تو: «مثلاً برای تو ۲۰ سال پیش؟»
· جونگکوک: (به تو نگاه میکنه) «آره. دقیقاً مثل اون موقع. من برای دخترم بهترین رو ساختم. حالا برای نوهام میسازم.»
· جینا: (بغض میکنه) «بابا...»
· جونگکوک: «چی شده؟ چرا گریه میکنی؟»
· جینا: «هیچی... یاد اون روزا افتادم.»
· جونگکوک: «کدوم روزا؟»
· جینا: «روزایی که من کوچیک بودم. شبایی که بیدار میموندی. صبحایی که برام صبحونه درست میکردی.»
· جونگکوک: (دست میگیره صورتش) «بهترین روزای زندگیم بودن.»
· جینا: «حالا میخوای برای بچهم تکرارش کنی.»
· جونگکوک: «آره. با کمال میل.»
بعدازظهر همون روز
پارک میاد خونه. تا وارد میشه، جونگکوک میپره سمتش.
· جونگکوک: «پارک! بیا اینجا!»
· پارک: (با ترس) «بله آقای جئون؟»
· جونگکوک: «چرا بهم نگفتی؟!»
· پارک: «چی رو؟»
· جونگکوک: «نوه رو! باردار رو! همه چی رو!»
· پارک: (میخنده) «آهان... جینا میخواست خودش بگه.»
· جونگکوک: «خب حالا که گفت. بشین باهم حرف بزنیم.»
· پارک: «چی راجع بهش؟»
· جونگکوک: «برنامه. آینده. همه چی.»
· جونگکوک: «سارا... سارا جئون...»
· پارک: «نه آقای جئون. سارا پارک.»
· جونگکوک: (اخم میکنه) «چرا پارک؟»
· پارک: (میخنده) «چون دختر منه آقای جئون.»
· جونگکوک: «نوهم هم هست.»
· تو: «باشه باشه. سارا پارک. قشنگه.»
· جونگکوک: (به بچه) «باشه سارا. تو هر اسمی دوست داشته باشی، من دوست دارم.»
· سارا: (دهنش رو جمع میکنه)
· جونگکوک: «نگاه کن! داره بهم لبخند میزنه!»
· تو: «کوک، بچه تازه به دنیا اومده لبخند نمیزنه.»
· جونگکوک: «به تو چه؟ داره میزنه. میبینم.»
یه هفته بعد - خونه
جونگکوک اتاق نوهش رو آماده کرده. با سلیقه خودش. دیوارها صورتی. تخت خواب شیک. کلی عروسک. یه تاب کوچولو.
جینا و پارک اومدن با سارا. جونگکوک از دم در بچه رو میگیره.
· جونگکوک: «بیا عزیزم. ببرمت اتاق خودت.»
· جینا: «بابا، اتاق خودش رو داره خونه خودمون.»
· جونگکوک: «اینجا هم اتاق داره. واسه وقتی اینجاست.»
· تو: (به جینا) «۲ ماهه داره روش کار میکنه. نذاشت کسی کمکش کنه.»
جونگکوک سارا رو میبره توی اتاق. میذارهش توی تخت. بچه چشماش رو گرد میکنه. به اطراف نگاه میکنه.
· جونگکوک: «خوشت اومد عزیزم؟ این مال توئه. همه اینا مال توئه.»
· سارا: (دست کوچولوش رو تکون میده)
· جونگکوک: (ذوب میشه) «ببین داره تشکر میکنه.»
میاد بیرون. میشینه کنار بقیه. ولی هر ۵ دقیقه یه بار میره نگاه میکنه بچه خوابیده یا نه.
· پارک: «آقای جئون، بیاستراحتین.»
· جونگکوک: «نمیتونم. باید مطمئن بشم خوبه.»
· جینا: (میخنده) «بابا، یادمه واسه منم اینکارو میکردی.»
· جونگکوک: «هنوزم میکنم.»
· جینا: «من ۲۸ سالمه بابا.»
· جونگکوک: «برام مهم نیست. تو هنوز دختر منی.»
ادامه.......
- ۹۹
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط