مستی در شب ...
🍷مستی در شب🍷 🪐P32🪐
یه هفته بعد - خرید
جونگکوک همه رو برده فروشگاه. با اون عصا و عینک مطالعه، داره بین راهروها میچرخه. هی برمیداره و نگاه میکنه.
· جونگکوک: «این تخت رو ببین! چقدر قشنگه!»
· تو: «کوک، این تخت ۱۰ میلیونه!»
· جونگکوک: «برام مهم نیست. نوهم لایق بهترینه.»
· پارک: «آقای جئون، واقعاً لازم نیست...»
· جونگکوک: «پارک. ۴۰ سال پیش برای جینا بهترین رو خریدم. حالا میخوام برای بچهاش هم بهترین رو بخرم. بذار این کار رو بکنم.»
· جینا: (با چشمای خیس) «بابا...»
· جونگکوک: «تو ساکت. تو فقط باید استراحت کنی.»
بعد میره سمت لباسها. یه عالمه لباس کوچولو برمیدارد. صورتی. آبی. زرد. سبز.
· جونگکوک: «چون نمیدونیم پسر یا دختر، از هر رنگ میگیریم.»
· تو: «کوک، اینا ۲۰ تاست!»
· جونگکوک: «کمم هست.»
· جینا: (میخنده) «بابا، بچه هر روز یه بار عوض میکنن لباسش رو. اینا یه هفته هم دووم نمیاره.»
· جونگکوک: «پس هفته دیگه دوباره میایم.»
یه فروشنده میاد جلو:
· فروشنده: «آقا، نوهتون چند وقتشه؟»
· جونگکوک: (با افتخار) «۶ ماه دیگه به دنیا میاد.»
· فروشنده: «واو! زود خرید کردین!»
· جونگکوک: «من هیچ وقت دیر نمیکنم.»
۶ ماه بعد - روز تولد
بیمارستان. راهرو. جونگکوک داره قدم میزنه. هی میره و میاد. تو روی صندلی نشستی. پارک کنار در وایساده.
· جونگکوک: «چرا طول کشید؟! ۳ ساعته رفت تو!»
· تو: «کوک! بشین! طبیعیست. یادت رفت من ۱۲ ساعت دردم کشید؟»
· جونگکوک: «اون موقع دیگه. الآن ۲۰۲۶ شده! باید سریعتر باشه!»
· پارک: «آقای جئون، دکتر گفت همه چی خوبه.»
· جونگکوک: «دکتر گفته؟ کدوم دکتر؟ همون عموت؟»
· پارک: «آره. بهترینه.»
· جونگکوک: «امیدوارم.»
ناگهان در باز میشه. دکتر میاد بیرون. ماسکش رو برمیداره. لبخند میزنه.
· دکتر: «تبریک میگم. مادر و بچه هر دو سالم هستن.»
· پارک: (میپره جلو) «پسر؟ دختر؟»
· دکتر: «دختر. یه دختر کوچولوی سالم و قشنگ.»
· پارک: (گریه میکنه) «دختر... من بابا شدم...»
· جونگکوک: (خشکش زده) «دختر؟... مثل جینا؟...»
· تو: (بغلم میکنمش) «آره کوک. مثل جینا.»
· جونگکوک: «من دوباره پدربزرگ یه دختر شدم...»
· تو: «آره. ۲۰ سال بعد دوباره باید مواظب باشی.»
· جونگکوک: (با جدیت) «از الآن شروع میکنم.»
ورود به اتاق
جینا رو تخت خوابیده. خسته ولی خوشحال. کنارش یه موجود کوچولو خوابیده. قنداق پیچ. صورت کوچولو.
جونگکوک با احتیاط میاد کنار تخت. به نوهش نگاه میکنه. انگار داره به یه معجزه نگاه میکنه.
· جونگکوک: «خدایا... چقدر کوچیکه...»
· جینا: «بابا. بغلش میکنی؟»
· جونگکوک: «من؟ میتونم؟ میشه؟»
· جینا: (میخنده) «آره بابا. میتونی. بغلش کن.»
پرستار بچه رو برمیداره. میده دست جونگکوک. جونگکوک مثل مجسمه خشکش زده. دستاش میلرزه.
· جونگکوک: «چطور... چطور بگیرمش... میافته...»
· پرستار: «آروم آقای جئون. دستاتون رو بذارین اینجوری. سرش رو بگیرین. آفرین.»
جونگکوک بالاخره نوهش رو بغل میکنه. به صورت کوچولوش نگاه میکنه. بچه چشماش رو باز میکنه. دو تا چشم بادومی مشکی. درست مثل خودش.
· جونگکوک: (با صدای لرزان) «سلام نوهی من... سلام عزیزم... من بابابزرگتم...»
· بچه: (پلک میزنه)
· جونگکوک: «میبینی؟ داره منو میبینه. داره نگاهم میکنه.»
· تو: (اشک میریزم) «چشماش مث خودته.»
· جونگکوک: «آره... مث خودمه...»
· جینا: «بابا، اسمش رو چی بذاریم؟»
· جونگکوک: «چی دوست دارین؟»
· پارک: «ما فکر کردیم... اگه موافق باشین... بذاریمش «سارا».»
· جونگکوک: «میشنوید؟ داره میخنده! دخترم!»
· تو: (با خنده) «آره. میشنویم.»
· جونگکوک: «این بچه عاشق منه. از همون روز اول.»
· پارک: «معلومه آقای جئون.»
· جونگکوک: «و من عاشقشم. تا آخر عمر.»
ادامه.....
یه هفته بعد - خرید
جونگکوک همه رو برده فروشگاه. با اون عصا و عینک مطالعه، داره بین راهروها میچرخه. هی برمیداره و نگاه میکنه.
· جونگکوک: «این تخت رو ببین! چقدر قشنگه!»
· تو: «کوک، این تخت ۱۰ میلیونه!»
· جونگکوک: «برام مهم نیست. نوهم لایق بهترینه.»
· پارک: «آقای جئون، واقعاً لازم نیست...»
· جونگکوک: «پارک. ۴۰ سال پیش برای جینا بهترین رو خریدم. حالا میخوام برای بچهاش هم بهترین رو بخرم. بذار این کار رو بکنم.»
· جینا: (با چشمای خیس) «بابا...»
· جونگکوک: «تو ساکت. تو فقط باید استراحت کنی.»
بعد میره سمت لباسها. یه عالمه لباس کوچولو برمیدارد. صورتی. آبی. زرد. سبز.
· جونگکوک: «چون نمیدونیم پسر یا دختر، از هر رنگ میگیریم.»
· تو: «کوک، اینا ۲۰ تاست!»
· جونگکوک: «کمم هست.»
· جینا: (میخنده) «بابا، بچه هر روز یه بار عوض میکنن لباسش رو. اینا یه هفته هم دووم نمیاره.»
· جونگکوک: «پس هفته دیگه دوباره میایم.»
یه فروشنده میاد جلو:
· فروشنده: «آقا، نوهتون چند وقتشه؟»
· جونگکوک: (با افتخار) «۶ ماه دیگه به دنیا میاد.»
· فروشنده: «واو! زود خرید کردین!»
· جونگکوک: «من هیچ وقت دیر نمیکنم.»
۶ ماه بعد - روز تولد
بیمارستان. راهرو. جونگکوک داره قدم میزنه. هی میره و میاد. تو روی صندلی نشستی. پارک کنار در وایساده.
· جونگکوک: «چرا طول کشید؟! ۳ ساعته رفت تو!»
· تو: «کوک! بشین! طبیعیست. یادت رفت من ۱۲ ساعت دردم کشید؟»
· جونگکوک: «اون موقع دیگه. الآن ۲۰۲۶ شده! باید سریعتر باشه!»
· پارک: «آقای جئون، دکتر گفت همه چی خوبه.»
· جونگکوک: «دکتر گفته؟ کدوم دکتر؟ همون عموت؟»
· پارک: «آره. بهترینه.»
· جونگکوک: «امیدوارم.»
ناگهان در باز میشه. دکتر میاد بیرون. ماسکش رو برمیداره. لبخند میزنه.
· دکتر: «تبریک میگم. مادر و بچه هر دو سالم هستن.»
· پارک: (میپره جلو) «پسر؟ دختر؟»
· دکتر: «دختر. یه دختر کوچولوی سالم و قشنگ.»
· پارک: (گریه میکنه) «دختر... من بابا شدم...»
· جونگکوک: (خشکش زده) «دختر؟... مثل جینا؟...»
· تو: (بغلم میکنمش) «آره کوک. مثل جینا.»
· جونگکوک: «من دوباره پدربزرگ یه دختر شدم...»
· تو: «آره. ۲۰ سال بعد دوباره باید مواظب باشی.»
· جونگکوک: (با جدیت) «از الآن شروع میکنم.»
ورود به اتاق
جینا رو تخت خوابیده. خسته ولی خوشحال. کنارش یه موجود کوچولو خوابیده. قنداق پیچ. صورت کوچولو.
جونگکوک با احتیاط میاد کنار تخت. به نوهش نگاه میکنه. انگار داره به یه معجزه نگاه میکنه.
· جونگکوک: «خدایا... چقدر کوچیکه...»
· جینا: «بابا. بغلش میکنی؟»
· جونگکوک: «من؟ میتونم؟ میشه؟»
· جینا: (میخنده) «آره بابا. میتونی. بغلش کن.»
پرستار بچه رو برمیداره. میده دست جونگکوک. جونگکوک مثل مجسمه خشکش زده. دستاش میلرزه.
· جونگکوک: «چطور... چطور بگیرمش... میافته...»
· پرستار: «آروم آقای جئون. دستاتون رو بذارین اینجوری. سرش رو بگیرین. آفرین.»
جونگکوک بالاخره نوهش رو بغل میکنه. به صورت کوچولوش نگاه میکنه. بچه چشماش رو باز میکنه. دو تا چشم بادومی مشکی. درست مثل خودش.
· جونگکوک: (با صدای لرزان) «سلام نوهی من... سلام عزیزم... من بابابزرگتم...»
· بچه: (پلک میزنه)
· جونگکوک: «میبینی؟ داره منو میبینه. داره نگاهم میکنه.»
· تو: (اشک میریزم) «چشماش مث خودته.»
· جونگکوک: «آره... مث خودمه...»
· جینا: «بابا، اسمش رو چی بذاریم؟»
· جونگکوک: «چی دوست دارین؟»
· پارک: «ما فکر کردیم... اگه موافق باشین... بذاریمش «سارا».»
· جونگکوک: «میشنوید؟ داره میخنده! دخترم!»
· تو: (با خنده) «آره. میشنویم.»
· جونگکوک: «این بچه عاشق منه. از همون روز اول.»
· پارک: «معلومه آقای جئون.»
· جونگکوک: «و من عاشقشم. تا آخر عمر.»
ادامه.....
- ۱۲۳
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط