می خوانمت

می خوانمت
موجی بلند به ساحل می دود
و دست می گشاید
صدفی پلک می زند
و تو
در گیسوانت می تابی ...

( عمران صلاحی )

# شعر # ادبی
💐💐💐💐💐💐💐💐💐
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم دامنه های دماوند

بیدی از بلور، سپیداری از آب،فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می...

بی لبت کامل نمی‌شد دورۀ درمان منبوسه‌های کوچکت قرص روان‌گردا...

فرزند کدام دریا بودی...؟ که سَهمَت از ارث موج موهایت شد؟!#س...

موسیقی

.      شب بود و ماه بود و خیابان و..کاش تو      باران و ...

عاشقانه های شبنم

اين زن  حواسِ درستى ندارد!هر صبح، چاى در دو فنجان می‌ريزد،بل...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧هزاران رویا کشته می‌شوند تا بفه...

پدرم نیست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط