♡رمان جاذبه ی چشمات ♡پارت ۷♡
♡رمان جاذبه ی چشمات ♡پارت ۷♡
اه بیتا از دس تو مامانت الان تو کما بعد تو نشستی به کارای پسره ی خل تر از خودت فکر میکنی خدایا شفام بده
با صدای سرفه پرهام به از فکرای چرت و مزخرفم بیرون اومدم
پرهام :میشه بپرسم چیشده !؟
سرمو گرفتم تو دستامو گفتم :اتفاق خاصی نیوفتاده
هیچی نگفت و کنارم لب پله نشست
پسره ی احمق بیشعور به تو چه که من چه مرگمه اصلا چرا کنار من نشستی ؟مگه من بهت اجازه دادم !؟
یاد مامانم افتادم که وقتی به زور ازش اجازه گرفتم که واسه درس و کار بیام تهران نمیخواست من بیام اینجا که به کمک رها و بابام تونستم راضی کنم که با رها بیام اینجا با این فکر گریم شدت گرفت خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی اصلا نمیشد مامانم بود کسی که برای من حیل عزیز بود و از همه برام مهم تر بود خدایا مامانمو خوب کن
تو درگیری خودم و فکرم و گریم بودم که هیچ جور بند نمیشد بودم
که گرمای یه دست دور کمرم رو حس کردم !
حتما این پسره ی پرو و بی غیرته دیگه دستت بکش من دلداری نمیخوام
چرا میخوام الان خیلی میخوام
هیچی بهش نگفتم و فقط و فقط سعی کردم گریمو کمترش کنم که فایده نداشت
ولی بعد از چند دیقه تونستم و موفق شدم یکم از هق هقام رو کمش کنم اما هنوز اشکم صورتمو خیس میکردن
سرمو از رو پاهام ورداشتم و تو دستام گرفتم
پرهام بزور دستامو از جلو صورتم برداشت اما من نمیخواستم بفهمه من چقدر ناراحتم و سرمو انداختم پایین
پرهام :بیتا خانم حداقل بیاید بریم تو داروخونه اینجا بمون سرمامیخورید
عصبی و بغض آلود گفتم :من نمیام تو برو
تو !من به اون گفتم تو چرا بهش......................
که یه دست سرمو بالا داد ......... دست گرم پرهام بود که حالا زیر چونه ی من بود
اخمی رو پیشونیم نشست و تا خواستم بگم ولم کن
انگاشت اشارشو گذاشت رو لبم و گفت :هیسسسسسسسسس نمیشه که تا صبح بشینی و اینجا گریه کنی یا بگو چی شده یا بیا بری داخل
اشکی از گوشه ی چشمم رو گونم سرخورد و سرمو انداختم پایین و دوباره دستش زد زیر چونم اما اینبار ................
زل زده بود بهم و نگران منو نگاه میکرد :خب چیشده که تورو اینطوری کرده تو که خوب بودی ؟؟؟
نگاهش کردم و توان حرف زدن نداشتم و صورتم پر اشک بود آروم پلک زدم و تصویر پرهام از زیر حلقه اشکم بیرون اومد و نگاهم به جاذبه ی چشمای قشنگ مشکی جذابش محو شد
واییی چرا اصلا من زل زدم به ای پسره ؟وایی چه چشای جذابی داره
لعنت به تو بیتا مث چی زل زدی به این پسره بی غیرت چشاتو درویش کن دختر جان
چشمام باز اشکی شد و دوباره تصویر چشای مشکی و جذاب پرهام محو شد
آروم آروم دستش اومد سمت صورتم و اشکامو پاک کرد و گفت:خب دوس نداری نگو فقط پاشو بریم داخل سرما میخوریا
از جاش بلند شد که بره .....
پرهام
_بله
میشه نری!؟
............
نظرتون راجب رمان چیه 😉
اه بیتا از دس تو مامانت الان تو کما بعد تو نشستی به کارای پسره ی خل تر از خودت فکر میکنی خدایا شفام بده
با صدای سرفه پرهام به از فکرای چرت و مزخرفم بیرون اومدم
پرهام :میشه بپرسم چیشده !؟
سرمو گرفتم تو دستامو گفتم :اتفاق خاصی نیوفتاده
هیچی نگفت و کنارم لب پله نشست
پسره ی احمق بیشعور به تو چه که من چه مرگمه اصلا چرا کنار من نشستی ؟مگه من بهت اجازه دادم !؟
یاد مامانم افتادم که وقتی به زور ازش اجازه گرفتم که واسه درس و کار بیام تهران نمیخواست من بیام اینجا که به کمک رها و بابام تونستم راضی کنم که با رها بیام اینجا با این فکر گریم شدت گرفت خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی اصلا نمیشد مامانم بود کسی که برای من حیل عزیز بود و از همه برام مهم تر بود خدایا مامانمو خوب کن
تو درگیری خودم و فکرم و گریم بودم که هیچ جور بند نمیشد بودم
که گرمای یه دست دور کمرم رو حس کردم !
حتما این پسره ی پرو و بی غیرته دیگه دستت بکش من دلداری نمیخوام
چرا میخوام الان خیلی میخوام
هیچی بهش نگفتم و فقط و فقط سعی کردم گریمو کمترش کنم که فایده نداشت
ولی بعد از چند دیقه تونستم و موفق شدم یکم از هق هقام رو کمش کنم اما هنوز اشکم صورتمو خیس میکردن
سرمو از رو پاهام ورداشتم و تو دستام گرفتم
پرهام بزور دستامو از جلو صورتم برداشت اما من نمیخواستم بفهمه من چقدر ناراحتم و سرمو انداختم پایین
پرهام :بیتا خانم حداقل بیاید بریم تو داروخونه اینجا بمون سرمامیخورید
عصبی و بغض آلود گفتم :من نمیام تو برو
تو !من به اون گفتم تو چرا بهش......................
که یه دست سرمو بالا داد ......... دست گرم پرهام بود که حالا زیر چونه ی من بود
اخمی رو پیشونیم نشست و تا خواستم بگم ولم کن
انگاشت اشارشو گذاشت رو لبم و گفت :هیسسسسسسسسس نمیشه که تا صبح بشینی و اینجا گریه کنی یا بگو چی شده یا بیا بری داخل
اشکی از گوشه ی چشمم رو گونم سرخورد و سرمو انداختم پایین و دوباره دستش زد زیر چونم اما اینبار ................
زل زده بود بهم و نگران منو نگاه میکرد :خب چیشده که تورو اینطوری کرده تو که خوب بودی ؟؟؟
نگاهش کردم و توان حرف زدن نداشتم و صورتم پر اشک بود آروم پلک زدم و تصویر پرهام از زیر حلقه اشکم بیرون اومد و نگاهم به جاذبه ی چشمای قشنگ مشکی جذابش محو شد
واییی چرا اصلا من زل زدم به ای پسره ؟وایی چه چشای جذابی داره
لعنت به تو بیتا مث چی زل زدی به این پسره بی غیرت چشاتو درویش کن دختر جان
چشمام باز اشکی شد و دوباره تصویر چشای مشکی و جذاب پرهام محو شد
آروم آروم دستش اومد سمت صورتم و اشکامو پاک کرد و گفت:خب دوس نداری نگو فقط پاشو بریم داخل سرما میخوریا
از جاش بلند شد که بره .....
پرهام
_بله
میشه نری!؟
............
نظرتون راجب رمان چیه 😉
- ۶.۰k
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط