جادویی عشق part ۷۷
جادویی عشق part ۷۷
به اسمون نگاه میکرد.
اولش خواستم برگردم ولی بعد..
نمیشد..
جاذبه اش منو سمتش میکشید.
شاید آخرین شبی که میدیدمش..
اشک تو چشمم جمع شد و اروم رفتم جلو.
متوجهم
نشد.
پشتش به چوب الاچیق تکیه دادم و گفتم بیخواب شدي؟
سریع چرخید سمتم و با دیدنم تند لبخند زد و گفت اره به بازوش نگاه کردم
نمیتونستم داشتنش رو امتحان نکنم
نمیتونستم امید اینکه ممکنه باهام بیاد رو انقدر راحت از دست بدم. لب بالاییم رو لحظه اي داخل دهنم کشیدم و مضطرب
گفتم میشه. میشه یه کاری بکنم و توتو به سوالام صادقانه جواب
بدي؟
گنگ سر تکون داد.
رفتم جلوش و شروع کردم به بازکردن بندهاي لباسش
متعجب زل زد بهم.
سر انگشتام یخ کرده بود
تند بازشون کردم
اروم و گرم گفت: تایکا
سریع :گفتم هیسسس... لطفا ...
بندها رو باز کردم و یه دفعه پیرهنش رو داغون تا روي بازوش کج
کردم و لرزون گفتم این جاي چيه؟ راستشو بگو..حتي اگه
عجیب
باشه،حتي تند نگاه ازم کند و به بازوش نگاه کرد و اخمی کرد و گفت فک کنم یه
اگه غیرقابل باور باشه. خواهش میکنم. من باور میکنم.تند نگاه ازم کند و به بازوش نگاه کرد و اخمي کرد و گفت:فك كنم يه
زخم قدیمیه.. چطور؟ چرا میپرسی؟
زخم قديمي.. همون چیزی که من به امیلی گفتم
لبامو به هم فشردم و با بغض گفتم قول دادي راست میگی.. با خشم و غیض پیرهنش رو توی مشتم فشردم و گفتم اما دروغ ميگي.. تند رهاش کردم و خواستم برم که سریع دو طرف شونه مو گرفت و صادقانه و محکم گفت: نمیدونم. افسون قسم میخورم دروغ نمیگم... نمیدونم جاي چيه. از وقتی یادمه بوده.. فک میکنم زخم قدیمیه... نمیدونم.. چطور مگه؟چرا انقدر مهمه؟
زل زدم تو چشماش
اشک تو چشمام حلقه زد.
داشت راست میگفت اما ...
چطور ممکنه؟
این..
جاي واكسنه..
خدایااا...
وی متعلق به دوره١٥٣٤ نمیتونه داشته باشدش
آشفته سرمو چرخوندم.
بازومو ول کرد و گفت:میری؟
تند به چشماش نگاه کردم.
تلخ گفت: حالت مثل حال کسیه که میخواد خداحافظي کنه..
چطور فهمید؟
داغون دست به صورتم کشیدم.
داغون گفت: باهام برقص... براي آخرين بار
دهن باز کردم که تند و با تاکید گفت باهام برقص. و دستامو خيلي محکم کشید و روي شونه هاي خودش گذاشت و
کمرم رو محکم گرفت.
اشک تو چشمام جمع شد.
نرم حرکتم داد.
کنار گوشم پردرد گفت تنهام ميذاري؟ دلت میاد؟
اونقدر عمیق گفت که اشکم جاری شد. انگشتش رو جلو آورد و اشکم رو گرفت و گفت:اگه دلت میاد..این
اشك واسه چیه؟
هق هق داغونی کردم و دو طرف پیرهنش رو توی مشتم گرفتم و سر پایین انداختم و گفتم دلم نمیادپایین انداختم و گفتم دلم نمیاد تند گفت پس چرا میخواي بري؟
درمونده گفتم مجبورم برم
داغون داد زد چرا مجبور نیستی پیش من بموني؟ محکم مشتاي روي پیرهنش رو توی دستاش گرفتم و با بغض
:گفت چیکار کنم بمونی؟
نه..نه...
این بغض قلبم رو له میکرد. با گریه گفتم اینکارو باهام نکن
با خشم گفت تو اینکارو باهام نکن
تند دو طرف صورتم رو گرفت و به چشمام زل زدو مغموم گفت نرو
لبش رو کلافه گاز گرفت
چشماي مشکي قشنگش درخشش غم داشت.
وی هرچی بخوای به پات میریزم واسه چي ميري؟ خانواده ات؟
همه شون رو میارم اینجا
نميتوني..
فقط تو چشماش خیره شدم
داغون تایکا..
درمونده گفتم باهام بیا..
وا رفت.
نگاهش رو اروم از کنارم به عمارت کشید
با بغض گفتم اون نشان روی بازوت جاي واكسنه ويل.. تند نگام کرد و گنگ :گفت واکسن؟؟چي هست؟
زل زدم تو چشماش
دروغی در کار نبود..
سیاه نمایی و پنهون کردن حقیقتی در کار نبود..
واقعا نمیدونست.
عاجزانه گفت: افسون...بمون..میخوام بانوی این عمارت بشي.. بانوي من
بشي..
متعجب زل زدم بهش.
عمیق نگام کرد و گفت:دوستت دارم..
اخ..
قلبم ریخت و شکمم به سرعت منقبض شد.
نمیتونستم..
من نمیتونستم این مرد رو ترک کنم.
از اعترافم بلند زدم زیر گریه و خیلی تند :گفتم میمونم..میمونم.. تا ابد
از اعترافم بلند زدم زیر گریه و تند گفتم میمونم میمونم.. تا ابد
پیشت میمونم
اشکش جاري شد و سریع خندید.
با اشك خندید.
منم خندیدم.
تند پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و با شوق گفت: میمونی؟
تند گفتم تا ابد..
خيلي سريع فاصله طولاني مدت بینمون رو از بین برد و لباي داغش
رو پر عشق روي لبام گذاشت.
اخ..
الان وقتش بود.
به اسمون نگاه میکرد.
اولش خواستم برگردم ولی بعد..
نمیشد..
جاذبه اش منو سمتش میکشید.
شاید آخرین شبی که میدیدمش..
اشک تو چشمم جمع شد و اروم رفتم جلو.
متوجهم
نشد.
پشتش به چوب الاچیق تکیه دادم و گفتم بیخواب شدي؟
سریع چرخید سمتم و با دیدنم تند لبخند زد و گفت اره به بازوش نگاه کردم
نمیتونستم داشتنش رو امتحان نکنم
نمیتونستم امید اینکه ممکنه باهام بیاد رو انقدر راحت از دست بدم. لب بالاییم رو لحظه اي داخل دهنم کشیدم و مضطرب
گفتم میشه. میشه یه کاری بکنم و توتو به سوالام صادقانه جواب
بدي؟
گنگ سر تکون داد.
رفتم جلوش و شروع کردم به بازکردن بندهاي لباسش
متعجب زل زد بهم.
سر انگشتام یخ کرده بود
تند بازشون کردم
اروم و گرم گفت: تایکا
سریع :گفتم هیسسس... لطفا ...
بندها رو باز کردم و یه دفعه پیرهنش رو داغون تا روي بازوش کج
کردم و لرزون گفتم این جاي چيه؟ راستشو بگو..حتي اگه
عجیب
باشه،حتي تند نگاه ازم کند و به بازوش نگاه کرد و اخمی کرد و گفت فک کنم یه
اگه غیرقابل باور باشه. خواهش میکنم. من باور میکنم.تند نگاه ازم کند و به بازوش نگاه کرد و اخمي کرد و گفت:فك كنم يه
زخم قدیمیه.. چطور؟ چرا میپرسی؟
زخم قديمي.. همون چیزی که من به امیلی گفتم
لبامو به هم فشردم و با بغض گفتم قول دادي راست میگی.. با خشم و غیض پیرهنش رو توی مشتم فشردم و گفتم اما دروغ ميگي.. تند رهاش کردم و خواستم برم که سریع دو طرف شونه مو گرفت و صادقانه و محکم گفت: نمیدونم. افسون قسم میخورم دروغ نمیگم... نمیدونم جاي چيه. از وقتی یادمه بوده.. فک میکنم زخم قدیمیه... نمیدونم.. چطور مگه؟چرا انقدر مهمه؟
زل زدم تو چشماش
اشک تو چشمام حلقه زد.
داشت راست میگفت اما ...
چطور ممکنه؟
این..
جاي واكسنه..
خدایااا...
وی متعلق به دوره١٥٣٤ نمیتونه داشته باشدش
آشفته سرمو چرخوندم.
بازومو ول کرد و گفت:میری؟
تند به چشماش نگاه کردم.
تلخ گفت: حالت مثل حال کسیه که میخواد خداحافظي کنه..
چطور فهمید؟
داغون دست به صورتم کشیدم.
داغون گفت: باهام برقص... براي آخرين بار
دهن باز کردم که تند و با تاکید گفت باهام برقص. و دستامو خيلي محکم کشید و روي شونه هاي خودش گذاشت و
کمرم رو محکم گرفت.
اشک تو چشمام جمع شد.
نرم حرکتم داد.
کنار گوشم پردرد گفت تنهام ميذاري؟ دلت میاد؟
اونقدر عمیق گفت که اشکم جاری شد. انگشتش رو جلو آورد و اشکم رو گرفت و گفت:اگه دلت میاد..این
اشك واسه چیه؟
هق هق داغونی کردم و دو طرف پیرهنش رو توی مشتم گرفتم و سر پایین انداختم و گفتم دلم نمیادپایین انداختم و گفتم دلم نمیاد تند گفت پس چرا میخواي بري؟
درمونده گفتم مجبورم برم
داغون داد زد چرا مجبور نیستی پیش من بموني؟ محکم مشتاي روي پیرهنش رو توی دستاش گرفتم و با بغض
:گفت چیکار کنم بمونی؟
نه..نه...
این بغض قلبم رو له میکرد. با گریه گفتم اینکارو باهام نکن
با خشم گفت تو اینکارو باهام نکن
تند دو طرف صورتم رو گرفت و به چشمام زل زدو مغموم گفت نرو
لبش رو کلافه گاز گرفت
چشماي مشکي قشنگش درخشش غم داشت.
وی هرچی بخوای به پات میریزم واسه چي ميري؟ خانواده ات؟
همه شون رو میارم اینجا
نميتوني..
فقط تو چشماش خیره شدم
داغون تایکا..
درمونده گفتم باهام بیا..
وا رفت.
نگاهش رو اروم از کنارم به عمارت کشید
با بغض گفتم اون نشان روی بازوت جاي واكسنه ويل.. تند نگام کرد و گنگ :گفت واکسن؟؟چي هست؟
زل زدم تو چشماش
دروغی در کار نبود..
سیاه نمایی و پنهون کردن حقیقتی در کار نبود..
واقعا نمیدونست.
عاجزانه گفت: افسون...بمون..میخوام بانوی این عمارت بشي.. بانوي من
بشي..
متعجب زل زدم بهش.
عمیق نگام کرد و گفت:دوستت دارم..
اخ..
قلبم ریخت و شکمم به سرعت منقبض شد.
نمیتونستم..
من نمیتونستم این مرد رو ترک کنم.
از اعترافم بلند زدم زیر گریه و خیلی تند :گفتم میمونم..میمونم.. تا ابد
از اعترافم بلند زدم زیر گریه و تند گفتم میمونم میمونم.. تا ابد
پیشت میمونم
اشکش جاري شد و سریع خندید.
با اشك خندید.
منم خندیدم.
تند پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و با شوق گفت: میمونی؟
تند گفتم تا ابد..
خيلي سريع فاصله طولاني مدت بینمون رو از بین برد و لباي داغش
رو پر عشق روي لبام گذاشت.
اخ..
الان وقتش بود.
- ۱۲۵
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط