پارت
پارت ۶
قلب ساسکه برای یک لحظه نزدیک بود بایستد. چهره ی ناروتو توی تاریکی حس عجیبی میداد و نکته ی بدتر این بود که ساسکه حس میکرد این ناروتو نیست. دوباره پای کوراما وسط بود، این از مردمک های گشاد شده ی ناروتو مشخص بود. حتی ان قفل و زنجیر ها هم از دستانش باز شده بودند.
Sa:"ن..ناروتو؟ چجوری اومدی بیرون؟"
ولی ناروتو عادی بنظر نمیرسید، ساسکه کم کم داشت استرس میگرفت، خودش را اماده کرد تا اگر ناروتو حمله ای کرد بتواند بزندش.
N:"اونش مهم نیست. بیا یکم حرف بزنیم."
Sa:"راجب چی؟"
N:"اینکه پاتو از زندگیم بکشی بیرون. نمیخوام چشمم بهت بیوفته."
ساسکه گوش کرد، به لحن ناروتو به طرز نگاهش و همه چیز. مشخص بود که حالش خوب نیست و روز به روز هم وضعش دارد وخیم تر میشود. ولی ساسکه دل را زد به دریا.
Sa:"اگه نکشم چی؟ تو الان مریض منی و تا خوبت نکردم جم نمیخوری از اینجا."
چند لحظه سکوت بود، تاریکی و فضای نم دار بینشان. بعد ناگهان ناروتو سعی کرد ساسکه را خفه کند:"پس باید بمیری. تا من بتونم تنها باشم."
اگر یک ثانیه دیر تر ساسکه خودش را میکشید کنار، واقعا گیر ناروتو میفتاد. سریع زنگ خطر را زد و شروع کرد به فرار کردن:"شماره ۲۷ از کنترل خارج شده. تکرار میکنم، پرستار، شماره ۲۷ از کنترل خارج شده!"
نور قرمز چشمک زن همراه اژیر خطر فضای کلینیک را روشن میکرد. ناروتو افتاد دنبال ساسکه:"کجا میری، هنوز منو درمان نکردی."
ساسکه راه افتاد توی راه پله، مدام پشت سرش را نگاه میکرد ولی اوضاع بجای اینکه درست پیش برود داشت بدتر میشد. ناروتو داشت بهش میرسید و ایندفعه دسته جارو گرفته بود دستش.
Sa:"پرستااار، یکی از بیمارا فرار کرده."
و بالاخره رسید به در خروجی. تند تند شروع کرد دستگیره را تکان دادن:"وا شو، لعنتی وا شو."
و دقیقا لحظه ای که فکر کرد ناروتو با جارو زده توی سرش...در باز شد و او پرید بیرون. پرستار ها ناروتو را گرفتند.
"این پسره س که."
"سفت بگیرش خطرناکه"
"میخواست دکترو بزنه؟ این چرا اینجوری میکنه؟"
"بهش ارامبخش بزنین."
ولی وقتی ساسکه یک نگاه اخر به ناروتو انداخت، کامل توانست اشک را توی چشم های گیجش تشخیص دهد. سرش افتاد پایین و ارامبخش که اثر کرد، پرستار ها و ناروتو توی تاریکی اسایشگاه ناپدید شدند.
(عزیزانی که میخواید رشته روانشناسی بردارید، احتمال اینکه این اتفاقا براتون بیفته هست)
●
Sa:"لعنتی داشتم سکته میکردم. هنوزم نمیدونم چجوری از تو سلول اومده بود بیرون."
ساسکه توی خانه نشسته بود، برای ایتاچی تعریف میکرد. ایتاچی پزشک رادیولوژی بود و توی بیمارستان کناری کار میکرد. یجورایی همه به ایتاچی اعتماد داشتند، چون با خونسردی و ارامش همه چیز را جلو میبرد.
I:"عجیبه. فقط توی دو روز انقدر دردسر درست کرده؟"
او گفت و تکیه داد به کاناپه:"تاحالا نشده بود از یکی از مریضات بترسی. فکر کنم این یکی خاصه."
ساسکه اه کشید و کت سفید بلندش را اویزان کرد روی چوب لباسی:"وقعا میخواست منو بکشه. ولی یچیزی این وسط اشتباهه."
ایتاچی ابرویی بالا انداخت:"چی؟"
ساسکه مکث کرد:"خود واقعیش، بدون کوراما، اینشکلی نیست. یه پسر استرسی و زودباوره. مادرش میگفت قبلا خیلی سر حال و قبراق بوده تا اینکه این بلا سرش اومد."
ایتاچی فکر کرد، قضیه ای که ساسکه داخلش بود داشت برایش جذاب میشد:"میدونی، یه فکری به سرم زد. شاید با کوراما جا عوض میکنه."
Sa:"منظورت چیه؟"
I:"تو گفتی یه پسر استرسی و زود باوره. ولی جریانی که وقتی دنبالت کرد برام تعریف کردی کاملا با شخصیتش فرق داره. احتمالا اونموقع که زده به سرش .و افتاده دنبالت، جاش با کوراما عوض شده. شاید واقعا کاراش دست خودش نیست"
ساسکه مسخره کرد:"اصن همچین چیزی ممکن نیست. هیولاهای روان پریش با میزبان جا عوض نمیکنن."
I:"ولی بعضی موقع ها هیولای توهم ذهنشون رو میگیره. شاید جاشو نگرفته باشه، ولی هوشیاریشو چرا. مطمئنم اونی که از سلول اومده بود بیرون، دقیقا خود ناروتو نبوده."
و برای اولین بار، ساسکه توی فکر فرو رفت. تصویر ناروتو بعد از اینکه پرستار ها او را گرفتند دوباره جلوی چشم هایش ظاهر شد. چشم های اشکی، انقدر درمانده و خسته بنظر میرسید که انگار هزاران سال است نخوابیده.
Sa:"شاید باید بیشتر زیر نظر بگیرمش."
قلب ساسکه برای یک لحظه نزدیک بود بایستد. چهره ی ناروتو توی تاریکی حس عجیبی میداد و نکته ی بدتر این بود که ساسکه حس میکرد این ناروتو نیست. دوباره پای کوراما وسط بود، این از مردمک های گشاد شده ی ناروتو مشخص بود. حتی ان قفل و زنجیر ها هم از دستانش باز شده بودند.
Sa:"ن..ناروتو؟ چجوری اومدی بیرون؟"
ولی ناروتو عادی بنظر نمیرسید، ساسکه کم کم داشت استرس میگرفت، خودش را اماده کرد تا اگر ناروتو حمله ای کرد بتواند بزندش.
N:"اونش مهم نیست. بیا یکم حرف بزنیم."
Sa:"راجب چی؟"
N:"اینکه پاتو از زندگیم بکشی بیرون. نمیخوام چشمم بهت بیوفته."
ساسکه گوش کرد، به لحن ناروتو به طرز نگاهش و همه چیز. مشخص بود که حالش خوب نیست و روز به روز هم وضعش دارد وخیم تر میشود. ولی ساسکه دل را زد به دریا.
Sa:"اگه نکشم چی؟ تو الان مریض منی و تا خوبت نکردم جم نمیخوری از اینجا."
چند لحظه سکوت بود، تاریکی و فضای نم دار بینشان. بعد ناگهان ناروتو سعی کرد ساسکه را خفه کند:"پس باید بمیری. تا من بتونم تنها باشم."
اگر یک ثانیه دیر تر ساسکه خودش را میکشید کنار، واقعا گیر ناروتو میفتاد. سریع زنگ خطر را زد و شروع کرد به فرار کردن:"شماره ۲۷ از کنترل خارج شده. تکرار میکنم، پرستار، شماره ۲۷ از کنترل خارج شده!"
نور قرمز چشمک زن همراه اژیر خطر فضای کلینیک را روشن میکرد. ناروتو افتاد دنبال ساسکه:"کجا میری، هنوز منو درمان نکردی."
ساسکه راه افتاد توی راه پله، مدام پشت سرش را نگاه میکرد ولی اوضاع بجای اینکه درست پیش برود داشت بدتر میشد. ناروتو داشت بهش میرسید و ایندفعه دسته جارو گرفته بود دستش.
Sa:"پرستااار، یکی از بیمارا فرار کرده."
و بالاخره رسید به در خروجی. تند تند شروع کرد دستگیره را تکان دادن:"وا شو، لعنتی وا شو."
و دقیقا لحظه ای که فکر کرد ناروتو با جارو زده توی سرش...در باز شد و او پرید بیرون. پرستار ها ناروتو را گرفتند.
"این پسره س که."
"سفت بگیرش خطرناکه"
"میخواست دکترو بزنه؟ این چرا اینجوری میکنه؟"
"بهش ارامبخش بزنین."
ولی وقتی ساسکه یک نگاه اخر به ناروتو انداخت، کامل توانست اشک را توی چشم های گیجش تشخیص دهد. سرش افتاد پایین و ارامبخش که اثر کرد، پرستار ها و ناروتو توی تاریکی اسایشگاه ناپدید شدند.
(عزیزانی که میخواید رشته روانشناسی بردارید، احتمال اینکه این اتفاقا براتون بیفته هست)
●
Sa:"لعنتی داشتم سکته میکردم. هنوزم نمیدونم چجوری از تو سلول اومده بود بیرون."
ساسکه توی خانه نشسته بود، برای ایتاچی تعریف میکرد. ایتاچی پزشک رادیولوژی بود و توی بیمارستان کناری کار میکرد. یجورایی همه به ایتاچی اعتماد داشتند، چون با خونسردی و ارامش همه چیز را جلو میبرد.
I:"عجیبه. فقط توی دو روز انقدر دردسر درست کرده؟"
او گفت و تکیه داد به کاناپه:"تاحالا نشده بود از یکی از مریضات بترسی. فکر کنم این یکی خاصه."
ساسکه اه کشید و کت سفید بلندش را اویزان کرد روی چوب لباسی:"وقعا میخواست منو بکشه. ولی یچیزی این وسط اشتباهه."
ایتاچی ابرویی بالا انداخت:"چی؟"
ساسکه مکث کرد:"خود واقعیش، بدون کوراما، اینشکلی نیست. یه پسر استرسی و زودباوره. مادرش میگفت قبلا خیلی سر حال و قبراق بوده تا اینکه این بلا سرش اومد."
ایتاچی فکر کرد، قضیه ای که ساسکه داخلش بود داشت برایش جذاب میشد:"میدونی، یه فکری به سرم زد. شاید با کوراما جا عوض میکنه."
Sa:"منظورت چیه؟"
I:"تو گفتی یه پسر استرسی و زود باوره. ولی جریانی که وقتی دنبالت کرد برام تعریف کردی کاملا با شخصیتش فرق داره. احتمالا اونموقع که زده به سرش .و افتاده دنبالت، جاش با کوراما عوض شده. شاید واقعا کاراش دست خودش نیست"
ساسکه مسخره کرد:"اصن همچین چیزی ممکن نیست. هیولاهای روان پریش با میزبان جا عوض نمیکنن."
I:"ولی بعضی موقع ها هیولای توهم ذهنشون رو میگیره. شاید جاشو نگرفته باشه، ولی هوشیاریشو چرا. مطمئنم اونی که از سلول اومده بود بیرون، دقیقا خود ناروتو نبوده."
و برای اولین بار، ساسکه توی فکر فرو رفت. تصویر ناروتو بعد از اینکه پرستار ها او را گرفتند دوباره جلوی چشم هایش ظاهر شد. چشم های اشکی، انقدر درمانده و خسته بنظر میرسید که انگار هزاران سال است نخوابیده.
Sa:"شاید باید بیشتر زیر نظر بگیرمش."
- ۱.۳k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط