پارت
پارت ۵
(دیگه اینو گذاشتم جدی میرم درس میخونم)
ناروتو نشست روی تخت مزخرف گوشه ی اتاق، سعی کرد تا جای ممکن از نوری که از بین میله ها میامد داخل دوری کند. با هر حرکتش زنجیر ها صدا میدادند و داشت اعصابش را خورد میکرد.
N:"مجبور شدم بهش بگم، اون دکتره."
ناروتو زمزمه کرد، انگار کسی اول از او سوال پرسیده بود. در حالت عادی، شبیه کسی به نظر میرسید که با خودش حرف میزند. ولی اگر بخواهیم دقیق تر از داخل ذهن او ببینیم...
"قرار بود من و تو یه راز بمونیم. مگه یه دوست نمیخواستی؟ من دوستت شدم و شرطمو بهت گفتم، نباید راجب من با کسی حرف بزنی."
N:"ولی چرا نه...اون اولا که مشکلی نداشتی."
"اون بحثش جداست!"
صدای کوراما رفته رفته داشت وحشتناک تر میشد، ناروتو ملحفه ها را توی مشتش فشار داد. کوراما ادامه داد:"قرار بود فقط دوست من بمونی، قرار بود فقط خودمون دوتا تنها باشیم. چرا کس دیگه ای رو وارد این ماجرا میکنی؟!"
ولی ناروتو جرئت نمیکرد به کوراما بگوید از او ازرده و رنجیده است، جرئت نداشت بگوید مثل بقیه زندگی سالم میخواهد. با اینکه ساسکه گفته بود کوراما فقط توی ذهنش است، ولی همچنان از واقعیت برای ناروتو پررنگ تر بود. موهای بورش را چنگ زد و شروع کرد به کشیدن:"بسه بسه بسه بذار بخوابم. میخوام بخوابم دو روزه نتونستم. باهام حرف نزن."
ولی کوراما ول کن نبود. مثل یک پشه ی اعصاب خرد کن ادامه میداد:"بیا ببینیم امروز چند تا اشتباه کردی، تا مطنئن بشیم تو درست بشو نیستی. ناروتو تو درست نمیشی."
N:"ولم کننن، بذار برو من نمیخوام. تو فرق کردی دیگه نمیخوام باهات باشم."
ناروتو از شدت فشاری که رویش بود جیغ میکشید و هر چی دم دستش بود را پرت میکرد تو در و دیوار. بیماران سلول های روبرو، با تعجب او را نگاه میکردند.
●
توی دفتر ساسکه، او با اینکه میدانست خیلی دیروقت شده و باید برگردد خانه، ولی معمای ناروتو برایش بیش از حد جذاب بود که نصفه کاره ولش کند. اوضاع به طرز عجیبی داشت مرتبط میشد و هر چقدر ساسکه بیشتر تحقیق میکرد چیز های جدید بیشتر میشدند. او ویس حرف های ناروتو را که مربوط به شنود اتاق بود را بارها و بارها گوش کرد.
N:"مجبور میشم به حرفش گوش کنم و معمولا به ادمای دور و برم گیر میده."
ساسکه بیشتر دقت کرد، دوباره ویس را پلی کرد.
N:"به ادمای دور و برم گیر میده."
بعد ناگهانی متوجه چیزی شد. انگار کم کم داشت کشف میکرد مشکل کوراما چیست. سریع کتاب هایش را ورق زد:"به ادمای دور و برش، پس منزوی عه."
تند تند شروع کرد چیز هایی را نوشتن:"فکر کنم دارم میفهمم. این کوراما، دقیقا برعکس بقیه ی توهم هاست. این یکی ادم جذب نمیکنه، ادما رو دور میکنه. حالا سوال اینه که چرا؟"
●
کل چراغ های آسایشگاه خاموش بود، همه ی بیمار ها احتمالا خوابیده بودند و شیفت پرستار ها هم تمام شده بود. خاموشی مطلق اسایشگاه، وجه ترسناک و تاریک ان را پررنگ تر میکرد. ساسکه اهسته دفتر تحقیقاتش را بست و گذاشت توی کیف دستی اش، حالا باید بر میگشت خانه. کلید هایش را برداشت و اهسته از اتاق بیرون امد، در را پشت سرش بست. همه چیز عادی بود و هیچی مشکوک نمیزد تا اینکه...چشم ساسکه خورد به سلول ناروتو.
از بین میله ها داخل سلول معلوم بود، ولی هیچکس انجا نبود، خالی خالی. ساسکه جا خورد، یک لحظه بدنش خشک شد. یواش یواش و با احتیاط سمت سلول ناروتو قدم برداشت، سرک کشید تا داخل را ببیند ولی...واقعا هیچکس نبود. قلبش شروع کرد محکم کوبیدن، ناروتو کجا رفته بود؟ اصلا چجوری از توی ان سلول با انهمه قفل و محافظ امده بود بیرون؟ خواست برگردد به پرستار خبر دهد ولی به محض اینکه چرخید، با چهره ی خندان ناروتو روبرو شد که در دو سانتی اش ایستاده بود. دقیقا با همان لبخند دلهره اور:"دنبال کسی میگردی؟"
(دیگه اینو گذاشتم جدی میرم درس میخونم)
ناروتو نشست روی تخت مزخرف گوشه ی اتاق، سعی کرد تا جای ممکن از نوری که از بین میله ها میامد داخل دوری کند. با هر حرکتش زنجیر ها صدا میدادند و داشت اعصابش را خورد میکرد.
N:"مجبور شدم بهش بگم، اون دکتره."
ناروتو زمزمه کرد، انگار کسی اول از او سوال پرسیده بود. در حالت عادی، شبیه کسی به نظر میرسید که با خودش حرف میزند. ولی اگر بخواهیم دقیق تر از داخل ذهن او ببینیم...
"قرار بود من و تو یه راز بمونیم. مگه یه دوست نمیخواستی؟ من دوستت شدم و شرطمو بهت گفتم، نباید راجب من با کسی حرف بزنی."
N:"ولی چرا نه...اون اولا که مشکلی نداشتی."
"اون بحثش جداست!"
صدای کوراما رفته رفته داشت وحشتناک تر میشد، ناروتو ملحفه ها را توی مشتش فشار داد. کوراما ادامه داد:"قرار بود فقط دوست من بمونی، قرار بود فقط خودمون دوتا تنها باشیم. چرا کس دیگه ای رو وارد این ماجرا میکنی؟!"
ولی ناروتو جرئت نمیکرد به کوراما بگوید از او ازرده و رنجیده است، جرئت نداشت بگوید مثل بقیه زندگی سالم میخواهد. با اینکه ساسکه گفته بود کوراما فقط توی ذهنش است، ولی همچنان از واقعیت برای ناروتو پررنگ تر بود. موهای بورش را چنگ زد و شروع کرد به کشیدن:"بسه بسه بسه بذار بخوابم. میخوام بخوابم دو روزه نتونستم. باهام حرف نزن."
ولی کوراما ول کن نبود. مثل یک پشه ی اعصاب خرد کن ادامه میداد:"بیا ببینیم امروز چند تا اشتباه کردی، تا مطنئن بشیم تو درست بشو نیستی. ناروتو تو درست نمیشی."
N:"ولم کننن، بذار برو من نمیخوام. تو فرق کردی دیگه نمیخوام باهات باشم."
ناروتو از شدت فشاری که رویش بود جیغ میکشید و هر چی دم دستش بود را پرت میکرد تو در و دیوار. بیماران سلول های روبرو، با تعجب او را نگاه میکردند.
●
توی دفتر ساسکه، او با اینکه میدانست خیلی دیروقت شده و باید برگردد خانه، ولی معمای ناروتو برایش بیش از حد جذاب بود که نصفه کاره ولش کند. اوضاع به طرز عجیبی داشت مرتبط میشد و هر چقدر ساسکه بیشتر تحقیق میکرد چیز های جدید بیشتر میشدند. او ویس حرف های ناروتو را که مربوط به شنود اتاق بود را بارها و بارها گوش کرد.
N:"مجبور میشم به حرفش گوش کنم و معمولا به ادمای دور و برم گیر میده."
ساسکه بیشتر دقت کرد، دوباره ویس را پلی کرد.
N:"به ادمای دور و برم گیر میده."
بعد ناگهانی متوجه چیزی شد. انگار کم کم داشت کشف میکرد مشکل کوراما چیست. سریع کتاب هایش را ورق زد:"به ادمای دور و برش، پس منزوی عه."
تند تند شروع کرد چیز هایی را نوشتن:"فکر کنم دارم میفهمم. این کوراما، دقیقا برعکس بقیه ی توهم هاست. این یکی ادم جذب نمیکنه، ادما رو دور میکنه. حالا سوال اینه که چرا؟"
●
کل چراغ های آسایشگاه خاموش بود، همه ی بیمار ها احتمالا خوابیده بودند و شیفت پرستار ها هم تمام شده بود. خاموشی مطلق اسایشگاه، وجه ترسناک و تاریک ان را پررنگ تر میکرد. ساسکه اهسته دفتر تحقیقاتش را بست و گذاشت توی کیف دستی اش، حالا باید بر میگشت خانه. کلید هایش را برداشت و اهسته از اتاق بیرون امد، در را پشت سرش بست. همه چیز عادی بود و هیچی مشکوک نمیزد تا اینکه...چشم ساسکه خورد به سلول ناروتو.
از بین میله ها داخل سلول معلوم بود، ولی هیچکس انجا نبود، خالی خالی. ساسکه جا خورد، یک لحظه بدنش خشک شد. یواش یواش و با احتیاط سمت سلول ناروتو قدم برداشت، سرک کشید تا داخل را ببیند ولی...واقعا هیچکس نبود. قلبش شروع کرد محکم کوبیدن، ناروتو کجا رفته بود؟ اصلا چجوری از توی ان سلول با انهمه قفل و محافظ امده بود بیرون؟ خواست برگردد به پرستار خبر دهد ولی به محض اینکه چرخید، با چهره ی خندان ناروتو روبرو شد که در دو سانتی اش ایستاده بود. دقیقا با همان لبخند دلهره اور:"دنبال کسی میگردی؟"
- ۸۶۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط