پارت
پارت ۴
ساسکه خشکش زده بود، نمیدانست چه واکنشی نشان دهد. وضع ناروتو، جوری که با ان چشم ها به او زل زده بود، لحنش و همه ی اینها مثل بقیه ی بیمارها نبود. یک قدم به عقب برداشت و سعی کرد خودش را جمع و جور کند:"این...این چه وضعیه که درست کردی؟ زدی کشتیش؟"
و به پرستار دستور داد:"سریع تیم اورژانسو بیارین. این پسره رم با محافظ بیارین اتاق من."
پرستار ها سر تکان دادند و ساسکه نگاه کرد که در میله ای چجوری باز میشود.
N:"ولم کنیننن لعنتیا دارم میگم دست خودم نبود. من نزدمش...ااااییی."
پرستار ها به زور به دست و پای ناروتو قفل و زنجیر زدند:"بهتره زیاد تقلا نکنی، فقط میخوایم ببریمت تو دفتر دکتر."
N:"من که مریض نیستم، اصلا چرا منو اوردین اینجا؟"
و دوباره داشت تقلا میکرد که یکی از پرستار ها بهش ژل بی حسی تزریق کرد تا زور از دست و پاهایش برود بیرون.
●
ناروتو را نشاندند روی صندلی بازجویی بیماران و دستانش را به میز بستند، ساسکه نشست رو به رویش.
ناروتو هنوز بیهوش نشده بود فقط احساس فلجی میکرد:"چی میخوای از جونم؟"
Sa:"تو از جون بیمارا چی میخوای؟"
ناروتو سریع سرش را بالا اورد:"داشت خفهم میکرد، حق داشتم. بعدشم من نکردم..."
و زیر لب اضافه کرد:"کار کوراما بود."
ساسکه سعی کرد به اعصابش مسلط باشد، اه کشید و شقیقه هایش را مالید:"خدایا. میشه دقیقا بگی این کوراما چه کوفتیه؟ بشین از اول توضیح بده ببینم."
ناروتو استرس گرفت، یجورایی انگار هر وقت حرف ان موجود میشد زبانش بند میامد. تیکه تیکه گفت:"کوراما یه...یه حیوون شبیه...روباهه."
ساسکه که بالاخره به جواب رسیده بود روی دفترش نوشت:"اوهوم، دیگه چی؟ چه حسی بهت میده؟"
کم کم اعتراف ها از بین لب های ناروتو جاری شد:"وقتی میاد سراغم، مجبور میشم به حرفش گوش کنم و معمولا هم به ادمای دور و برم گیر میده. خیلی سخت میشه حرفاشو نادیده گرفت...اگه بتونی و گوش نکنی بعدا...بعدا...."
ساسکه از بالای عینک مطالعه اش نگاهی به ناروتو انداخت:"بعدا چی؟ کاری باهات میکنه؟"
حس خفگی داشت به ناروتو دست میداد، هم از فضای اتاق هم از اینکه حس میکرد کوراما به حرف هایش گوش میکند. ناروتو میدانست که او دوست ندارد کسی راجبش بداند، کوراما او را مثل پشه توی مشتش داشت.
N:"اگه به حرفش گوش نکنی، بلای جسمی سرت نمیاره. یکاری میکنه خودت خودتو نابود کنی."
ناروتو انقدر یواش گفت که ساسکه به زور شنید. عینکش را بست و کنار گذاشت، خم شد جلوتر:"خب، بهم گوش کن ناروتو. کوراما، یه ویروس ذهنیه. اون فقط تو ذهنته."
N:"نیست! من همه جا حسش میکنم."
ناروتو داد زد ولی ساسکه سرش را با ارامش به معنی نه تکان داد:"میخوای دلیل برات بیارم که چرا واقعی نیست؟"
ناروتو چند لحظه مکث کرد، بعد سر تکان داد. ساسکه گفت:"اگه واقعیه، پس چرا خودش شخصا بهت اسیب نمیزنه؟ اون دنبال اینه که خودزنی کنی یا به خودت اسیب برسونی. منشا کوراما، قشر داخلی مغزته. اون وسط ها، یه شبکه هست. کوراما از اونجا میاد و یجوری تو بهش قدرت میدی تا به ذهنت مسلط شه."
حالا بحث کم کم داشت برای ناروتو جالب میشد، ولی برای کوراما نه.
●
ساسکه ناروتو را منتقل کرد، به یک اتاق دیگر که بیشتر نزدیک دفترش باشد و بهتر بتواند ناروتو را زیر نظر بگیرد. اینبار هم سلولی نداشت ولی همچنان به دست و پایش زنجیر وصل بود تا کار خطرناکی نکند. ناروتو داد زد:"داری اینجا زندانیم میکنی؟ تو گفتی مشکلمو حل میکنی."
ساسکه دست هایش را ضربدری کرد:"حل میکنم، ولی اول باید مطمئن شم مثل اسکلا نمیزنه به سرت و بلایی سر خودت و بقیه نمیاری."
N:"گفتم اگه کسی بهم کاری نداشته باشه کاری نمیکنم."
Sa:"ولی تضمینی نیست. ببخشید اگه بهت بر میخوره ولی اینجا تیمارستانه و اگه تو توشی یعنی تو هم مشکل روان پریشی داری. قابل پیش بینی نیستی پس همینجا میمونی تا وقتی که دوباره با هم حرف بزنیم."
ناروتو محکم کوبید به میله ها، طوری که چند تا از بیمار های اتاق جلویی از جا پریدند.
N:"داری یکاری میکنی التماست کنم؟ مسخره تو عم مگه؟ علافی چیزی هستم که تا ابد صبر کنم بلکه جنابالی دو ثانیه از تو دفتر وامونده ت بیای بیرون؟"
ساسکه انگشتش را گرفت طرف او:"حدتو بدون، با من بخوای اینجوری حرف بزنی باید بشینی صد سال بعد ایشالا یه نگاهی بهت بندازم. دور و ورتو ببین، اینجا پر از امثال توعه. نمیتونم تو رو تافته ی جدا بافته حساب کنم." (ولی قراره بکنی داداش، چون شیپش ای.)
ساسکه خشکش زده بود، نمیدانست چه واکنشی نشان دهد. وضع ناروتو، جوری که با ان چشم ها به او زل زده بود، لحنش و همه ی اینها مثل بقیه ی بیمارها نبود. یک قدم به عقب برداشت و سعی کرد خودش را جمع و جور کند:"این...این چه وضعیه که درست کردی؟ زدی کشتیش؟"
و به پرستار دستور داد:"سریع تیم اورژانسو بیارین. این پسره رم با محافظ بیارین اتاق من."
پرستار ها سر تکان دادند و ساسکه نگاه کرد که در میله ای چجوری باز میشود.
N:"ولم کنیننن لعنتیا دارم میگم دست خودم نبود. من نزدمش...ااااییی."
پرستار ها به زور به دست و پای ناروتو قفل و زنجیر زدند:"بهتره زیاد تقلا نکنی، فقط میخوایم ببریمت تو دفتر دکتر."
N:"من که مریض نیستم، اصلا چرا منو اوردین اینجا؟"
و دوباره داشت تقلا میکرد که یکی از پرستار ها بهش ژل بی حسی تزریق کرد تا زور از دست و پاهایش برود بیرون.
●
ناروتو را نشاندند روی صندلی بازجویی بیماران و دستانش را به میز بستند، ساسکه نشست رو به رویش.
ناروتو هنوز بیهوش نشده بود فقط احساس فلجی میکرد:"چی میخوای از جونم؟"
Sa:"تو از جون بیمارا چی میخوای؟"
ناروتو سریع سرش را بالا اورد:"داشت خفهم میکرد، حق داشتم. بعدشم من نکردم..."
و زیر لب اضافه کرد:"کار کوراما بود."
ساسکه سعی کرد به اعصابش مسلط باشد، اه کشید و شقیقه هایش را مالید:"خدایا. میشه دقیقا بگی این کوراما چه کوفتیه؟ بشین از اول توضیح بده ببینم."
ناروتو استرس گرفت، یجورایی انگار هر وقت حرف ان موجود میشد زبانش بند میامد. تیکه تیکه گفت:"کوراما یه...یه حیوون شبیه...روباهه."
ساسکه که بالاخره به جواب رسیده بود روی دفترش نوشت:"اوهوم، دیگه چی؟ چه حسی بهت میده؟"
کم کم اعتراف ها از بین لب های ناروتو جاری شد:"وقتی میاد سراغم، مجبور میشم به حرفش گوش کنم و معمولا هم به ادمای دور و برم گیر میده. خیلی سخت میشه حرفاشو نادیده گرفت...اگه بتونی و گوش نکنی بعدا...بعدا...."
ساسکه از بالای عینک مطالعه اش نگاهی به ناروتو انداخت:"بعدا چی؟ کاری باهات میکنه؟"
حس خفگی داشت به ناروتو دست میداد، هم از فضای اتاق هم از اینکه حس میکرد کوراما به حرف هایش گوش میکند. ناروتو میدانست که او دوست ندارد کسی راجبش بداند، کوراما او را مثل پشه توی مشتش داشت.
N:"اگه به حرفش گوش نکنی، بلای جسمی سرت نمیاره. یکاری میکنه خودت خودتو نابود کنی."
ناروتو انقدر یواش گفت که ساسکه به زور شنید. عینکش را بست و کنار گذاشت، خم شد جلوتر:"خب، بهم گوش کن ناروتو. کوراما، یه ویروس ذهنیه. اون فقط تو ذهنته."
N:"نیست! من همه جا حسش میکنم."
ناروتو داد زد ولی ساسکه سرش را با ارامش به معنی نه تکان داد:"میخوای دلیل برات بیارم که چرا واقعی نیست؟"
ناروتو چند لحظه مکث کرد، بعد سر تکان داد. ساسکه گفت:"اگه واقعیه، پس چرا خودش شخصا بهت اسیب نمیزنه؟ اون دنبال اینه که خودزنی کنی یا به خودت اسیب برسونی. منشا کوراما، قشر داخلی مغزته. اون وسط ها، یه شبکه هست. کوراما از اونجا میاد و یجوری تو بهش قدرت میدی تا به ذهنت مسلط شه."
حالا بحث کم کم داشت برای ناروتو جالب میشد، ولی برای کوراما نه.
●
ساسکه ناروتو را منتقل کرد، به یک اتاق دیگر که بیشتر نزدیک دفترش باشد و بهتر بتواند ناروتو را زیر نظر بگیرد. اینبار هم سلولی نداشت ولی همچنان به دست و پایش زنجیر وصل بود تا کار خطرناکی نکند. ناروتو داد زد:"داری اینجا زندانیم میکنی؟ تو گفتی مشکلمو حل میکنی."
ساسکه دست هایش را ضربدری کرد:"حل میکنم، ولی اول باید مطمئن شم مثل اسکلا نمیزنه به سرت و بلایی سر خودت و بقیه نمیاری."
N:"گفتم اگه کسی بهم کاری نداشته باشه کاری نمیکنم."
Sa:"ولی تضمینی نیست. ببخشید اگه بهت بر میخوره ولی اینجا تیمارستانه و اگه تو توشی یعنی تو هم مشکل روان پریشی داری. قابل پیش بینی نیستی پس همینجا میمونی تا وقتی که دوباره با هم حرف بزنیم."
ناروتو محکم کوبید به میله ها، طوری که چند تا از بیمار های اتاق جلویی از جا پریدند.
N:"داری یکاری میکنی التماست کنم؟ مسخره تو عم مگه؟ علافی چیزی هستم که تا ابد صبر کنم بلکه جنابالی دو ثانیه از تو دفتر وامونده ت بیای بیرون؟"
ساسکه انگشتش را گرفت طرف او:"حدتو بدون، با من بخوای اینجوری حرف بزنی باید بشینی صد سال بعد ایشالا یه نگاهی بهت بندازم. دور و ورتو ببین، اینجا پر از امثال توعه. نمیتونم تو رو تافته ی جدا بافته حساب کنم." (ولی قراره بکنی داداش، چون شیپش ای.)
- ۱.۴k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط