{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناخدای عشق

ناخدای عشق
_________________♡ پارت ۷

/سلام دازای عشقم
_چی دوباره بم گفتی دازای ناخداااا اینو تو مغزت فرو کن نوسا
/باشه باشه....میگم ناخدا
_بله
/یادت میاد بچه گیامون
_آره چطور
/تو اون روز چی بم گفتی
_یادم نمیاد چی گفتم
/خوب بزار بت بگم چی گفتی گفتی اگر ۱۸ سالمون شد باهم رل میزنم بعد از رل زدن ازدواج میکنیم یادت نیست
_نه....ولی واقعا من اینو گفتم
/آره دوروغ چرا.... الان باید سر قولت بمونی
_اوکی باشه
/رل میزنیم
_نه حالا گم شو
/بد اخلاق
نوسا از دفتر رفت بیرون با خشم
دازای همین که دید رفت گفت
_نوسا خودت رو اذیت نکن من فقط چویا رو دوست دارم همین و تمام نمیتونم ازش دل بکنم پس متاسف


*ظهر *

*وقت ناهار*
^^ناخدا دازای بفرمایید برای ناهار
_آمدم آمدم
دازای رفت داخل و نشست و شروع کرد به غذا خوردن ................... بعد از تمام کردن بلند شد و تشکر کرد
از اونجا آمد بیرون که نوسا از جلو بغلش کرد البته از عمد و افتاد روش ...همین که افتادن دازای خیلی سرد گفت
_این فیلم بازیات رو تموم کن
دازای بلند شد و بهش گفت
_دوباره این کارو بکنی میکشمت نوسا
نوسا عصبی شد و رفت

ویو دازای


داشتم همین جوری راه میرفتم که تصمیم گرفتم به اتاق چویا سر بزنم و یادم آمد که ناهار نخورد بدوبدو رفتم سمت اتاق و در زدم
+کیه
_منم
+یک دقیقه نیا تو
_چرا
+دارم لباس عوض میکنم
_باشه
‌‌‌.........‌......
+بیا تو . جانم بفرماید دازای کاری داشتی
_آره
+چه کاری
_چرا نیومدی برای ناهار
+چون نمیخاستم
_چرا
+چرا نداره میل نداشتم ... حالا برو کنار که میخام کارم رو بکنم
_کارت چیه چویا
+ظرف شستن دیگه ...... نه نه وایی یادم رفت خدمتکارت درسته یادم رفت
چویا همین که خواست بره دازای جلوش ایستاد
_وایسا وایسا به عنوان خدمت کارم میخام که دوست پسرم شی
+چییییییی *با داد *دیونه شدی درسته ما هم رو بوسیدیم ولی این اتفاقی بود
_نه نبود من دوست داشتم و هستم
+نمیخام
_چویااا لطفا لطفا
+نمیخام بس کن
دازای همین که پیش در بود در رو قفل کرد و کلید رو جایی گذاشت که چویا نمیتونه بش برسه
+داری چیکار میکنی
_میخام خودم رو عاشق خودت کنم
+نه نه
دازای دستش رو میگره و پرت میکنه روی تخت
+دازای نه نه آروم باش
_نمیتونم
+هاااا یعنی چی نمیتونی
دازای حرفی نزد و خواست که چویا رو ببوسه که چویا سورتش رو به جهت مخالف برد
+نکن لطفا
این بار دازای عصبی شد و زود همین که چویا چرخید اونو بوسید ولی بوسش خیلی خشن بود برای همین بوسه رو شکست و دید که داره از لبای چویا خون میاد
_خونتم شیرینه هویج
+خفه ..... شو .....لبم .... میسوزههه
_اشکال نداره بش عادت میکنی
همین که داشت از لبش خون میومد دازای هی لباش رو لیس میزد از شیرین بودن خودش و خونش لذت می‌برد
_امممم به‌به چه لبای گیرم آمده


ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۵)

ناخدای عشق __________________♡ پارت ۸دازای بعد از این که از ...

ناخدای عشق _________________♡ پارت ۶چویا رفت تو اتاق دازای +...

ناخدای عشق ___________________♡ویو چویا وسایلمو جمع کردم و س...

آینه جادویی

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط