{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چیزی در من می‌میرد

چیزی در من می‌میرد
هر قدر که زندگی می‌کنم
باد می‌آید و می‌رود
چیزی به جا نمی‌گذارد
مگر گذشته‌‌ی خویش را
گاهی فکر می‌کنم فقط در باد می‌توانی زنده باشی
در گذشته‌ی من
انگار تمامِ آشیانه‌های پرندگان
پنجه‌های بازشده‌ی مهربانِ دست‌های توست
دست‌هایت را، برای پرنده‌ها، جاگذاشته‌ای
ابرها فکرهای مرا به تو می‌پیوندند
به همان دنیایی که در آن
نه تو هستی و نه من
که در آن، تنها، فکرهای سردشده‌مان می‌توانند
همدیگر را ببوسند
دنیای خیال نیز غنیمتی‌ست
وقتی که می‌گویند تو مُرده‌ای...

👤 شهرام شیدایی
دیدگاه ها (۳)

سوگند به شب‌های بی‌ستارهو به زمزمه‌ی باددر رقصِ برگ‌های خسته...

دلم یک فقره دیوانه می‌خواهدکه بیاید و با هم برویم سراغ تمامد...

عاشقانه های شبنم

▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️حضرت امام حسن عسکری علیه‌السّلام خطاب به...

تو را دوست دارم؛ حتی آن وقت که سگ سیاه افسردگی می‌آید و کنار...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت شــانزدهــمشــانزده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط