برخیز ای یار

برخیز ای یار
که افلاک به افسانه توست
جانِ ما در طرب از جلوه‌ی جانانه توست

ساقیان، ساغر دل بسته به لب‌های تواند
باده در جوشش از آن چشمِ پُر افسانه توست

ای که از نور تو آتش به دل سایه زدند
آفتاب آمده، روشن‌دلِ پیمانه توست

دل چو آیینه‌ شود گر بنمایی رخ خویش
عکس ما در دل هر ذره زِ کاشانه توست

پادشاهان همه سر بر قدمت می‌سایند
عشق فرمانروا و سِرّ سلطانه توست
🫀
دیدگاه ها (۰)

من با تو نگویم كه تو پروانه‌ی من باشچون شمع بیا روشنی خانه‌ی...

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه ز...

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل ادم بسرشتند و به پیمانه ...

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه ز...

دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــدگـــــ...

دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد گــــ...

دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــدگـــــ...

باز میگویم که دل  ،  .. دیوانه ی چشمان توست ؟خانه و کاشانه ا...

‍ هرکس که چو من دلبر جانانه نداردشمعی ست که می سوزد و پروانه...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط