نگاهمدرمشتماهجاماند


«نگاهم‌در‌مشت‌ماه‌جا‌ماند

در من درختی‌ست
با هزار چشم
که خواب را نمی‌دانند،
و شب را
روی رؤیاهایم
نفس می‌کشند
من تنه‌ای‌ام
که نرویید
چون نگاهم
در مشت ماه
جا مانده بود
نگاه‌ها،
به‌جای ستاره
بر شاخه‌های بی‌فصلم
آویزان‌اند.

اگر باد بیاید،
چه‌کسی
برگ‌ها را
از نگاهم
جدا می‌کند؟

🌹🍃
دیدگاه ها (۰)

ابرها بہ آسمان تكيہ مےكنند، درختان بہ زمينو انسانها بـہ مهرب...

برخیز ای یار که افلاک به افسانه توستجانِ ما در طرب از جلوه‌...

آدم‌ها از دور قشنگ‌اند، مثل سرابی در بیابان. اما اگر بیش از ...

نه اسپرسو،نه قهوه‌ی تلخ،نه آن تلخی شیکِ فنجان‌های کافه‌نشینی...

ما مانده ‌ایم و دشواری وظیفه. ما مانده ‌ایم و راهی که مرد می...

آدم باید گاهی بنشیند روی سکوی سیمانی باغی که انتهایش به جنگل...

رمان سونادو پارت۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط