پارت ۶۴
پارت ۶۴
آریانا هنوز به پرونده خیره بود.
دستهایش میلرزید.
ـ یعنی مادرم واقعاً به خاطر اون پروژه...
صدایش شکست.
جونگکوک آرام کنارش نشست.
ـ آریانا، مجبور نیستی الان همهشو بخونی.
آریانا سرش را تکان داد.
ـ نه.
پرونده را محکمتر گرفت.
ـ این بار میخوام بدونم.
جین چراغ را روی صفحه انداخت.
اولین گزارش نوشته بود:
«نام: یونا...»
آریانا ناگهان خشکش زد.
ـ اسم کاملش...
تهیونگ آرام گفت:
ـ بخون.
آریانا ادامه داد:
ـ «یونا . محقق بخش پزشکی پروژه ۷۲۱.»
چند صفحه جلوتر رفت.
عکسهایی از آزمایشگاه، پروندههای کودکان و گزارشهای پزشکی داخل پوشه بود.
اما در آخرین صفحه، چیزی توجه جونگکوک را جلب کرد.
ـ صبر کن.
او کاغذ را برداشت.
پایین صفحه نوشته شده بود:
«شاهد اصلی: آریانا.»
آریانا با تعجب گفت:
ـ من؟
تهیونگ آرام جواب داد:
ـ چون مادرت قبل از مرگش فهمیده بود تو شاهد یکی از اتفاقات پروژه بودی.
آریانا به او نگاه کرد.
ـ ولی من فقط یه بچه بودم.
ـ دقیقاً.
جونگکوک گفت:
ـ برای همین حافظهاش رو پاک کردن.
آریانا چند لحظه سکوت کرد.
بعد صفحهی بعد را باز کرد.
یک نامه داخل پرونده بود.
دستخط مادرش بود.
«اگر روزی آریانا این نامه را خواند، یعنی من نتوانستم حقیقت را به او بگویم.»
اشک از چشم آریانا پایین افتاد.
ادامه داد:
«آریانا، اگر این را میخوانی، هیچوقت به کسی که میگوید من مردهام اعتماد نکن.»
آریانا نفسش را حبس کرد.
ـ چی؟
جونگکوک گفت:
ـ ادامه بده.
اما صفحهی بعد پاره شده بود.
فقط یک کلمه باقی مانده بود:
«سونگهو...»
تهیونگ به جعبه نگاه کرد.
ـ پس سونگهو چیزی میدونه.
جین گفت:
ـ باید پیداش کنیم.
همان لحظه صدای زنگ تلفن قدیمی زیرزمین بلند شد.
همه از جا پریدند.
زنگ...
زنگ...
آریانا به تلفن خیره شد.
ـ این تلفن هنوز کار میکنه؟
جونگکوک جلو رفت.
ـ جواب نده.
اما تلفن برای بار سوم زنگ خورد.
آریانا دستش را روی گوشی گذاشت.
ـ شاید جوابش همین باشه.
گوشی را برداشت.
ـ الو؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای مردی آمد:
ـ آریانا؟
چشمهایش گرد شد.
ـ شما کی هستید؟
مرد آرام گفت:
ـ کسی که مادرت آخرین بار باهاش صحبت کرد.
آریانا نفسش بند آمد.
ـ سونگهو؟
مرد سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ فردا ساعت شش، ایستگاه قطار قدیمی.
جونگکوک فوراً نزدیک شد.
ـ چرا باید بهت اعتماد کنیم؟
مرد جواب داد:
ـ لازم نیست اعتماد کنید.
مکث کرد.
ـ فقط اگر میخواهید بفهمید مادرت واقعاً چطور مرد، بیایید.
تماس قطع شد.
آریانا آرام گوشی را پایین آورد.
جونگکوک گفت:
ـ ما با هم میریم.
تهیونگ مخالفت کرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
تهیونگ به آریانا نگاه کرد.
ـ چون ممکنه سونگهو بخواد شما رو بکشونه سمت قاتل.
آریانا پرونده را بست.
ـ پس باید آماده باشیم.
جین گفت:
ـ تا فردا وقت داریم.
آریانا به عکس مادرش نگاه کرد.
ـ این بار دیگه فرار نمیکنم.
جونگکوک آرام کنار او ایستاد.
ـ منم همینطور.
تهیونگ به آن دو نگاه کرد.
اما چیزی نگفت.
چون او یک چیز را میدانست که هنوز هیچکدامشان نمیدانستند:
ایستگاه قطار قدیمی، همان جایی بود که مادر آریانا آخرین بار دیده شده بود.
و کسی که آن شب کنارش بود...
هنوز زنده بود.
پایان پارت ۶۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
آریانا هنوز به پرونده خیره بود.
دستهایش میلرزید.
ـ یعنی مادرم واقعاً به خاطر اون پروژه...
صدایش شکست.
جونگکوک آرام کنارش نشست.
ـ آریانا، مجبور نیستی الان همهشو بخونی.
آریانا سرش را تکان داد.
ـ نه.
پرونده را محکمتر گرفت.
ـ این بار میخوام بدونم.
جین چراغ را روی صفحه انداخت.
اولین گزارش نوشته بود:
«نام: یونا...»
آریانا ناگهان خشکش زد.
ـ اسم کاملش...
تهیونگ آرام گفت:
ـ بخون.
آریانا ادامه داد:
ـ «یونا . محقق بخش پزشکی پروژه ۷۲۱.»
چند صفحه جلوتر رفت.
عکسهایی از آزمایشگاه، پروندههای کودکان و گزارشهای پزشکی داخل پوشه بود.
اما در آخرین صفحه، چیزی توجه جونگکوک را جلب کرد.
ـ صبر کن.
او کاغذ را برداشت.
پایین صفحه نوشته شده بود:
«شاهد اصلی: آریانا.»
آریانا با تعجب گفت:
ـ من؟
تهیونگ آرام جواب داد:
ـ چون مادرت قبل از مرگش فهمیده بود تو شاهد یکی از اتفاقات پروژه بودی.
آریانا به او نگاه کرد.
ـ ولی من فقط یه بچه بودم.
ـ دقیقاً.
جونگکوک گفت:
ـ برای همین حافظهاش رو پاک کردن.
آریانا چند لحظه سکوت کرد.
بعد صفحهی بعد را باز کرد.
یک نامه داخل پرونده بود.
دستخط مادرش بود.
«اگر روزی آریانا این نامه را خواند، یعنی من نتوانستم حقیقت را به او بگویم.»
اشک از چشم آریانا پایین افتاد.
ادامه داد:
«آریانا، اگر این را میخوانی، هیچوقت به کسی که میگوید من مردهام اعتماد نکن.»
آریانا نفسش را حبس کرد.
ـ چی؟
جونگکوک گفت:
ـ ادامه بده.
اما صفحهی بعد پاره شده بود.
فقط یک کلمه باقی مانده بود:
«سونگهو...»
تهیونگ به جعبه نگاه کرد.
ـ پس سونگهو چیزی میدونه.
جین گفت:
ـ باید پیداش کنیم.
همان لحظه صدای زنگ تلفن قدیمی زیرزمین بلند شد.
همه از جا پریدند.
زنگ...
زنگ...
آریانا به تلفن خیره شد.
ـ این تلفن هنوز کار میکنه؟
جونگکوک جلو رفت.
ـ جواب نده.
اما تلفن برای بار سوم زنگ خورد.
آریانا دستش را روی گوشی گذاشت.
ـ شاید جوابش همین باشه.
گوشی را برداشت.
ـ الو؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای مردی آمد:
ـ آریانا؟
چشمهایش گرد شد.
ـ شما کی هستید؟
مرد آرام گفت:
ـ کسی که مادرت آخرین بار باهاش صحبت کرد.
آریانا نفسش بند آمد.
ـ سونگهو؟
مرد سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ فردا ساعت شش، ایستگاه قطار قدیمی.
جونگکوک فوراً نزدیک شد.
ـ چرا باید بهت اعتماد کنیم؟
مرد جواب داد:
ـ لازم نیست اعتماد کنید.
مکث کرد.
ـ فقط اگر میخواهید بفهمید مادرت واقعاً چطور مرد، بیایید.
تماس قطع شد.
آریانا آرام گوشی را پایین آورد.
جونگکوک گفت:
ـ ما با هم میریم.
تهیونگ مخالفت کرد.
ـ نه.
ـ چرا؟
تهیونگ به آریانا نگاه کرد.
ـ چون ممکنه سونگهو بخواد شما رو بکشونه سمت قاتل.
آریانا پرونده را بست.
ـ پس باید آماده باشیم.
جین گفت:
ـ تا فردا وقت داریم.
آریانا به عکس مادرش نگاه کرد.
ـ این بار دیگه فرار نمیکنم.
جونگکوک آرام کنار او ایستاد.
ـ منم همینطور.
تهیونگ به آن دو نگاه کرد.
اما چیزی نگفت.
چون او یک چیز را میدانست که هنوز هیچکدامشان نمیدانستند:
ایستگاه قطار قدیمی، همان جایی بود که مادر آریانا آخرین بار دیده شده بود.
و کسی که آن شب کنارش بود...
هنوز زنده بود.
پایان پارت ۶۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۷۹
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط