آریانا هنوز به پرونده خیره شده بود.
آریانا هنوز به پرونده خیره شده بود.
روی صفحهی اول، فقط یک اسم دیده میشد:
یونا
مادرش.
دستهای آریانا میلرزید.
ـ یعنی مامانم واقعاً با پروژهی ۷۲۱ ارتباط داشته؟
تهیونگ آرام گفت:
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
جونگکوک کنار آریانا نشست.
ـ مجبور نیستی همهشو الان بخونی.
آریانا سرش را تکان داد.
ـ نه... میخوام بدونم.
صفحهی بعد را باز کرد.
گزارشهای پزشکی، عکسهای آزمایشگاه و چندین پروندهی محرمانه داخل آن بود.
اما در میان همهی آنها، یک نامه توجه آریانا را جلب کرد.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای آریانا، وقتی بزرگ شد.»
چشمهایش پر از اشک شد.
پاکت را باز کرد.
دستخط مادرش بود.
آریانا شروع به خواندن کرد:
«آریانا...
اگر روزی این نامه به دستت رسید، یعنی من نتونستم چیزی رو که میخواستم بهت بگم.
من نمیخواستم تو هیچوقت وارد این ماجرا بشی.
اما از روزی که فهمیدم پروژهی ۷۲۱ فقط یک پروژهی پزشکی نیست، فهمیدم دیگه نمیتونم ساکت بمونم.»
آریانا مکث کرد.
اشک از گونهاش پایین افتاد.
ادامه داد:
«اونها روی حافظهی بچهها کار میکردن.
و تو...
یکی از اولین کودکانی بودی که آزمایش روی تو انجام شد.»
جونگکوک آرام نفسش را حبس کرد.
آریانا صفحه را برگرداند.
«اما چیزی که اونها نمیدونستن این بود که تو و جونگکوک، قبل از شروع آزمایشها با هم دوست شده بودید.
به همین دلیل تصمیم گرفتن خاطرات هر دوتون رو پاک کنن.»
آریانا به جونگکوک نگاه کرد.
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد آریانا ادامه داد:
«اگر روزی دوباره همدیگه رو پیدا کردید، از هم دور نشید.
چون چیزی که بین شما وجود داشت، بخشی از چیزی بود که اونها میترسیدن شما به یاد بیارید.»
آریانا آرام گفت:
ـ مامانم میدونسته...
تهیونگ گفت:
ـ یونا خیلی چیزها رو میدونست.
آریانا صفحهی آخر نامه را باز کرد.
اما فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«من قاتل واقعی رو دیدم.»
آریانا خشکش زد.
ـ چی؟
جین نزدیکتر آمد.
ـ ادامهش کجاست؟
صفحهی بعد کنده شده بود.
فقط گوشهای از کاغذ باقی مانده بود.
روی آن سه حرف دیده میشد:
«سـ... ه...»
جونگکوک گفت:
ـ شاید اسم باشه.
تهیونگ به کاغذ نگاه کرد.
ـ یا آدرس.
آریانا گفت:
ـ باید بفهمیم.
همان لحظه صدای افتادن چیزی از پشت سرشان آمد.
همه برگشتند.
درِ زیرزمین آرام باز شده بود.
جونگکوک فوراً جلوی آریانا ایستاد.
ـ کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیامد.
جین چراغ قوه را به سمت در گرفت.
راهرو خالی بود.
اما روی زمین...
یک پاکت سفید افتاده بود.
جونگکوک آن را برداشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«آریانا، حقیقت دربارهی یونا رو میخوای؟»
آریانا با نگرانی گفت:
ـ بازش کن.
جونگکوک پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس قدیمی یونا...
کنار یک مرد.
آریانا با دیدن مرد، نفسش بند آمد.
ـ این...
جونگکوک پرسید:
ـ میشناسیش؟
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ آره.
مرد داخل عکس...
کیم سونگهو بود.
تهیونگ آرام گفت:
ـ پس سونگهو فقط یکی از اعضای پروژه نبوده.
آریانا عکس را محکم در دستش گرفت.
ـ اون...
مکث کرد.
ـ آخرین کسی بوده که مامانم قبل از مرگش دیده.
همان لحظه گوشی آریانا زنگ خورد.
شماره ناشناس.
ـ الو؟
صدای مردی آرام از آن طرف خط آمد:
ـ آریانا...
ـ کی هستی؟
ـ کسی که جواب تمام سؤالهات رو داره.
آریانا گفت:
ـ سونگهو؟
چند ثانیه سکوت.
بعد مرد گفت:
ـ فردا ساعت شش.
ـ کجا؟
ـ ایستگاه قطار قدیمی.
مکث کرد.
ـ و تنها نیا.
تماس قطع شد.
آریانا به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک گفت:
ـ با هم میریم.
تهیونگ آرام گفت:
ـ اونجا همون جاییه که یونا آخرین بار دیده شد.
سکوت سنگینی حاکم شد.
آریانا عکس مادرش را به سینهاش چسباند.
ـ فردا میفهمم واقعاً چه بلایی سر مامانم اومده.
پایان پارت ۶۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
روی صفحهی اول، فقط یک اسم دیده میشد:
یونا
مادرش.
دستهای آریانا میلرزید.
ـ یعنی مامانم واقعاً با پروژهی ۷۲۱ ارتباط داشته؟
تهیونگ آرام گفت:
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
جونگکوک کنار آریانا نشست.
ـ مجبور نیستی همهشو الان بخونی.
آریانا سرش را تکان داد.
ـ نه... میخوام بدونم.
صفحهی بعد را باز کرد.
گزارشهای پزشکی، عکسهای آزمایشگاه و چندین پروندهی محرمانه داخل آن بود.
اما در میان همهی آنها، یک نامه توجه آریانا را جلب کرد.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای آریانا، وقتی بزرگ شد.»
چشمهایش پر از اشک شد.
پاکت را باز کرد.
دستخط مادرش بود.
آریانا شروع به خواندن کرد:
«آریانا...
اگر روزی این نامه به دستت رسید، یعنی من نتونستم چیزی رو که میخواستم بهت بگم.
من نمیخواستم تو هیچوقت وارد این ماجرا بشی.
اما از روزی که فهمیدم پروژهی ۷۲۱ فقط یک پروژهی پزشکی نیست، فهمیدم دیگه نمیتونم ساکت بمونم.»
آریانا مکث کرد.
اشک از گونهاش پایین افتاد.
ادامه داد:
«اونها روی حافظهی بچهها کار میکردن.
و تو...
یکی از اولین کودکانی بودی که آزمایش روی تو انجام شد.»
جونگکوک آرام نفسش را حبس کرد.
آریانا صفحه را برگرداند.
«اما چیزی که اونها نمیدونستن این بود که تو و جونگکوک، قبل از شروع آزمایشها با هم دوست شده بودید.
به همین دلیل تصمیم گرفتن خاطرات هر دوتون رو پاک کنن.»
آریانا به جونگکوک نگاه کرد.
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
بعد آریانا ادامه داد:
«اگر روزی دوباره همدیگه رو پیدا کردید، از هم دور نشید.
چون چیزی که بین شما وجود داشت، بخشی از چیزی بود که اونها میترسیدن شما به یاد بیارید.»
آریانا آرام گفت:
ـ مامانم میدونسته...
تهیونگ گفت:
ـ یونا خیلی چیزها رو میدونست.
آریانا صفحهی آخر نامه را باز کرد.
اما فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«من قاتل واقعی رو دیدم.»
آریانا خشکش زد.
ـ چی؟
جین نزدیکتر آمد.
ـ ادامهش کجاست؟
صفحهی بعد کنده شده بود.
فقط گوشهای از کاغذ باقی مانده بود.
روی آن سه حرف دیده میشد:
«سـ... ه...»
جونگکوک گفت:
ـ شاید اسم باشه.
تهیونگ به کاغذ نگاه کرد.
ـ یا آدرس.
آریانا گفت:
ـ باید بفهمیم.
همان لحظه صدای افتادن چیزی از پشت سرشان آمد.
همه برگشتند.
درِ زیرزمین آرام باز شده بود.
جونگکوک فوراً جلوی آریانا ایستاد.
ـ کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیامد.
جین چراغ قوه را به سمت در گرفت.
راهرو خالی بود.
اما روی زمین...
یک پاکت سفید افتاده بود.
جونگکوک آن را برداشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«آریانا، حقیقت دربارهی یونا رو میخوای؟»
آریانا با نگرانی گفت:
ـ بازش کن.
جونگکوک پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس قدیمی یونا...
کنار یک مرد.
آریانا با دیدن مرد، نفسش بند آمد.
ـ این...
جونگکوک پرسید:
ـ میشناسیش؟
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ آره.
مرد داخل عکس...
کیم سونگهو بود.
تهیونگ آرام گفت:
ـ پس سونگهو فقط یکی از اعضای پروژه نبوده.
آریانا عکس را محکم در دستش گرفت.
ـ اون...
مکث کرد.
ـ آخرین کسی بوده که مامانم قبل از مرگش دیده.
همان لحظه گوشی آریانا زنگ خورد.
شماره ناشناس.
ـ الو؟
صدای مردی آرام از آن طرف خط آمد:
ـ آریانا...
ـ کی هستی؟
ـ کسی که جواب تمام سؤالهات رو داره.
آریانا گفت:
ـ سونگهو؟
چند ثانیه سکوت.
بعد مرد گفت:
ـ فردا ساعت شش.
ـ کجا؟
ـ ایستگاه قطار قدیمی.
مکث کرد.
ـ و تنها نیا.
تماس قطع شد.
آریانا به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک گفت:
ـ با هم میریم.
تهیونگ آرام گفت:
ـ اونجا همون جاییه که یونا آخرین بار دیده شد.
سکوت سنگینی حاکم شد.
آریانا عکس مادرش را به سینهاش چسباند.
ـ فردا میفهمم واقعاً چه بلایی سر مامانم اومده.
پایان پارت ۶۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۶.۱k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط